تبليغاتX
هله له جوک و آهنگ و سینما و...

هله له جوک و آهنگ و سینما و...

جوکهای هله له (محمود رشتی) و موزیک ایرانی و هنرپیشگان ایرانی و...

فیلم گزارش اعدام با حضور" بهنوش طباطبايي"

فیلم گزارش اعدام با حضور" بهنوش طباطبايي"


    ساخت فيلم گزارش يك اعدام به پايان رسيد و اين فيلم به زودي آماده نمايش خواهد شد.

    فيلم‌هاي جنايي و پليسي هميشه بين مخاطبان تلويزيون طرفداران زيادي دارد. ابراهيم شيباني هم كه مدتي قبل فيلم صحنه جرم ورود ممنوع را بر روي پرده سينماها داشت، در فيلم تازه تلويزيوني خود به سراغ چنين موضوعي آمده است. در اين فيلم كه گزارش يك اعدام نام دارد؛ بازيگراني همچون: مهدي پاكدل، بهنوش طباطبايي، فاطمه تقوي، شاه‌علي سرخاني و ...ايفاي نقش مي‌كنند. ماجراي فيلم هم همانگونه كه از نام آن بر مي‌آيد درباره زنى جوان است كه به اتهام قتل همسرش محكوم به زندان مى‌شود، اما در زندان با زنى آشنا مى شود كه او را تشويق به فرار مى كند.زن جوان از زندان فرار مي‌كند و پس از دو سال موفق مى شود مداركي درباره بى گناهى خود را تهيه كند. او پس از تبرئه شدن از اتهام قتل همسرش، با وكيل خود زندگي تازه‌اي را آغاز مي‌كند اما وقوع اتفاق‌هاي تازه زندگي او را تحت تاثير قرار مي‌دهد.
    فيلمنامه اين فيلم توسط عليرضا كاظمي پور نوشته شده و علي رئيسيان آن را براي گروه فيلم و سريال شبكه اول سيما تهيه مي‌كند.
 
راستی از این به بعد میتونید با آدرس زیر دوباره به این وبلاگ بیایید:
 
www.HoleleH1.com
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:7  توسط رضا  | 

هشدار به علاقه‌مندان ستارگان سينما

هشدار به علاقه‌مندان ستارگان سينما

 

45 - IMGR4APWFYKL6.jpgهشدار به علاقه‌مندان ستارگان سينما: هويت محمدرضا گلزار و پوريا پورسرخ جعلي آشكار شد/پورسرخ: «متاسفانه شخصي با یک شماره تلفن تالیا با نام پوریا پورسرخ با طرفداران من صحبت می کند.»

 

 

امیر کاظمی : شنيده شده كه مدتی است فردی با نام جعلي پوریا پورسرخ و با صدای کاملاً مشابه، به‌وسیله یک شماره تلفن همراه تالیا و یک سایت اینترنتی، با طرفداران پوریا پورسرخ بازیگر ٬ ارتباط برقرار کرده و آن‌ها را فریب مي‌دهد. روز دوشنبه ۴ تیر پوریا پورسرخ به مناسبت روز تولدش در دفتر یکی از نشریات حاضر شد و به صورت تلفنی با طرفداران خود صحبت کرد، و این صحبت‌هاي تلفنی باعث فاش شدن بخشي از اين مسائل شد . پورسرخ در همین رابطه به خبرنگار سايت سينماي ما گفت: « مدتی است که یک سایت اینترنتی با عنوان هواداران پوریا پورسرخ شروع به فعالیت کرده است . فردی به وسیله این سایت با برخی از دوستان عزیزم با آی دی porya_porsorkh و به نام من گفت و گو می کند.»
 پورسرخ در باره شماره تالیا و صدای بسیار مشابه به خودش گفت : «بله! متاسفانه شخصي با یک شماره تلفن تالیا با نام پوریا پورسرخ با طرفداران من صحبت می کند و جالب است بدانید ده ها هدیه مثل لباس و ادکلن های گران قیمت نیز به عنوان پوریا پورسرخ از طرفداران من گرفته است! وقتی چند تن از هواداران خوب من در دفتر مجله پرسیدند که این هدایاي‌شان به دست من رسیده یا نه ٬ تازه از وجود يك صندوق پستی برای ارسال هدیه به من خبردار شدم و حسابي جا خوردم. بعد از پیگری زياد متوجه شدیم که این صندوق پستی متعلق به همین دارنده شماره تلفن تالیا است و به همين دليل قصد دارم این موضوع را با شدت پیگیری کنم .»
 بنا به گزارش خبرنگار سايت سينماي ما، گويا این دارنده شماره تالیا، با نام اصلی « امیر ـ م »، پیش از این با نام‌های محمدرضا گلزار ٬ بنیامین بهادری ٬ مهدی سلوکی ٬ فرزاد فرزین و حسام نواب صفوی و با تقلید صداي آن‌ها با طرفداران این هنرمندان صحبت می کرده است . گويا شیوه کار این فرد بدین ترتيب است که خود را مدیر برنامه این افراد معرفی می کرده و با تعیین ساعت و وقت قبلي و تقلید صدا، طرفداران بازيگران و هنرمندان ديگر را فریب می داده است.
 اين موضوع مي‌تواند يك هشدار جدي باشد؛ به همه آن‌ها كه از روي سادگي و به دليل علاقه به چهره‌هاي مشهور، به دام اين قبيل سوءاستفاده‌ها مي‌افتند و شايد زندگي‌شان به خطر بيفتد. اميدواريم كه اين جور اطلاع‌رساني‌ها بتواند تا حدودي زمينه اين كلاهبرداري‌هاي آشكار در سينما را كم‌تر كند.
 شماره تلفن و نام كامل اين شخص در دفتر سايت محفوظ است و اميدواريم با درج اين خبر ديگر اثري از اين شماره تلفن و اين بازيگران جعلي و سوءاستفاده‌هاي احتمالي بعدي باقي نماند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:5  توسط رضا  | 

Pakhshe 90 Ghesmatie 4 Khone

مجموعه نود شبی چهارخانه از هفته آینده آغاز خواهد شد.
 
                   


پخش مجموعه نود شبي «چارخونه» به كارگرداني «سروش صحت» از هفته آينده آغاز مي‌شود. اين مجموعه که قرار بود از دوشنبه 4 تير ماه به روي آنتن برود با يک هفته تاخير پخش خواهد شد.


    
    حميد مهين‌دوست مدير توليد مجموعه «چارخونه» گفت: تا به حال كار حدود 10 قسمت از مجموعه «چارخونه» به پايان رسيده و پخش اين مجموعه از روز شنبه 9تيرماه آغاز خواهد شد.
    
    به گزارش فارس وي در ادامه افزود: فيلمبرداري اين مجموعه با حضور بازيگراني چون حميد لولايي، مريم امير جلالي، فلامك جنيدي، بهنوش بختياري، رضا شفيعي جم، اصغر حيدري، محمد شيري و اردلان شجاع كاوه در حال انجام است.
    
    وي افزود: مجموعه نود قسمتي «چارخونه» در آپارتماني چهار طبقه كه لوكيشن اصلي اين مجموعه به شمار مي‌رود، فيلمبرداري مي‌شود و داستانهاي آن كه توسط «سروش صحت»‌ نوشته شده درباره خانواده‌اي است كه در اين آپارتمان زندگي مي‌كنند و هربار درگير ماجرايي تازه مي‌شوند و اين ماجراها در قالب طنز به تصوير كشيده مي‌شود.
    
    وي در ادامه گفت: همزمان با آغاز پخش مجموعه كار فيلمبرداري ساير قسمت‌ها، ادامه خواهد داشت و با توجه به برنامه‌ريزي‌هاي انجام شده با كمبود وقت مواجه نخواهيم شد.
    
    ساير عوامل مجموعه «چارخونه» عبارتند از: تهيه كننده:محسن چگيني، صدابردار:عليرضا نوروزيان، طراح چهره‌پردازي و مدير توليد: حميد مهين‌دوست، برنامه‌ريز:‌ پوپك مظفري و طراح صحنه‌ و لباس: آيلا شيخ ا
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:33  توسط علی  | 

همه چيز درباره يانگوم (بازيگر سريال جواهري در قصر )

همه چيز درباره يانگوم (بازيگر سريال جواهري در قصر )

لی یانگ ا متولد 31 ژانویه 1971 در سئول هنرمند معروف کره جنوبی است که طرفداران زیادی در کشورهای مختلف دارد مخصوصا در شرق و کشورهای جنوبی آسیا .
زمانی که به عنوان مدل در تلویزیون ظاهر شد لقب بانوی اکسیژن را کسب کرد . در سال های اخیر او به عنوان دختر
دوست داشتنی و به خاطر چهره فرشته گونه اش قلب خیلی از طرفدارن را تسخیر کرده است . محبوبیت او در کشورهای آسیای شرقی به خاطر ایفای نقش در درام محبوب کره ای در نقش یانگوم بسیار افزايش يافت.
این درام آن قدر موفق بود که بسیاری از کشورها پس از پایان مجموعه آن را دوباره به صورت خلاصه پخش کردند .
در هنگ کنگ زمان پخش قسمت آخر سریال نصف جمعیت هنگ کنگ در منزل بودند فقط برای تماشای این سریال !
در چین ميلیون ها بیننده سریال را میدیدند حتی اگر زمان پخش آن نصف شب بود . بعد از آن " لی یانگ ا " دعوت به بازدید از هنگ کنگ ، سنگاپور ، تایوان ،چین و ژاپن شد .
در 12 سال اخیر برای اولین بار ازدحام جمعیت شگفت انگیز بود . در چین مدرسه ای بعد از اهدای مدرک خلبانی به لی
نام خود را به مدرسه ابتدایی لی یانگ ا تغییر داد .
دومین خط هوایی کره جنوبی یعنی ایژیانا برای ترویج و تبلیخ این سریال چهار نقاشی از پرتره لی در سریال تهیه و در بدنه هواپیمایش به نمایش گذاشت .

او در زندگی نامه اش به نام " عهد لی یانگ" در سال 2006 راجع به این که چگونه بازیگر شده است صحبت کرد .
او به یاد آورد که چگونه همکاری اش با اندی لو در سال 1991 برای تبلیغ شکلات باعث ورود او به کار صحنه شد .
در سال 1995 لی تصمیم گرفت برای یادگیری اصول بازیگری به مدرسه حرفه ای برود . از آن پس او برنامه ایفای نقش در کاراکترهای مختلف را تغییر نداد . مانند کاراکترش در سریال جواهری در قصر ( یانگوم ) و بعد از آن نقش بسیار متفاوت در فیلم "همراهی با بانوی انتقام" .

او گفت چیزی که نمی خواهد هیچ وقت آن را از دست بدهد بازی از ته قلبش است . لی جایزه بهترین بازیگر زن را از جشنواره فیلم اژدهای آبی در سال 2005 و Beaksang Art Awards در سال 2006 برای فیلم "همراهی با بانوی انتقام"
به دست آورد .
در سال 2006 قراردادی دو ساله با کمپانی LG که کمپانی کره ای محصولات الکترونیکی است بست که مدل تبلیغاتی برای تمام محصولات الکترونیکی LG باشد . ضمن بستن این قراردادها او تورهایی ترویجی را به کشورهای آسیایی برگزار خواهد کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:55  توسط رضا  | 

فيلم‌هاي پرفروش تاريخ سينماي ايران

فيلم‌هاي پرفروش تاريخ سينماي ايران

در اصل سينما زماني اقدام به توليد فيلم مي‌‌كند كه در گيشه بفروشد و اين يك امر جهاني است. در هاليوود، باليوود و ديگر كشورهاي دنيا از جمله ايران... همان‌طور كه مطلع هستيد فيلم «مسعود ده‌نمكي» با نام «اخراجي‌ها» ركورد گيشه را در تاريخ سينماي ايران شكست و شايد تا سال‌هاي ديگر اين ركورد دست نخورده بماند. با توجه به اين‌كه يك‌ماه و چند روز از اكران آن گذشته است، اما به فروش بالاي يك ميليارد دست پيدا كرده و هنوز روزهاي زيادي تا پايان اكران فيلم باقي مانده است.

بسياري از كارشناسان مي‌‌گويند اين فيلم به مرز دو ميليارد فروش در گيشه خواهد رسيد، اما مي‌‌خواهيم براي شما پرونده فروش فيلم‌هاي سينماي ايران را به صورت سال‌نگار بگشاييم، تا شما خواننده گرامي بدانيد كه در سال‌هاي گذشته چه فيلم‌هايي توانست به فروش قابل‌توجهي برسد، اين موضوع را از 33 سال پيش باز مي‌‌كنيم، يعني سال 1363... با هم بخوانيم.
 

سال 1363ميانگين بهاي بليت هفت تومان
1- سناتور (مهدي صباغ‌زاده) با بازي فرامرز قريبيان و بيژن امكانيان. فروش: 276/539/6 تومان
2- دادشاه (حبيب كاوش) با بازي سعيد راد و خسرو شكيبايي. فروش: 923/539/5 تومان

سال 1364، ميانگين بهاي بليت هشت تومان
1- عقاب‌ها (ساموئل خاچيكيان) با بازي سعيد راد و جمشيد هاشم‌پور. فروش: 419/666/15 تومان
2- شهر موش‌ها (محمدعلي طالبي) كار عروسكي، فروش: 768/022/1 تومان

سال 1365، ميانگين بهاي بليت ده تومان
1- بايكوت (محسن مخملباف) با بازي مجيد مجيدي و زهره سرمدي. فروش: 645/123/9 تومان
2- زنگ‌ها (محمدرضا هنرمند) با بازي محمد كاسبي و رضا چراغي. فروش: 124/983/6 تومان

سال 1366، ميانگين بهاي بليت 12 تومان

1- اجاره‌نشين‌ها (دارويش مهرجويي) با بازي عزت‌ا... انتظامي و اكبر عبدي. فروش: ميليون تومان
2- گذرگاه (شهريار بحراني) با بازي خسرو شكيبايي و اردلان شجاع‌كاوه. فروش 890/075/10 تومان

سال 1367، ميانگين بهاي بليت 15 تومان
1- كاني‌مانگا (سيف‌ا... داد) با بازي فرامرز قريبيان و عبدالرضا اكبري. فروش: 537/285/110 تومان
2- پرنده كوچك خوشبختي (پوران درخشنده)، امين تارخ و هما روستا. فروش: 556/353/10 تومان

سال 1368، ميانگين بهاي بليت بيست تومان
1- گلنار (كامبوزيا پرتوي)، غزل بانكي و شهلا رياحي. فروش: 16 ميليون تومان
2- افق (رسول ملاقلي‌پور)، جهانبخش سلطاني و سيدجواد هاشمي. فروش: 000/500/15 تومان

سال 1369، ميانگين بهاي بليت 25 تومان
1- دزد عروسك‌ها (محمدرضا هنرمند)، اكبر عبدي و آزيتا حاجيان. فروش: 24 ميليون تومان
2- خواستگاري (مهدي فخيم‌زاده)، هادي اسلامي و ثريا قاسمي. فروش: 000/105/22 تومان

سال 1370، ميانگين بهاي بليت سي تومان
1- عروس ( بهروز افخمي)، ابوالفضل پورعرب و نيكي كريمي. فروش: 38 ميليون تومان
2- سفر جادويي (ابوالحسن داوودي)، اكبر عبدي و آزيتا حاجيان. فروش: 28 ميليون تومان

سال جديد 1371، ميانگين بهاي بليت 35 تومان
1- ديگه چه خبر‌(تهمينه ميلاني)، ماهايا پطروسيان و دانيال حكيمي. فروش: سي ميليون و پانصد هزار تومان
2- دو نميه سيب (كيانوش عياري)، ليلا و مريم مصدقي. فروش: 37 ميليون تومان

سال 1372، ميانگين بهاي بليت پنجاه تومان
1- هنرپيشه (محسن مخملباف)، اكبر عبدي و فاطمه معتمدآريا. فروش: 000/575/50 تومان
2- افعي (محمدرضا اعلامي)، جمشيد هاشم‌پور و بهاره رهنما. فروش: 320/518/49 تومان

سال 1373، ميانگين بهاي بليت شصت توماني
1- كلاه قرمزي و پسرخاله (ايرج طهماسب) ايرج طهماسب و فاطمه معتمدآريا. فروش: 500/041/171 تومان
2- همسر (مهدي فخيم‌زاده)، مهدي هاشمي و فاطمه معتمدآريا. فروش: 270/336/71 تومان

سال 1374، ميانگين بهاي بليت 85 تومان
1- مي‌‌خواهم زنده بمانم (ايرج قادري)، فرامرز قريبيان و فاطمه گودرزي. فروش: 800/660/80 تومان
2- روسري آبي (رخشان بني‌اعتماد)، عزت‌ا... انتظامي و فاطمه معتمدآريا. فروش 100/115/633 تومان

سال 1375، ميانگين بهاي بليت 125 تومان
1- خواهران غريب (كيومرث پوراحمد)، خسرو شكيبايي و افسانه بايگان. فروش: 000/000/141 تومان
2- ليلي با من است (كمال تبريزي)، پرويز پرستويي و محمود عزيزي. فروش: 000/000/105 تومان

سال 1376، ميانگين بهاي بليت 135 تومان
1- آدم‌برفي (داود ميرباقري)، اكبر عبدي، پرستويي، داريوش ارجمند و شريفي‌نيا. فروش: 000/000/125 تومان
2- ليلا (داريوش مهرجويي)، ليلا حاتمي و علي مصفا. فروش: 92 ميليون تومان

سال 1377، ميانگين بهاي بليت 265 تومان
1- مرد عوضي (محمدرضا هنرمند)، پرستويي، معتمدآريا و بايگان. فروش: 410 ميليون تومان
2- آژانس شيشه‌اي (ابراهيم حاتمي‌كيا)، پرستويي و رضا كيانيان. فروش: 171 ميليون تومان

سال 1378، ميانگين بهاي بليت سيصد تومان
1- قرمز (فريدون جيراني)، فروتن و هديه تهراني. فروش: 375 ميليون تومان
2- دو زن (تهمينه ميلاني)، نيكي كريمي، فروتن و آتيلا پسياني. فروش: 325 ميليون تومان

سال 1379، ميانگين بهاي بليت 350
1- شوكران (بهروز افخمي)، فريبرز عرب‌نيا و هديه تهراني. فروش: 383 ميليون تومان
2- عينك دودي (محمدحسين لطيفي) ايرج طهماسب و فاطمه معتمد‌آريا. فروش: 360 ميليون تومان

سال 1380، ميانگين بهاي بليت 450 تومان
1- سگ‌كشي (بهرام بيضايي)، مژده شمسايي و مجيد مظفري. فروش: 323 ميليون تومان
2- پارتي (سامان مقدم)، علي مصفا و هديه تهراني. فروش: 310 ميليون تومان
آنچه خوانديد فروش فيلم‌ها در اكران تهران بود و آمار دقيقي از فروش كل فيلم‌‌ها در ايران نيست،حال آمار سال‌هاي 1381 تا سال 1385 كه فروش كلي فيلم‌ها در ايران را در اختيارتان مي‌‌گذارد.

سال 1381، ميانگين بهاي بليت 550 تومان
1- كلاه قرمزي و سروناز (ايرج طهماسب)، ايرج طهماسب، معتمدآريا و جبلي. فروش: 542 ميليون تومان
2- نان و عشق و موتور هزار (ابوالحسن داودي)، عبدي، بهاره رهنما و سروش صحت. فروش: 395 ميليون تومان

سال 1382، ميانگين بهاي بليت 650 تومان
1- توكيو بدون توقف (سعيد عالم‌زاده)، مهران مديري و پانته‌آ بهرام. فروش: 433 ميليون تومان
2- عروس خوش‌قدم (كاظم راست گفتار)، پطروسيان و پيروزفر. فروش: 360 ميليون تومان

سال 1383، ميانگين بهاي بليت هفتصد تومان
1- مارمولك (كمال تبريزي)، پرويز پرستويي. فروش: 779 ميليون تومان
2- دوئل (احمدرضا درويش)، پژمان بازغي، كامبيز ديرباز و هديه تهراني. فروش: 627 ميليون تومان

سال 1384، ميانگين بهاي بليت نهصد تومان
1- مكس (سامان مقدم)، گوهر خيرانديش و رامبد جوان. فروش: 480 ميليون تومان
2- چهارشنبه‌سوري (اصغر فرهادي) هديه تهراني. فروش: 417 ميليون تومان

سال 1385، ميانگين بهاي بليت هزار تومان
1- آتش‌بس (تهمينه ميلاني)، مهناز افشار و محمدرضا گلزار. فروش: يك ميليارد و ده ميليون تومان
2- ميم مثل مادر (رسول ملاقلي‌پور)، گلشيفته فراهاني. فروش: 535 ميليون تومان

آنچه كه خوانديد فروش تقريبي فيلم‌هاي تاريخ سينماي ايران بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:22  توسط رضا  | 

سفير ايران در آفريقاي‌جنوبي: شيلا خداداد عروس من نيست!

سفير ايران در آفريقاي‌جنوبي: شيلا خداداد عروس من نيست!


    در ماه‌هاي اخير نشريات زيادي از ازدواج «شيلا خداداد» بازيگر سينماي ايران كه در حال حاضر براي ادامه تحصيل در آمريكا به سر مي‌برد، سخن به ميان آوردند و داماد را پسر سفير ايران در آفريقاي جنوبي معرفي كردند، البته بازتاب اين خبر از زماني آغاز شد كه هفته‌نامه تلاش در پاييز گفتگويي از شيلا خداداد به چاپ رساند كه همان گفتگو بهانه‌اي شد براي تيتر روي جلد خيلي از نشريات كه شيلا خداداد را عروس سفير ايران در آفريقاي جنوبي معرفي كنند، البته در اواخر بهمن‌ماه و در بازگشت وي به ايران، يك‌بار ديگر اين هفته‌نامه خبري كوتاه از شيلا خداداد به چاپ رساند به اين مضمون كه آنها در شهريورماه سال 86 در تهران جشن عروسي خود را برگزار مي‌كنند و يك‌بار ديگر داماد را پسر سفير معرفي كرد، اين خبر به دنبال خود بازتاب‌هاي شديدي داشت، تا جايي كه سفير محترم ايران در آفريقاي جنوبي در تماس با ما، اين خبر را از پايه كذب دانست و اعلام كرد كه به هيچ عنوان پسر ندارد و فرزندان او، همگي دختر هستند. محمدعلي قانع‌زاده در تماس با نشريه خانواده سبز اعلام كرد كه: «در بررسي‌هاي به عمل آمده مشخص شد كه پسران هيچ كدام از سفراي سابق، با فرد مورد نظر ازدواج نكردند، من نمي‌دانم اين اخبار كذب از كجا نشات گرفته است و سر منشا آن كجاست. قانع‌زاده حتي براي ما تكذيبه‌اي هم فرستاد كه آن را خواهيد خواند»... پس آنچه كه مشخص است، اين‌كه شيلا خداداد با پسر سفير ايران در آفريقاي جنوبي ازدواج نكرده است، حال منتظر تماس شيلا خداداد هستيم كه اگر پاسخي براي اين خبر دارد، را بازگو كند و يا گفتگوي خود با نشريه مورد نظر را كذب بخواند...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:49  توسط رضا  | 

چکیده ای از جذابترین مطالب دنیا

 

آنجلینا جولی از آسیا نمی تواند فرزند خوانده بگیرد!!!!! 


هموطن آنلاین _ آنجلینا جولی بالاخره پس از تفکر و تعمق بسیار تصمیم گرفت فرزندی از ویتنام را به حضانت بگیرد. این هنرپیشه دو روز پیش برگه های درخواست حضانت این کودک را امضا کرد اما به علت مجرد بودن جولی مشکل بزرگی پیش راه او است.
این سومین کودکی است که این جولی و برادپیت نامزد وی به طور مشترک به سرپرستی می گیرند.
جولی هنرپیشه 31 ساله فیلم آقا و خانم اسمیت تمام مراحل به سرپرستی گرفتن این کودک ویتنامی را به تنهایی طی کرد و هنوز مشخص نیست که آیا نام براد پیت هم در این مدارک آمده است یا خیر.
وو داک لان مسئول نظارت بر حضانت گرفتن کودکان آسیا دو روز پیش بیان داشت که جولی برگه های درخواست حضانت خود را به این سازمان تقدیم کرده است.
از آنجا که جولی رسما متاهل نمی باشد به سرپرستی گرفتن یک کودک از قاره بسیار مذهبی آسیا کمی مشکل خواهد بود

.............................................................................................................


هموطن آنلاین _ جاستین تیم برلیک از معدود هنرمندانی است که به طرفداری از بریتنی برخاسته است و سعی دارد او را برای ترک اعتیاد کمک کند.
فدرلین که در گذشته نامزد بریتنی بود چندین بار پیغام های متعددی برای بریتنی در مرکز ترک اعتیاد فرستاده و همواره برای او آرزوی شفای عاجل کرده است.
یکی از دوستان تیم برلیک بیان داشت :" جاستین یک روز از خانه من به بریتنی زنگ زد و برای او آرزوی سلامتی کرد و قول داد هر وقت که فرصت کند به دیدن او برود.

" او همچین بیان داشت تصویری که از بریتنی در ذهن دارد همان دختر شاداب گذشته است و هیچ چیز برای او تغییر نکرده است."
تیم برلیک همچنین از مادر بریتنی تقاضا کرده او را هر روز در جریان بهبود و ترک بریتنی قرار دهد

...............................................................................................................


هموطن آنلاین _ بریتنی اسپیرز یک بار دیگر در هفته گذشته به مرکز ترک اعتیادش باز گشت. او ظرف دو هفته گذشته بیش از 5 بار این مرکز را ترک گفته است.
فدرلین از رفتار بریتنی بسیار عصبانی است و تهدید کرده در صورتی که بریتنی تصمیم جدی برای ترک اعتیادش نگیرد فرزندانش را از وی خواهد گرفت.
این تهدید کوین بسیار جدی به نظر می رسد زیرا وکیل وی از قاضی تقاضای یک ملاقات فوری کرده و مدعی شده جان فرزندان بریتنی با داشتن مادری معتاد شدیدا در خطر است.

با توجه به مطالب درج شده در مجله "مردم " کوین به بریتنی آخرین فرصت را داده است. او تهدید کرده اگر بریتنی یک بار دیگر مرکز ترک اعتیاد را سر خود ترک کند و به زندگی بی بند و بارش باز گردد باید برای همیشه با پسران 18 و6 ماهه خود خداحافظی کند

...............................................................................................................

ادي مورفي: اسكار بي‌عدالتي كرد


هموطن-ادي مورفي، بازيگر سياهپوست هاليوود كه برخلاف پيش‌بيني‌هاي به عمل آمده نتوانست در اين دوره از رقابت‌هاي اسكار جايزه‌اي را از آن خود كند، گفت: اسكار بي‌عدالتي كرد.
«ادي مورفي» كه به گفته خبرنگاران ساعتي پيش از اعلام اسامي برندگان، با خون‌سردي اعلام كرده بود كه همه چيز خوب است و آن اتفاقي كه قرار است بيافتد، خواهد افتاد، هفته گذشته، زمانيكه نام «آلن اركين»،بازيگر فيلم «خانم كوچولو آفتاب»، را به عنوان برنده جايزه اسكار بهترين بازيگر مرد نقش مكمل شنيد با عصبانيت تمام به همراه نامزدش مراسم را ترك كرد.

«مورفي» كه براي بازي در فيلم «دختران رؤيايي» انتظار برنده شدن در اين دوره از رقابت‌ها را مي‌كشيد، با گذشت يك هفته از اين مراسم همچنان عصباني است و در مصاحبه اخير خود، به خبرنگاران گفت: اين يك بي‌عدالتي محض است كه در تاريخ اسكار به وقوع پيوسته است.

..................................................................................................................

علنی شدن رابطه کیت هادسون و اون ویلسون


هموطن آنلاین _ کیت هادسون و اون ویلسون با بالاخره دل به دریا زدند و از رابطه پنهانی طولانی مدت خود پرده برداشتند.
به نظر می رسد این دو تصمیم گرفته اند که رابطه خود را علنی کنند زیرا روز گذشته به خبرنگاران اجازه دادند در حالی که دست در دست هم داشتند از آن ها عکس بگیرند.
از زمانی که ویلسون برای گذراندن ولنتاین به آمریکا آمده است این دو با وجود پنهان کاری های بسیار باز هم در اکثر موارد در کنار هم مشغول خوش گذرانی دیده می شوند.
یک منبع نزدیک به این دو بیان داشت :" رابطه بین این دو بسیار عمیق است و آن ها از بودن در کنار هم بسیار خوشحال هستند."
اون و هادسون در حال حاضر در هتل پلازو اقامت دارند زیرا هادسون مشغول ضبط فیلم جدید خود با نام " طلای احمق " در کنار متیو مک کانتی است.

................................................................................................................

در بریتنی اسپیرز لب به سخن گشود


هموطن آنلاین _جمی پدر بریتنی اسپیرز خواننده پر طرفدار پاپ بالاخره طاقت نیاورد و در مورد مشکلات اخیری که دخترش با آن دست به گریبان است لب به سخن گشود.
پدر بریتنی که مانند دخترش مدتها درگیر اعتیاد بود و با رفتن به مرکز ترک اعتیاد از شر آن خلاص شد بریتنی را یک دختر بیمار کوچک خواند که نیاز به درمان دارد.
او زمانی که بریتنی برای سومین بار تصمیم گرفت اعتیادش را ترک کند برای رفتن به مرکز ترک اعتیاد کالیفرنیا او را همراهی کرد و شب اول را در کنار وی ماند.
بریتنی که نمیتوانست تنهایی را تحمل کند از پدرش خواست که با بماند ولی با توجه به محدودیت های این مرکز پدرش قول داد که هر روز برای صرف ناهار و شام به دیدن او برود و غذا را با او صرف کند.
پدر بریتنی بیان داشت مشکلاتی که بریتنی با آن ها رو به رو است اصلا آن چیزی نیست که مردم فکر می کنند.

.................................................................................................................

نامزدی نیکول ریتچی واقعیت یا شایعه؟


هموطن آنلاین _ نیکول ریتچی روز گذشته با دست کردن انگشتر الماس خبر نامزدی خود با جول مدن را تایید کرد.
هنرپیشه فیلم " زندگی ساده " که روز گذشته برای نوشیدن قهوه از خانه خارج شد در حالی که انگشتر الماس بزرگی در دستش بود دیده شد.
مدن و ریتچی در روز 19 فوریه در حالی که در جواهر فروشی های کالیفرنیا مشغول قدم زدن بودند دیده شده اند و به احتمال زیاد آن ها به دنبال حلقه مناسبی برای ریتچی می گشتند.
یکی از فروشندگان این مغازه ها بیان داشت این زوج به دنبال حلقه می گشتند اما ریتچی در نهایت تنها یک گردنبند 3350 دلاری خریداری کرد.
با وجود این که بیش از 2 ماه از آشنایی این زوج نمیگذرد اما آن ها در حال حاضر با یکدیگر هم خانه شده اند.

...............................................................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 17:1  توسط ساشا  | 

ناصر عبداللهي درگذشت

ناصر عبداللهي درگذشت

زنده ها خيلي براش کهنه بودند
     خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

    
    
    
      

    دل من يه روز به دريا زد و رفت
    پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    زنده‌ها خيلي براش كهنه بودن
    خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
    هواي تازه دلش مي‌‌خواست ولي
    آخرش توي غبارا زد و رفت
    دنبال كليد خوشبختي مي‌‌گشت
    خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
    يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
    سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
    دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد
    نامه فرداها را تا زد و رفت
    به سرش هواي حوا زد و رفت
    «ناصر عبداللهي» خواننده پاپ كشورمان ظهر امروز در بيمارستان هاشمي‌نژاد تهران درگذشت... خواننده معروف ترانه‌ «ناصريا» بامداد سوم آذر ماه در بيمارستان خليج‌فارس بندرعباس به دليل مشكلات كليوي و از كار افتادن كليه بستري شد و سپس به كما رفت و بعد از چند روز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس منتقل و در بخش ICU اين بيمارستان بستري شد و سپس به تهران منتقل شد، اما اجل به او مهلت نداد و ظهر امروز درگذشت.
    آيا ايرانيان به راحتي مي‌‌توانند صداي دلنشين او را از خاطره‌ها پاك كنند، آيا مي‌‌توانند به همين راحتي از او دل بكنند. دنيا چقدر كوچك است... انگار همين ديروز بود، كه در تالار اجتماعات دانشگاه‌الزهرا براي ازدواج دانشجويي حاضر شده بود، مردي خونگرم كه براي خوشي مردم همه كار مي‌‌كرد، دريك شب برفي او تازه عروس و دامادها را با صداي دلنشين خود تا خانه مشتركشان بدرقه كرد... انگار همين ديروز بود، با هم در برنامه جشن فارغ‌التحصيلي دانشجويان يكي از دانشگاههاي آزاد اطراف تهران، به همراه بهزاد ابطحي شركت جستيم و او براي مدعوين تكنوازي گيتار و پركاشن كرد. مي‌‌گفت پول نمي‌‌خواهم، براي اين كه خاطره‌اي خوب از خودم به يادگار بگذارم آمده‌ام... انگار همين ديروز بود، پشت‌صحنه، كنسرتش در تالار ميلاد... به من گفت: «پژمان»، از ما كم مي‌نويسي و من گفتم: «ناصرجان، از تو چه بنويسم؟ آنچه كه بايد مي‌‌نوشتم طي سال‌ها كار خبرنگاري نوشتم، همه ايران تو را مي‌‌شناسند، جنوبي و شرقي و شمالي و غربي... و گفت: چه‌طور؟ گفتم: تو با تمامي خوانندگان خوب ايران تفاوت داري؟ بم صدايت درمغز استخوان انسان تا سال‌ها مي‌‌ماند، تنظيم‌هاي زيبايي فولكور تو به اين راحتي‌ها از خاطر هيچ‌كس بيرون نمي‌‌رود... از تو چه بنويسم، تويي كه نامت در تمام ايران زبانزد است... بر روي شانه‌ام زد و گفت: ما را چه به اين حرفا...
    واقعا تا 50 سال ديگر كه بشود، نسل‌هاي امروز و فردا، ترانه‌ «ناصريا» را هر گاه كه گوش دهند، براي‌شان تازگي دارد...
    انگار همين ديروز بود، فرهنگسراي خاوران... شهرداري از او دعوت كرده بود كه براي اهالي آنجا كنسرت برگزار كند... نمي‌‌دانيد آن شب او چه كار كرد؟ دل‌خوشي مردم، دل خوشي او بود... از مرحوم عبداللهي خاطرات فراواني دارم... اما چند ساعت از مرگ او نگذشته و من حال درستي ندارم، انگشتانم توان قلم فرسايي ندارد... با او، بهزاد ابطحي و سعيد شهروز خاطرات زيادي دارم... زماني كه در آلبوم «غزلك»، سعيد يكي از ترانه ها را با هم كاري ناصر خوانده بود، تا صبح در استوديو بوديم، روحيه او مثال‌زدني بود و تشويق‌هايش دلگرم كننده... چند سطري درباره زندگي مرحوم به رشته تحرير درآوردم، مروري بر زندگي 36 ساله‌اش...

    
    ناصر عبداللهي در دهم دي‌ماه 1349 در محله مسجد بلال بندرعباس متولد شد. فرزند سوم خانواده است و چهار برادر و يك خواهر دارد. در حال حاضر متاهل و چهار فرزند به نام‌هاي نويد، نازنين، نامي و نينا دارد. فرزند آخرش، به نام نينا، هفت ماهه است.
    جمعه شب چند هفته پيش، در برنامه عبور شيشه‌اي رضا رشيدپور مجري برنامه اعلام كرد: لحظاتي پيش به من خبر رسيد كه خواننده خوب كشورمان ناصر عبداللهي دچار يك سانحه شده است و در كما به سر مي‌برد.
     خبر سخت و ناگوار بود. محمد اصفهاني كه مهمان برنامه بود، سعي كرد هر طور شده خبري تهيه كند اما از آنجا كه ناصر عبداللهي در بيمارستاني در بندرعباس بستري بود، نتوانست به اين مهم دست پيدا كند.
     آنهايي كه خود را جزوي از جامعه اين موسيقي مي‌دانستند و بيننده اين برنامه بودند، با شنيدن اين خبر شوكه شدند. <ناصر در كما...> مگر چه اتفاقي برايش افتاده است. اولين سانحه‌اي كه براي ناصر پيش‌بيني مي‌شد، تصادف با اتومبيل بود.
     اين خبر در ساعات پاياني آن شب در محافل هنري پيچيد كه ناصر در حال رانندگي تصادف شديدي كرده و در كما به سر مي‌برد.
     صبح شنبه چند سايت خبري اعلام كردند كه ناصر عبداللهي خواننده پرآوازه پاپ ايران در بيمارستان محمدي بندرعباس، در حالت كما به سر مي‌برد و دياليز كليه مي‌شود.
    حالا همه از يكديگر مي‌پرسيدند كه چه اتفاقي براي او افتاده؟ دياليز چرا؟
    <سعيد شهروز> دوست صميمي ناصر عبداللهي تلفن را برمي‌دارد. الو...
    منم... چي شده سعيد؟
    سعيد گريه مي‌كند: <حالش اصلا خوب نيست،> او خاطرات فراواني با ناصر دارد، سعيد نمي‌تواند به درستي صحبت كند، مي‌گويد: <دارم با بهنام ابطحي مي‌روم بندرعباس.>
    سعيد! ناصر چه طوري تصادف كرد؟
    تصادف؟ تصادف نكرد، كتكش زده‌اند، به قصد كشت زدنش بي‌معرفت‌ها! بي‌انصاف‌ها!
    كي؟ چي؟ كتك چيه؟ سعيد چي مي‌گي؟
    نمي‌دانم، پريشب (پنجشنبه)در يکي از کوچه هاي بندرعباس او به طرز فجيعي مورد هجوم قرار گرفت.
     صورتش به كلي به هم ريخته، آن‌قدر لگد به پهلوهايش زده‌اند كه كليه‌هايش از كار افتاده است، ضريب هوشي‌اش 5 و فشارش 6 است، مي‌روم بندرعباس زنگ مي‌زنم. اين اولين خبري بود كه از ناصر عبداللهي به دست آورديم.
    اين اتفاق باعث شد كه ظرف دو سه روز حرف و حديث‌هاي زيادي درباره ناصر عبداللهي بر سر زبان‌ها بيفتد، ناصر چرا به اين وضع افتاد؟ آيا او دشمناني داشت كه وي را به اين روز انداختند؟
      
    ناصر عبداللهي از اهالي خونگرم بندرعباس است كه در سال 1349 ديده به جهان گشود.

    وي در خانواده‌اي متعصب و مذهبي به دنيا آمد، هنوز بيست سالش تمام نشده بود كه با دختري از اهالي بندرعباس ازدواج كرد. ثمره اين ازدواج سه فرزند بود.
     وي در آن زمان براي دلش گيتار مي‌نواخت. از همان زمان بمي صدايش شديدا گوش‌نواز بود، در اواسط دهه هفتاد، برنامه‌اي از شبكه اول پخش مي‌شد، به نام برنامه صبح بخير ايران كه مجري آن اقبال واحدي هفته‌اي يك بار اين برنامه را در مركز استان برگزار مي‌كرد آن روز گرم تابستان هم، واحدي برنامه‌اش را آنجا اجرا كرد.
     در آن صبح دل‌انگيز جواني با نواختن كيبورد، در پشت صحنه، موسيقي زيبايي را به معرض نمايش گذاشت.
     پس از اتمام برنامه، <اقبال واحدي> به او پيشنهاد داد كه به تهران بيايد و موزيك صحنه مجريان تلويزيون در برنامه‌هاي ارگاني و غيردولتي كه از سوي شركت‌ها برگزار مي‌شد، را بر عهده گيرد. سپس ناصر به تهران آمد، اما اين ناصر را راضي نمي‌كرد... در همان زمان موسيقي پاپ كم‌كم جاي خود را در كشور باز كرده بود. در سال 1376، خشايار اعتمادي پس از سال‌ها، اولين آلبوم پاپ را روانه بازار كرد. پس از او چند خواننده ديگر اين كار را كردند و همين امر باعث شد تا ناصر عبداللهي هم كه از يك نعمت خدادادي به نام صداي خوش برخوردار بود، وارد اين ميدان شود. در سال 78، او به همراه بهنام ابطحي آلبومي را تنظيم كرد كه بسيار شنيدني بود.
    آلبوم <دوستت دارم> با دكلمه پرويز پرستويي. عبداللهي با اين آلبوم خيلي زود جاي خود را در پيشگامان موسيقي پاپ باز كرد و نامش بر سر زبان‌ها افتاد. صداي زيبايش كه يك بمي خاص داشت به همراه تنظيم‌هاي زيبا كه تلفيقي از موسيقي خبري بود، ترانه‌هاي او را شنيدني كرد. عبداللهي زودتر از آنچه كه فكر كند، اوج گرفت و <ناصر> مردم ايران شد. ترانه <ناصريا> و همچنين آلبوم <هواي حوا>ي او اوج كارهاي هنري اين خواننده بود.
    
      
    
    يك منبع آگاه به ما گفت: <اين فرضيه كه ناصر عبداللهي در جايي ديگر مورد ضرب و شتم قرار گرفته و سپس به خانه آورده شده، كمرنگ‌تر است، به احتمال زياد، وي در منزل مسكوني‌اش دچار اين سانحه شده است. او به احتمال زياد مهاجمين را مي‌شناسد.>
    
    
    

ناصر عوض شده بود!


    آنان كه دوستي نزديكي با ناصر عبداللهي داشتند با خصوصيات اخلاقي او كاملا آشنا بودند. يكي از دوستان نزديك عبداللهي كه دوست نداشت نامش فاش شود، به ما مي‌گويد: اين اواخر ناصر از لحاظ اخلاقي كمي تغيير كرده بود.
     او رو به عرفان آورده بود و بيشتر وقت خود را با خواندن كتاب صرف مي‌كرد. او مي‌گفت: شايد آلبوم <معجزه>، آخرين آلبومم باشد، براي اين آلبوم خيلي زحمت كشيدم. عبداللهي چهارماه پيش به بندرعباس بازگشت و در محله‌اي كه به دنيا آمد، خانه‌اي اختيار كرد.
      
    پس از دو هفته از بستري شدن عبداللهي در بندرعباس او به هوش نيامد. از اين رو تصميم بر اين گرفته شد كه وي را به تهران و به بيمارستان شهيد هاشمي نژاد منتقل كنند. گرچه اين در حالي بود كه متخصصان در بندرعباس مي‌گفتند، وي بايد خود به خود به هوشياري برسد. در روزهاي اول بستري شدن ناصر، ضريب هوش او 5 بود اما پس از چند روز اين ضريب هوشي دوباره بالا رفت، ولي دو هفته پس از گذشت اين حادثه يك بار ديگر ضريب هوشي به 5 رسيد از اين رو پزشكان با نظر خانواده تصميم گرفتند كه ناصر عبداللهي در تهران بستري شود، به اين اميد كه او هوشياري كاملش را به دست آورد.
    در همين ارتباط يك منبع آگاه به ما گفت: متاسفانه پس از گذشت 21 روز (سه هفته) از آن واقعه اوضاع مساعدي در انتظار ناصر نيست، به ويژه اين‌كه كليه‌هاي او هم از بين رفته است و به احتمال زياد اين نقيصه را تا پايان عمر با خود به همراه دارد. از طرفي صورت ناصر بسيار لا‌غر و نحيف شده است و با ديدن او به ياد مردي مي افتاديم كه روزگاري صدايش دل همه را مي لزراند.
    
    سعيد شهروز گفت: براي اين‌كه ناصر هوشياري‌اش را به دست آورد، داخل گوش وي هدفون گذاشته‌اند و ترانه‌هاي خود او را برايش پخش مي‌كنند و ديده شده كه او بارها پلك زده است اما در يك مدت كوتاه پزشكان اميدوار بودند که موفق نشدند.
    
      
    دل من يه روز به دريا زد و رفت
    پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    زنده‌ها خيلي براش كهنه بودند
    خودشو تو مرده‌ها جا زد و رفت
    خانواده سبز و وبلاگ هله له، اين ضايعه دردناك را به جامعه موسيقي ايران، خانواده وي، مادر داغدارش و تمامي ايرانيان عزيز تسليت عرض مي‌‌نمايد... ياد و خاطره ناصر براي هميشه در دل هاست...
    ناصر اگر به تقدير خدا زنده بود، دهم دي ماه سال 1385، 36 ساله شدن خود را جشن مي‌‌گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 17:26  توسط علی  | 

شب يلدا در باغ مظفر

 شب يلدا در باغ مظفر

اول از همه جا داره از مهتاب خانوم بسیار بسیار تشکر کنم به خاطر اینکه با نطرهاشون به من دل گرمی میده خیلی متشکرم
    
    
    
    سال‌ها چه زود مي‌‌گذرد، چشم كه به هم مي‌‌زني سال‌ها در پي هم مي‌‌آيند و مي‌‌روند و تا چشم بر هم مي‌‌زني، مي‌‌بيني عمري است كه مي‌گذرد. همين عمر كه براي تك‌تك انسانهاي روي زمين ارزش گرانبهايي دارد. انگار همين ديروز بود، اواخر آذرماه سال 84 برف شديدي در تهران مي‌‌باريد و ما مهمان برنامه (شب‌هاي برره)، (مهران مديري) بوديم. قرار شد روي جلد مجله هنرمندان گروه شب‌هاي برره باشند، امسال هم در همان زمان، يك‌بار ديگر مهمان برنامه او بوديم. اين بار با نام (باغ مظفر) و باز هم او ما را شرمنده خود كرد تا دوربين نشريه به باغ او برود... مديري به طور معمول اجازه نمي‌‌دهد كه دوربين‌هاي خبرنگاران به برنامه او بروند، گرچه هميشه خبرنگاران را با آغوش باز مي‌‌پذيرد، اما بدون دوربين... جا دارد يك بار ديگر از اين هنرمند خوب كشور تشكر ويژه‌اي به عمل آوريم كه باز هم به مانند سال‌هاي گذشته (خانواده سبز) را مورد لطف خود قرار داد. سال‌هاست كه مردم ايران با مهران خاطره دارند، بدون شك آنهايي كه سنشان مثل من از سي گذشته است، مجموعه (ساعت خوش) را به ياد دارند. بازيگراني چون مهران مديري، نصرا... رادش، نادر سليماني، رضا عطاران و... كه تقريبا بايد به آنان گفت نسل دومي‌هاي كاراكترهاي طنز ايران، پس از اساتيدي چون اكبر عبدي، عليرضا خمسه و...


    در اواخر سال 1373، برنامه (ساعت خوش) او ميليون‌‌ها نفر را پاي جعبه جادويي ميخكوب كرده بود و اين از ويژگي‌هاي بارز كارهاي اوست، هنرمندي خلاق كه نوآوري‌هايش هميشه كارهاي او را متفاوت‌تر از ديگر همكارانش كرده است، چرا؟
    چرايش را ما و شما مي‌‌دانيم، چون به طور دايم در حال خلق كاراكترهاي جديد در ساخت مجموعه‌هاي طنز است. (پاورچين) او را به ياد داريد. نقطه‌چين، جنگ 77، شب‌هاي برره و ديگر مجموعه‌هايي را كه تهيه كرده است. در شب‌هاي سرد اين فصل از سال، او اين‌بار با (باغ مظفر) مهمان خانه‌هاي ايراني‌‌هاست. او مي‌‌داند كه چگونه، لبخند برلب ايراني‌ها بياورد، كاري بس سخت كه او هميشه توانست از عهده آن برآيد و شايد راز ماندگاري او در ساخت اين نوع مجموعه‌ها، همين باشد. بازيگر و كارگرداني كه هيچ‌گاه (نامش) از ذهن ايراني‌‌ها بيرون نمي‌‌رود، گرچه درباره مهران مديري نوشتن كار آساني نيست و احتياج به نگارش‌هاي بيشتري دارد، اما اين چند خط را نوشتيم تا يك‌بار ديگر هنر او را براي ايراني‌هاي عزيز بازگو كنيم. اين چند خط مقدمه، بهانه‌اي شد تا سري به باغ او بزنيم.
    
    باغ مظفر در خيابان يخچال تهران، خياباني كه مانند نامش واقعا سرد است و اين باغ بزرگ در همين خيابان سرد واقع شده، از در بزرگ طوسي رنگ كه وارد مي‌‌شوي، يك باغ بزرگ با چند رديف درخت‌هاي كاج و يك استخر بزرگ، در مقابل ديدگان شما ظاهر مي‌‌شود، به اينجا مي‌‌گويند (باغ مظفر...) چيزي حدود صد متر پياده بروي، به پله‌هاي ورودي عمارت مي‌‌رسي. سپس يك (تراس) زيبا و پنجره‌هاي چوبي عمارت... دو سالن بزرگ محل تصويربرداري اين مجموعه است... وارد ساختمان كه مي‌‌شوي، دو سالن بزرگ كه در واقع محل زندگي دوخان بزرگ تهراني به نام‌هاي منصور و مظفر زرگنده است را مي‌‌بيني، با يك دكور زيبا، صندلي‌هاي لهستاني قديمي، اشياي قديمي از جمله فانوس‌هاي كلاسيك، تابلوهاي بي‌‌رنگ كه داخل آن، تصويرهاي از مردمان قديمي تهران، به چشم مي‌‌خورد. چراغ نفتي، زين اسب، كاسه و بشقاب‌هاي قديمي، ميز و صندلي‌هاي چوبي و يك تنور نان‌پزي ديده مي‌شود، همان‌طور كه تا حالا اين مجموعه را دنبال كرديد، متوجه شده‌ايد كه گرچه حكايت‌هاي (باغ مظفر)، در زمان حال مي‌‌گذرد، اما ارتباطي به حالا ندارد، چرا كه خان‌هاي تهراني دوست دارند به مانند سابق زندگي كنند. نشستن، برخاستن، نوع غذا خوردن، ظرف شستن، نوع صحبت كردن و ... آنها دوست دارند به مانند اجداد خود نشست و برخاست كنند و اين خصلت را به فرزندان خود هم انتقال داده‌اند. در اين باغ، منصور (محمدرضا هدايتي) و مظفر (مهران مديري) در مجاورت يكديگر زندگي ‌مي‌‌كنند، اما اختلافات حل نشدني آنها كه از سال‌هاي گذشته باقي است، باعث اتفاقاتي مي‌‌شود؛ گرچه در اين بين نقش فرزندان هم بسيار پررنگ خواهد شد. مظفر دو فرزند دارد، فروغ‌السلطنه (سحر جعفري‌جوزاني) و كامران (سيامك انصاري) كه اولي به مانند پدر رفتار مي‌‌كند و دومي به مانند مردمان امروزي... او عاشق دختري به نام نازي (شقايق دهقان) مي‌‌شود، ورود عروس به اين خانواده باعث چالش‌هايي در اين خانواده مي‌‌شود و اتفاقات زيبايي خلق مي‌‌گردد... بيننده با ديدن باغ مظفر، ناخودآگاه به ياد ساعت خوش مي‌‌افتد، چرا كه نادر سليماني و نصرا... رادش، زوج‌هاي طنز هم در اين مجموعه بازي مي‌‌كنند... با اين حال بيننده با ديدن دو خان در يك خانه و همچنين برخورد آنها، بسيار راضي است. مهران مديري نقش خان مظفر زرگنده را به خوبي هر چه تمام‌تر ايفا مي‌‌كند. او يك اشراف‌زاده با انضباط، با خلقيات و روحيات منحصر به فرد است و مشخص نيست كه چرا نتوانسته با وقايع امروزي كنار بيايد. پسر او، در يك اداره كار مي‌كند و فردي مقرراتي است كه دوست دارد شيك لباس بپوشد، اما خواهرش هميشه او را به تمسخر مي‌‌گيرد. او به مانند پدرش دوست ندارد، موقعيت سنتي تغيير كند.
پس سعي مي‌‌كند، هميشه رو‌به‌روي اين تغيير و تحول قرار بگيرد... در سوي ديگر محمدرضا هدايتي كه توانست در چند سال اخير در نقش‌هاي ژانر به خوبي ايفاي نقش كند، نقش خان منصور زرگنده را بازي مي‌‌كند. او هم آدم عجيب و غريبي است. با مظفر نسبت فاميلي دارد، اما هميشه با او درگير است. در سويي ديگر از اين قصه، در اتاقكي كه در بالاي اين عمارت قرار دارد، شركتي به چشم مي‌‌خورد كه نادر سليماني در آنجا نقش رييس آن را بازي مي‌‌كند. او دختري مجرد و از خود راضي به نام نازي دارد كه پس از چند قسمت از شخصيت‌هاي مهم داستان مي‌‌شود. نقش برادر او را (هادي كاظمي) بازي مي‌‌كند و او هم در شركت كار مي‌‌كند. همچنين اليكا عبدالرزاقي در نقش مادر اين دو بازي مي‌‌كند. اما نصرا... رادش، پس از سال‌ها دوباره به گروه مديري پيوست. او نقش (حيف نون) نوكر خان مظفر را ايفا و نقش همسر او را (پسته( )نگار پيل‌آرام) بازي مي‌‌كند. همچنين در قسمت‌هايي سعيد پيردوست و ساعد هدايتي در نقش دوستان دو خان ظاهر شده‌اند. (علي لك‌پوريان) هم در نقش مشاور خان مظفر بازي مي‌‌كند... گرچه او به عنوان دستيار اول و برنامه‌ريز اين مجموعه، (مهران مديري) را نيز همراهي مي‌‌كند.
    
    به اين بازيگران، محمدجواد‌ عزتي، مهلقا باقري و شايان احدي‌فرد را هم اضافه كنيد. آنها خالق نقش‌هاي اين باغ بزرگ هستند...
    _ _ _
    از دور كه به لوكيشن‌هاي (باغ مظفر) نگاه مي‌‌كنيد، همه اعضاي گروه، در حال تكاپو هستند. صدابرداران، تصويربرداران و... در جنوب باغ، در كنار درب ورودي باغ مظفر، فضايي را اختصاص داده‌اند براي گريم، استراحت بازيگران و همچنين تدوين مجموعه كه در پايان هر شب، مهران مديري اين كار را به كمك همكارانش انجام مي‌‌دهد.
    به همين خاطر تا پاسي از شب در آن باغ بزرگ مي‌‌ماند... ساعت هشت صبح، در ورودي‌ باغ براي عوامل باز مي‌‌شود، چرا كه بازيگران بايد گريم شوند و خود را آماده مي‌‌كنند تا مديري آنان را صدا كند. در اين بين همان‌طور كه بازيگران، خالق شخصيت‌ها مي‌‌شوند، بايد اضافه كرد كه خلق‌كننده اين نقش‌ها دو برادر قلم به دست هستند، برادران قاسم‌خاني، پيمان و مهراب، با كمك حيدر برزگر، امير‌مهدي ژوله و خشايار الوند... آنها وظيفه مشكلي برعهده دارند، چرا كه پيمان قاسم‌خاني به عنوان سرپرست نويسندگان و اعضاي گروه، مدام بايد كتاب‌هاي قديمي را بخوانند و نكات را يادداشت كنند. ديالوگ‌ها بايد به مانند دوران قديم تهران باشد؛ از اين‌رو وظيفه آنان مشكل است، آنها بايد با همفكري يكديگر صحنه‌هاي جذابي را در اختيار (مديري) بگذارند... نوشته‌هاي آنان به هر مجموعه‌اي جذابيت مي‌‌دهد، شايد به همين خاطر مهران مديري سال‌هاست كه همكاري خود را با آنان حفظ كرده است.
    
    ضبط مجموعه

    شايد بپرسيد كه اين مجموعه چگونه تصويربرداري مي‌‌شود؟ همان‌طور كه گفته شد بازيگران صبح زود به محل تصوير‌برداري مي‌‌آيند، البته آنهايي كه آن روز بايد بازي كنند. سپس مهرداد شكرآبي و همكارانش شروع به گريم كردن بازيگران مي‌‌كنند. مديري از آنجا كه تا پاسي از شب در اتاق تدوين است، صبح كمي ديرتر مي‌‌آيد. گريم او با توجه به اين كه گرد سفيدي برروي موهايش نشسته كمي آسان‌تر است، فقط كمي سفيد‌تر مي‌‌شود. سپس نويسنده‌ها با كارگردان به صحبت مي‌‌نشينند. مديري بازيگران را جمع مي‌‌كند و كمي در مورد كاراكتر‌هاي شخصيتي و نوع نقششان با آنها صحبت مي‌‌كند، سپس همان زمان با يكديگر تمرين مي‌‌كنند. از آنجا كه گروه حرفه‌اي مي‌‌باشند، پس از چند تمرين ضبط شروع مي‌‌شود. ضبط‌ها به طور معمول بين پنج تا ده دقيقه است و بازيگران همان زمان متن‌ها را حفظ مي‌‌كنند... پس از ضبط، مهران مديري از گروه مي‌‌خواهد كه از طريق مونيتور، يك‌بار ديگر براي او تصاوير ضبط شده را پخش كنند، او مي‌‌بيند اگر اشكالي در كار بود، دوباره ضبط مي‌‌شود وگرنه به سراغ متن و صحنه ديگري مي‌‌روند. در اين بين اگر چيز خاصي به ذهن نويسندگان آمد، آن را در اختيار مديري مي‌‌گذارند.
    _ _ _
    اين روزها لوكيشن تصويربرداري كار جديد مديري مثل ديگر كارهاي او شلوغ است. افراد زيادي براي ديدن بازيگران محبوبشان به آنجا مي‌‌آيند و سعي مي‌‌كنند كه هر‌طور شده آنان را ببينند... اما اين‌بار آنها نوادگان خان‌هاي تهراني را بايد در باغ مظفر ببينند، سر و صدا هميشه جزيي از كارهاي مديري بوده و است، شب‌هاي برره را كه به ياد داريد، ابتدا خيلي انتقاد به او شد، اما وي با درايت خاص خودش، مسير مجموعه را عوض كرد... پس از شب‌هاي برره، مديري تقريبا يك سال در سكوت به سر برد و كار جديدي مقابل دوربين نبرد، زماني كه خبر در شهر پيچيد كه او مي‌‌خواهد مجموعه بسازد، همه فكر مي‌‌كردند، اين‌بار هم مجموعه‌ او نود قسمتي است، اما وي تصميم گرفت اين‌بار يك مجموعه 45 قسمتي را مقابل دوربين ببرد... آقاگليان تهيه كننده هميشگي كارهاي وي به همراه برادرش، كه طي سال‌هاي اخير هميشه برنامه‌هاي مديري را تهيه كرده، مي‌‌گويد: از آنجا كه ماه محرم در پيش بود، دوست نداشتيم كه مجموعه يك وقفه يك ماه را تقبل كند، از اين رو تصميم گرفتيم كه اين مجموعه را در 45 قسمت بسازيم. آقاگليان به ما گفت: نظرم اين است كه كار جديد مهران، با ديگر كارهاي او به كلي متفاوت است و او يك بار ديگر در امر مجموعه‌هاي طنز نوآوري‌ و خلاقيت از خود نشان داده است.
    
    جرقه باغ مظفر از كجا آمد؟

    (شب‌هاي برره) آن‌قدر پر سر و صدا شد كه مديري تصميم گرفت، چند وقتي كاري به سريال‌سازي نداشته و تنها استراحت كند. البته او تا حدودي هم اين تصميم خود را به اجرا گذاشت، اما پيشنهاد (باغ مظفر) باعث شد تا او يك بار ديگر برگردد، چرا كه مردم او را مي‌‌خواهند، از اين‌رو دوباره دست به كار شد و عواملش را صدا زد. هنوز خبر خاصي از چيزي نبود، تنها يك پيشنهاد مطرح شد، كارگردان هم كه طي سال‌هاي اخير بدون مشورت با پيمان قاسم‌خاني كاري نمي‌كند، با او جلسه‌اي گذاشت تا چيزي به ذهنشان خطور كند... از اين رو تصميم گرفتند يك مجموعه تاريخي مقابل دوربين ببرند. ابتدا طرح به اين‌گونه بود كه داستان خانواده‌اي را به تصوير بكشند كه از زمان قجر تا به حال به همان شكل و شمايل باقي مانده‌اند و به روز نشده‌اند. اما پس از چند روز جلسه و مشورت، سرانجام تصميم گرفتند كه بي‌‌خيال قجر شوند و به سراغ نوادگان پايتخت و خان‌هاي تهران بروند تا فردا حرف و حديثي پيش نيايد.
    طرح به سرعت پذيرفته و استارت پيش توليد زده مي‌‌شود. خط مسير اصلي اين حكايت مشخص و سپس در آن فضا، ديگر قسمت‌ها نوشته مي‌‌شود، اما مديري اعتقاد دارد بايد حداقل 15 قسمت نگارشش آماده شده باشد، تا كار كليد بخورد و همين‌طور هم مي‌‌شود. قاسم‌خاني‌ها، حالا ديگر شب و روز ندارند، مدام بايد كتاب‌هاي قديمي را ورق بزنند، از مظفر‌الدين شاه تا ناصرالدين شاه... احوالاتشان را بايد مرور كرد، نوع بيانشان را بايد پيدا كرد و... پس تيم نويسندگي سخت به كار نگارش مشغول مي‌‌شود... پس از اين‌كه فضاي كلي (باغ مظفر) شكل مي‌‌گيرد شخصيت‌ها بايد مشخص شوند. سيامك انصاري، سعيد پيردوست، شقايق دهقاني، هادي كاظمي، نادر سليماني، نصرا... رادش، سحر جعفرجوزاني و... دعوت مي‌‌شوند.

    
    جلسه‌هاي پشت سر هم با بازيگران صورت مي‌‌گيرد. آنها بايد به خوبي خود را در آن فضاي قديمي احساس كنند، اين كار مديري هم مثل ديگر كارهاي او ابتدا با سكوت خبري آغاز شد. عوامل در باغ بزرگ خيابان يخچال جمع مي‌‌شوند و مراحل پيش توليد و تصويربرداري‌هاي اوليه انجام پذيرفت، اما از آنجا كه خبرنگاران يد طولايي در كشف موضوعات مخفي و سري دارند، نيروهاي نفوذي نشريات اين سكوت را شكستند و خبر در شهر پيچيد، كه مهران مديري دوباره در حال ساخت يك مجموعه طنز است.
    سير داستان تا آنجا پيش مي‌‌رود كه مديري (مظفر زرگنده) ابتدا با ازدواج پسرش كامران (سيامك انصاري) مخالفت مي‌‌كند، اما سرانجام او با شقايق دهقان ازدواج مي‌‌كند و اين عروس امروزي پايش به اين باغ باز مي‌‌شود. از طرفي فروغ‌السلطنه دختر دردونه پدر، به‌طور دايم در اين فكر است كه پدرشوهر زياد با عروس خود انس نگيرد، اما نازي كه يك دختر امروزي است كاملا مي‌‌داند كه چه‌طور در دل پدر شوهرش بنشيند، او با تعريف‌هاي دايمي و به ظاهر از پدرشوهرش (مهران مديري)، سرانجام جاي خود را درون دل او باز مي‌‌كند و همين امر باعث مي‌‌شود كه اتفاقات جالبي را در آينده شاهد باشيم.
    
    ويژگي‌هاي باغ مظفر
    اگر به ياد داشته باشيد، كارهاي مهران مديري به اين شكل بود كه هر قسمت يا دو قسمت آن به يك موضوع خاص مي‌پرداخت، اما (باغ مظفر) به صورت سلسله‌وار به تصوير درآمده است كه اين امر در آثار قبلي مديري كم‌تر ديده شده بود.
    پيمان قاسم‌خاني مي‌‌گويد: يكي از شاخصه‌هاي اصلي اين مجموعه جنس فاصله‌گذاري‌هاي آن است. باغ مظفر يك داستان خانوادگي و كمدي است كه حضور راوي داستان بزرگ‌ترين شاخصه آن به شمار مي‌‌رود، چرا كه اين فرد حتي در خط داستاني مجموعه نيز دخالت مي‌‌كند و در برخي از قسمت‌ها آن را تغيير مي‌‌دهد. قاسم‌خاني يادآور شد: جغرافيا، آداب و لهجه‌هاي حاكم بر مجموعه شب‌هاي برره مخاطب را وادار به خنديدن مي‌‌كرد، اما باغ مظفر از اين امتياز بزرگ برخوردار نيست به همين سبب سعي كرده‌ايم با داستان‌هاي غيرواقعي كه از تاريخ شهر تهران به وجود آورده‌ايم، اين موضوع را جبران كنيم.
    اما مهراب قاسم‌‌خاني مي‌‌گويد: باغ مظفر تقابل خان‌هاي تهراني با آدم‌هايي است كه از جنس آنها نيستند.
    (بهاره ذبيحي) صحنه‌آراي اين مجموعه در رابطه با دكوراسيون آن، كه اين هم از ويژگي‌هاي آن است، مي‌‌گويد: در ابتدا قرار بود كه باغ مظفر در دوران تهران قديم اتفاق بيفتد كه بنا بر ضرورياتي تغيير كرد، بنابراين نمي‌‌توان چندان بر فضاي حاكم بر مجموعه‌ و ارتباط آنها با تهران گذشته تاكيد كرد...

    او در ادامه مي‌‌گويد: بازسازي ساختمان مجموعه و اصلاح برخي از محيط‌هاي آن، عملكرد طراحان صحنه مجموعه باغ مظفر بود.
    از طرفي (آوا سلطاني عربشاهي) طراح لباس مجموعه مي‌‌گويد: لباس‌هاي شخصيت‌هاي حاضر در مجموعه باغ مظفر، تلفيقي از مستندات تاريخي تهران قديم و ايده‌هاي مجموعه بود كه به شكل فعلي آن درآمد.
    نادر سليماني بازيگر نقش (بردبار)، درباره اين مجموعه تلويزيوني مي‌‌گويد: نقشي كه من آن را ايفا مي‌‌كنم، فردي است كه از ريشه و نژاد خاصي برخوردار نيست و گويشي به اصطلاح من‌درآوردي دارد كه زماني شيرازي، زماني كرماني و در برخي اوقات خوزستاني صحبت مي‌‌كند و با ماجراهايي در تقابل با يك خانواده اصيل تهراني قرار مي‌‌گيرد.
    و اما (محمدرضا هدايتي)، بازيگر خوب اين مجموعه چه مي‌‌گويد: چه بخواهيم و چه نخواهيم بخش اعظمي از بينندگان ما را بچه‌‌ها تشكيل مي‌‌دهند، علت اين امر هم ساختن يكسري تيپ‌هاي فانتزي در كارهاي نود قسمتي است كه بچه‌ها آن را دوست دارند. وي درباره برخي الفاظي كه از طريق روتين در بين بچه‌ها و دانش‌آموزان رد و بدل مي‌‌شود، مي‌‌گويد: هر چند وقت يك‌بار، يك سري الفاظ در بين بچه‌ها در كوچه و خيابان جا مي‌افتد كه تمامي اين الفاظ برگرفته از برنامه‌هاي تلويزيوني نيست. كاري به خوب يا بد بودن اين قضيه ندارم، اما ثابت شده كه اين الفاظ به تدريج در بين بچه‌ها رنگ مي‌‌بازد. وي مي‌‌گويد: اگر از طريق برنامه‌هاي ما تكيه كلامي در بين بچه‌ها جا افتاده، حرف زشتي نبوده است، به ويژه كلماتي كه من به كار برده‌ام، هيچ‌گاه توهين نبوده است. اين بازيگر كه در اغلب كارهاي مديري در نقش مسن‌تر از سن واقعي خود ظاهر شده است، در اين‌باره مي‌‌گويد: برايم مهم نيست كه در سن واقعي خودم يا مسن‌تر مقابل دوربين ظاهر شوم. مهران مديري در اين چند كار نقش آدم مسن را براي من در نظر گرفته و من هم بايد حداكثر تلاش خودم را انجام دهم تا اين نقش را كامل انجام دهم، ضمن اين‌كه علاقه‌اي به ايفاي يك نوع نقش خاص ندارم. وي كه نقش منصورخان زرگنده را بازي مي‌‌كند، درباره تفاوت‌هاي اين نقش با طغرل مي‌‌گويد:
    منصورخان همانند طغرل شخصيتي خشن دارد، اما اين خشونت كاملا متفاوت است. وي كه در اين مجموعه از لهجه جديدي استفاده مي‌‌كند، مي‌‌گويد: اغلب كلمات در لهجه جديدم، من‌درآوردي است. من اغلب اين كلمات را از خودم درمي‌‌آورم و نويسندگان متن نمي‌‌نويسند، بنابراين سعي مي‌‌كنم چند كلمه را تركيب كرده و يك كلمه جديد درآوردم.
    شقايق دهقان هم مي‌‌گويد: وضعيت كار در سريال‌هاي روتين بسيار سخت است، اما از آنجا كه سال‌هاست در چنين سريال‌هايي بازي مي‌‌كنم، تقريبا عادت كرده‌ام. وي مي‌‌گويد: خيلي اهل تكه كلام نيستم و تا به حال هم چنين كاري نكرده‌ام تا به اين مسئله برسم، كه آن چه مردم خوششان مي‌‌آيد را انجام بدهم يا خير.
    وي اضافه مي‌‌كند كه اين اتفاقا براي من در شب‌هاي برره كاملا غير ارادي رخ داد و پس از اين‌كه ديدم مردم ادايم را در مي‌‌آورند، فهميدم كه برخي كلماتي كه به كار مي‌‌برم به عنوان تكه كلام در بين مردم جا افتاده است.
    
    شب يلدا در باغ مظفر
    از آنجا كه شب يلدا، يك آيين سنتي براي مردمان ايران است و فضاي اين مجموعه هم بسيار سنتي، بايد ديد كه اين هنرمندان براي شب يلدا چه برنامه‌اي را تدارك ديده‌اند و بلندترين شب سال را چگونه صبح خواهند كرد، آيا در شب يلدا، مهران مديري و گروهش، مردم ايران را راضي نگه مي‌‌دارند؛ به‌طور حتم همين طور است، چرا كه مديري هميشه در كارهايش، به چنين ايام مناسبتي نگاه ويژه‌اي داشت و براي اين شب، برنامه خاصي تدارك ديده است. زماني كه به او گفتيم، عكسي براي روي جلد نشريه از شب يلدا مي‌‌خواهيم داشته باشيم، دكوري زيبا خلق كرد. ظرف ميوه و انار و هندوانه برايمان تدارك ديد و گفت: (عكس بگيريد باباجان)، به طور دقيق با همان لحن كه در مجموعه از او مي‌‌شنويم... به نظر شما شب يلدا در باغ مظفر چگونه خواهد بود؟ و چه اتفاقاتي در اين باغ بزرگ و سرد خواهد افتاد...
    
    
    
    
    
    براي مردي كه او را دوست داريم
    براي مردي مي‌‌نويسم كه او را دوست داريم. مردي كه بدون حضور او، هويداست كه طنز تلويزيوني، چيزي كم دارد...
    اين مرد خنده رو كه سعي مي‌‌كند هر سال خنده و لبخند را بر لبان ايرانيان بنشاند، كيست؟
    (مهران مديري) در سال 1346 در تهران ديده به جهان گشود. آن‌طور كه مي‌‌گويند، پدرش اصليتي اراكي دارد، وي در خانواده‌اي هنردوست به دنيا آمده و فعاليت‌هاي خودش را از زمان نوجواني در تئاتر آغاز كرد و تا قبل از ورود به رشته تئاتر در دانشگاه در چندين اثر نمايشي به عنوان بازيگر شركت كرد. وي در حال تحصيل بود كه جنگ آغاز شد، پس به جبهه‌هاي جنگ رفت و به همين‌خاطر تحصيلش ناتمام ماند. پس از جنگ عشق او به هنر باعث شد كه به عرصه فعاليت در راديو كشيده شود. وي تا سال 72، نمايش‌هاي شوخي، تلگراف، پانسيون، سيمرغ، مهلت، كيسه بوكس و آرسنال را در كارنامه هنري خود داشت و با افراد بزرگي در عرصه تئاتر كشور، چون قطب‌الدين صادقي و ميكائيل شهرستاني، همكار شد.
    وي همچنين طي اين مدت جذب راديو شد و به عنوان بازيگر در نمايش‌هاي راديويي (قصه‌هاي شب) حضور پيدا كرد. شايد آن روزها فكر نمي‌‌كرد كه روزي بهترين بازيگر و كارگردان در مجموعه‌هاي طنز ايران شود. وي در مجموعه تلويزيون (نوروز)72 خود را به هنر ايران معرفي كرد. يك سال بعد در مقام كارگرداني مجموعه طنز (ساعت خوش) كه يك اثر ماندگار است، را روي آنتن برد. طي اين مدت او در كنار (مينا لاكاني) در فيلم (ديدار) ايفاي نقش كرد، فيلمي كه در سال 77 اكران شد. پس از ساعت خوش در سال 73، او سه سال از تلويزيوني دور بود تا اين‌كه با مجموعه (نوروز)77 بار ديگر به تلويزيون بازگشت. سپس چند ماه بعد، جنگ 77 را روي آنتن برد. در سال 78، (ببخشيد شما) در سال 79، پلاك 14، همچنين نود شب؛ در سال 80، (نوروز)80 و يك سريال تلويزيوني به نام (دردسر والدين) را بازي كرد. در همان سال فيلم سينمايي (توكيو بدون توقف) را بازي كرد كه با فروش بسيار خوبي مواجه شد. در سال 81، با همكاري پيمان قاسم‌خاني، قومي به نام (برره) كه اهل ناكجا آباد بودند را خلق كرد... آنها پاورچين را ساختند و پس از آن نقطه‌چين را... اما در سال 84، يكبار ديگر به دنبال قوم برره رفتند و در ژانري خاص آن را به نمايش گذاشتند. همچنين در عيد سال 84، شاهد مجموعه (جايزه بزرگ) هم از وي بوديم. مهران مديري طي اين مدت، خوانندگي را هم تجربه كرد، آلبوم او در سال 79 روانه بازار شد و در بهمن 83 كنسرتي برگزار كرد كه با استقبال بسيار خوبي مواجه شد. او مردي از جنس هنر است، مردي كه مي‌‌داند چگونه ايرانيان را خوشحال كند، اما حال كه فكر مي‌‌كنيم، مي‌‌بينيم طي اين سال‌ها، زمان چه به سرعت گذشته است.
    انگار همين ديروز بود، مهران مديري 28 ساله، به عنوان كارگردان جوان مجموعه ساعت خوش را ساخت و پس از آن ديگر مجموعه‌ها را... ما با طنزهاي او زندگي كرديم و با نقش‌هايش خاطراتي زيبا در ذهنمان نقش بست و با همين خاطرات عمرمان گذشت، براي مهران مديري آرزوي سلامتي داريم...
    اميد داريم همچنان در اين عرصه باقي بماند و مثل هميشه ايرانيان را خندان نگه دارد. دل خوشي نعمتي است كه اين روزها...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 14:37  توسط رضا  | 

اخبار تلویزیون

سلام ببخشید که دو روز آپدیت نکردم خیلی ببخشید

از نظرات دوستان ممنونم که واقعا ب من انرژی می دن واقعا متشکرم

 

اخبار تلویزیون:

"پدر خوانده" دهه فجر از شبکه اول پخش می شود
فیلم مجموعه "پدر خوانده" به کارگردانی محمدرضا ورزی در ایام دهه فجر از شبکه اول روی آنتن می رود.

به گزارش خبرنگار مهر، تصویربرداری فیلم مجموعه "پدر خوانده" در 10 قسمت 45 دقیقه ای به سفارش گروه فیلم و سریال شبکه اول به پایان رسیده است. کاخ سعدآباد، شهرک غزالی، کاخ نیاوران و شهرستان قم لوکیشن های این فیلم مجموعه بودند که پیش از این "کابینه" نام داشت. "پدر خوانده" درباره زندگی رضا شاه پهلوی است و مبارزات و جریانات سیاسی پشت پرده دوران این شاه را به نمایش می گذارد. از این مجموعه 10 قسمتی قرار است سه فیلم سینمایی هم تدوین شود.

در این فیلم مجموعه احمد نجفی، مریم کاویانی، سعیدامیر سلیمانی، سپند امیرسلیمانی، سیامک اطلسی، امیر مهدی کیا و محمد ابهری به ایفای نقش پرداختند. محمدرضا ورزی نویسنده و کارگردان، امیر شاهوردی تدوین، سید امیر مهاجرانی موسیقی، کیوان مقدم و نوید قهرمانی طراح صحنه و لباس، امیر اسکندری طراح گریم، ناصر طهماسب مدیر دوبلاژ و سیدمحسن جاهد مدیر تصویربرداری، با این پروژه همکاری داشتند. فیلم سینمایی "ابراهیم خلیل الله" آخرین ساخته محمدرضا ورزی است که چندی پیش در سینماها به نمایش در آمد.

همیشه مادر

تصویربرداری فیلم تلویزیونی "همیشه مادر" به کارگردانی شاهد احمدلو و تهیه کنندگی علیرضا رئیسیان به سفارش گروه فیلم و سریال شبکه اول سیما همچنان ادامه دارد. این فیلم داستان یک دختر دو رگه انگلیسی ایرانی را روایت می کند که پس از 25 سال برای یافتن مادرش به ایران می آید، اما با قرار گرفتن در شرایط جدید و روبرو شدن با مردم ایران دچار تحول می شود. در این تله فیلم بازیگرانی چون حمیدرضا پگاه، ماه چهره خلیلی و الیکا عبدالرزاق نقش های اصلی را ایفا می کنند.

احمدلو این فیلم را بر مبنای فیلمنامه ای از حمید رضا گرشاسبی و با بازنویسی علیرضا کاظمی پور، کارگردانی می کند. حسین مجد طراح صحنه و لباس، هومن کبیری مدیر تولید و فرهاد مافی مدیر تصویربرداری با این پروژه همکاری دارند.

قلب تقسیم شده

فیلم تلویزیونی "قلب تقسیم شده" به کارگردانی حسین قناعت و تهیه کنندگی علیرضا رئیسیان آماده پخش از شبکه اول سیما است. داستان این فیلم درباره زنی 65 ساله است که سال ها در روستایی به کار آموزگاری مشغول است. بسیاری از اهالی روستا از شاگردان او هستند. آنها تصمیم دارند در مراسمی از تلاش های او قدردانی کنند، اما دو روز مانده به مراسم او دچار ناراحتی قلبی شده و احتیاج به پیوند قلب دارد. حسن جوهرچی، زهره صفوی، حسن اسدی و... در این فیلم بازی می کنند.

***

همچنین بزرگترین و جذاب ترین مجموعه مستند با عنوان "مستند حیات وحش" در شبکه اول آماده پخش شد. این مجموعه را مانی پیرصادقی با موضوع گونه های جانوری حیات وحش ایران و جذابیت های تنوع زیستی ایران برای گروه دانش و اقتصاد همین شبکه ساخته است.

ساخت مجموعه "مستند حیات وحش" سه سال به طول انجامید و سعیده اخگان نویسندگی آن را برعهده داشته است. ایران و برخی کشورهای آسیایی و آفریقایی لوکیشن های این مجموعه بودند. سفر سبز، جنوبگان و جان مرجان به کارگردانی مانی پیرصادقی تهیه شده است. او جوایز بین المللی مختلفی را از جشنواره های داخلی و خارجی از آن خود کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:52  توسط رضا  | 

پخش سريال مديري به تصميم شبكه سه منوط شد

پخش سريال مديري به تصميم شبكه سه منوط شد


  تصويربرداري پلان‌هاي نهايي باقيمانده از قسمت نهم سريال «باغ مظفر» مهران مديري امروز دوشنبه در لوكيشن اين مجموعه‌ي تلويزيوني واقع در خانه‌اي ويلايي منطقه‌ي يخچال تهران انجام شد.
    
    به گزارش ايسنا،‌ سريال «باغ مظفر» به كارگرداني مهران مديري پس از مجموعه‌ي طنز «شب‌هاي برره» ساخته مي‌شود و از اوايل آذرماه 85 كليد خورده است كه پيش توليد اين سريال دو ماه به طول انجاميد و تاكنون نگارش 12 قسمت از آن به پايان رسيده است.

    
    اين سريال قرار است در حوالي ساعت 21 از شبكه سه سيما پخش شود و تاكنون مشخص نشده است كه از چه تاريخي به روي آنتن مي‌رود. در حقيقت زمان پخش سريال «باغ مظفر» به تصميم‌گيري شبكه سه سيما منوط شده است.
    
    گروه سازنده سريال «باغ مظفر» به كارگرداني مهران مديري هر روز از ساعت 8 صبح در لوكيشن مورد نظر حاضر شده و پس از انجام مراحل گريم و طراحي صحنه، ضبط از حدود ساعت 10 الي 11 صبح آغاز شده و تا حوالي 5 بعد از ظهر ادامه دارد.
    
    براي سريعترگرفتن صحنه‌هاي اين سريال از تمهيد رج زدن استفاده مي‌شود و به اين علت نمي‌توان به طور دقيق گفت كه تاكنون چند قسمت از اين سريال آماده پخش شده است.
    
    سازندگان سريال «باغ مظفر» براي تصويربرداري اين سريال از سه دوربين بهره‌ مي‌گيرند تا ريتم ساخت سريعتر پيش برود. در سريال «باغ مظفر» مهران مديري و محمدرضا هدايتي نقش دو خان قديم ايراني را بازي مي‌كنند كه هر دو در باغي كه ايوان آن توسط نردهاي آهني از هم جدا شده است، زندگي مي‌كنند اين دو در حالي در زندگي مدرن امروز ادامه حيات مي‌دهند كه هم‌چنان فكر و شيوه‌ي زنگي شان متعلق به گذشته است.
    
    
    خانه‌هاي هر دوي اين شخصيت‌ها با تلفيقي از وسايل قديمي و جديد چيده شده و لباس‌هايشان به دوره‌اي برمي‌گردد كه به گفته‌ي آوا سلطاني عربشاهي (طراح لباس سريال باغ مظفر) تداعي‌كننده‌ي مقطع تاريخي يا قوميتي خاص نباشد.
    
    مهران مديري در نقش مظفرخان دو فرزند دارد كه نقش آن‌ها را سيامك انصاري و سحر جعفري جوزاني بازي مي‌كنند. دختر مظفر خان به تبعيت از پدرش زندگي كاملا سنتي دارد و اما كامران پسر مظفر خان كه در اداره‌اي امروزي مشغول به كار است طرز فكري كاملا متفاوت دارد و اين تفكر حتي در دكوري كه به عنوان اتاق وي طراحي شده نيز نمود دارد.
    
    دادستان سريال «باغ مظفر» در اداره‌اي كه كامران در آن مشغول كار است شروع مي‌شود و سپس به خانه‌ي خان‌هاي مظفر زرگنده كشيده خواهد شد.
    
    به گزارش ايسنا، نادر سليماني كه پس از مدت‌ها در اين سريال مجددا با مهران مديري همكاري دارد نقش رييس شركت را بازي مي‌كند و شقايق دهقان در نقش دختر وي ظاهر شده است كه بعدها ارتباط نزديكتري با خانواده مظفر زرگنده پيدا خواهد كرد.
    
    در خانه‌ي ديگر منصور خان مظفر زرگنده (محمدرضا هدايتي) به همراه كلفتش تنها زندگي مي‌كند و زن و فرزندي ندارد. او نيز همانند مظفر خان زندگي كاملا سنتي را پيش گرفته است.
    سرپرستي نويسندگان مجموعه روتين «باغ مظفر» را همانند كارهاي اخير مهران مديري، پيمان قاسم خاني برعهده دارد و به همراه مهراب قاسم خاني‏، امير مهدي ژوله‏ خشايار الوند و حميد برزگر نگارش متن‌هاي اين سريال را در قالب 45 قسمت انجام مي‌دهند. بر اين اساس مهراب قاسم خاني تفاوت عمده باغ مظفر با كارهاي قبلي مهران مديري را برخورداري از داستاني دنباله‌دار دانست كه سريال را از حالت اييزوديك خارج مي‌كند.
    دكورهاي سريال «باغ مظفر» را مي‌توان به چهار بخش اصلي خلاصه كرد: خانه مظفر خان‏، منصور خان، محوطه باغ و اداره.
    گروه سازنده اين سريال، امروز (6 آبان ماه) در حالي كار خود را با سكانس نهم از قسمت نهم آغاز كردند كه تا حوالي ساعت 15 تمامي پلان‌هاي خارجي و در باغ تصويربرداري شد. اين گروه كه تا ساعت 17 كار خود را ادامه مي‌دهند، بخشي از پلان‌هاي داخلي را نيز تصويربرداري كردند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:18  توسط رضا  | 

جواد رضويان: «مهران مديري» سراغي از من نگرفته است!!

جواد رضويان: «مهران مديري» سراغي از من نگرفته است

جواد رضويان ، بازيگر گفت: مجموعه تلويزيوني «باغ مظفر» در حال images/20061114/javad.jpgساخت است ولي فكر مي‌كنم «مهران مديري» مرا فراموش كرده چون هنوز سراغي از من نگرفته است.
جواد رضويان ضمن بيان مطلب فوق در گفت وگو با فارس، گفت: مجموعه تلويزيوني «باغ مظفر» در لوكيشن خيابان يخچال در حال ساخت است ولي هنوز نوبت حضور من در اين مجموعه نرسيده است.
وي در ادامه با طفره رفتن از ارائه جزئيات نقشش در اين مجموعه گفت: حضورمن در اين مجموعه قطعي است و تست گريمم هم انجام شده ولي هنوز نوبت حضور من در اين مجموعه فرا نرسيده شايد هم مهران مديري مرا فراموش كرده باشد.
وي در مورد برخي شايعات كه حضور رضويان در مجموعه باغ مظفر را منتفي مي‌دانند، گفت: من نمي‌دانم شايعه‌سازان چه هدفي را از زدن اين حرف‌ها دنبال مي‌كنند ولي احتمالا به دنبال ايجاد تفرقه و دشمني بين من و مهران مديري هستند ولي مطمئن باشيد كه ما هيچ مشكلي با يكديگر نداريم و همه كارها به خوبي پيش مي‌رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:19  توسط رضا  | 

پرويز پرستويي، فراري از شهرت

پرويز پرستويي، فراري از شهرت


   مارمولك، به نام پدر، آژانس در سينماي ايران هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، همان‌طور كه در تلويزيون مجموعه خاك سرخ هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، آن هم با بازي استاد پرويز پرستويي، بازيگري كه در تمامي كاركترهاي سينما به راحتي ايفاي نقش مي‌‌كند و حال مجموعه زير تيغ با بازي او چهارشنبه‌ها از شبكه اول پخش مي‌‌شود، «پرويز پرستويي» اين بازيگر
پرسابقه هنر ايران كيست؟
    در سال 1334 در روستاي چارلي از توابع بخش كبودر آهنگ يكي از شهرهاي استان همدان است. پدرش كشاورز بود، زماني كه پرويز سه ساله بود، پدرش كشاورزي را رها كرد و به تهران كوچ كرد...
    او از يك خانه كوچك اجاره‌اي در محله فقيرنشين دروازه غار در جنوب تهران، خاطرات زيادي دارد، خاطرات كودكي و دوران نوجواني و...
    
    شايد برايتان جالب باشد، بدانيد كه او قبل از اين‌كه به مدرسه برود، ابتدا چند صباحي به مكتب خانه رفت كه هنوز در تهران رفتن به آنجا رواج داشت، بايد عنوان كرد كه منطقه دروازه غار تهران، در حوالي ميدان شوش هر روزه شاهد بزن بزن‌هاي فراوان چوب و چماق‌كشي و جرم و جنايت‌هاي ديگري بود كه در آن محل ديده مي‌‌شود و پرويز پرستويي شاهد تمام اين اتفاقات بود... در محله‌اي كه زندگي مي‌‌كرد، تنها قهوه‌خانه محله تلويزيون داشت كه آن هم به خاطر رايج بودن پخش مواد مخدر در آن از ورود بچه‌ها به آنجا جلوگيري مي‌‌كردند... پرويز سينماي ايران از همان كودكي عاشق بازي و معركه‌گيري بود و با بچه‌ها در كوچه پس كوچه‌هاي دروازه‌ غار شبيه‌خواني راه مي‌‌انداخت، او همچنان عاشق تصوير بود كه از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته قهوه‌خانه شاهد ديدن تصاوير تلويزيون مي‌‌شد.
    
    محرم كه مي‌‌شد او به شبيه‌خواني مشغول مي‌‌شد با اين كه سني نداشت، در آن محل معروف بود، بچه‌اي دبستاني كه اهل يك محل را در ايام سوگواري به گريه مي‌‌انداخت.
    او آن زمان در مدرسه صالحيه اسلامي در كوچه گمرك تحصيل مي كرد، در دوران دبيرستان آرزويش معلم شدن بود، زماني كه به خدمت عازم شد، دلش مي‌‌خواست، وارد سپاه دانش شود تا مردم بي‌‌سواد، را باسواد كند...
    
    وي پس از فارغ‌ شدن از تحصيل، سركار رفت و پس از اتمام كار روزانه، به خاطر علاقه زيادي كه به بازيگري داشت، شب‌ها را در تئاتر‌هاي لاله‌زار مي‌‌گذراند... گرچه در آن زمان نمي‌‌گذاشت خانواده‌اش متوجه شوند كه او عاشق بازيگري است...

    تلاش‌هاي شبانه‌روزي‌اش باعث شد تا يازده هزار تومان پول جمع كند و در حوالي ترمينال جنوب خانه‌اي بخرد... پرويز آن زمان عاشق ورزش هم بود، به ويژه فوتبال، از اينرو باشگاه كارگران و پست دروازه باني را انتخاب كرد و مرحوم مهراب شاهرخي با ديدن او وي را به عنوان دروازه‌بان تيم جوانان انتخاب كرد، اما ورزش هم نتوانست او را از علاقه ذاتي‌اش به هنر غافل كند، همين شد كه به مركز هنري نازي‌آباد رفت و شروع به آموختن كرد، به قول خودش، «در آنجا آموخت كه شهرت زودگذر است».
    پرويز پرستويي بسيار خوش‌قول، خوش اخلاق، و پايبند به اصول دوستي است و همواره به موقع سرقرارهايش حاضر مي‌‌شود... تلفن همراهش هميشه در دسترس است و كمتر روي پيام‌گير است، اهل مدير برنامه گرفتن و اين‌جور كارها نيست، كمتر با نشريات مصاحبه مي‌‌كند و هميشه خودش پاسخگوي تلفن‌هايش است، اما با اين‌حال با خبرنگاران ميانه خوبي دارد و از مطبوعات به عنوان پل بين مردم و هنر ياد مي‌‌كند...
    
    در سال 1349 به گروه بهرام بيضايي پيوست و در همان سال سرانجام اولين نقشش در تئاتر ماجراي يك محل را بازي كرد... آشنايي او با بهزاد فراهاني او را به گروه «كوچ» كشاند تا به دنبال كسب تجربه باشد... اوج كاري وي در سال 1352 در نمايش‌هاي چشم برابر چشم، شبي در حلبي‌آباد، پتك و خانه روشن بود كه در آن به بازي پرداخت.
    وي در سال 1352 ديپلم گرفت، در سال 53 اولين موفقيت خود را كسب كرد برنده جايزه نقش دوم براي نمايش «دكه» شد.

    و در سال 54، جايزه نقش اول خانه‌هاي جوانان به خاطر «نمايش تسليم» شدگان شد. بازي او در نمايش پرطرفدار «ميلاد» در نقش دلال زمين خيلي زود اسم او را در بين طرفداران تئاتر بر سر زبان‌ها انداخت.
    پرويز پرستويي به نوعي از شهرت فراري است، اهل كلاس گذاشتن و اين‌جور حرف‌ها نيست، گاهي اصلا فراموش مي‌‌كند كه پرستويي است و از نگاه‌هاي ديگران تعجب مي‌‌كند.
    
    پرويز پرستويي پس از انقلاب و در سال 60، زماني كه 26 ساله بود به عنوان منشي در دادگستري تهران مشغول به كار شد، در سال 62 برادرش شهيد شد و آنجا بود كه پيشنهاد «كار بخش» براي بازي در «ديار عاشقان» را پذيرفت و راهي سرپل ذهاب شد، او با بازي در اين فيلم ديپلم افتخار نقش دوم را از جشنواره دوم فجر دريافت كرد.
    
    در سال 1366 در فيلم «شكار» با خسرو شكيبايي هم بازي شد، در همان اوان بود كه كار در دادگستري را به خاطر همخواني نداشتن با روحيه‌اش رها كرد و به اداره تئاتر رفت و 12 سال كارمند آنجا بود.
    
    او به همراه خانواده‌اش زندگي مي‌‌كند، خانه‌اي دو و نيم طبقه كه پايين مغازه پدر است، در نيم طبقه برادر و همسرش، در طبقه اول والدين و طبقه دوم خودش به همراه همسر و دو فرزندش زندگي مي‌‌كند، او سال 1360 ازدواج كرد... اولين تجربه تلويزيوني پرستويي، سريال «رعنا» در سال 1367 بود، اما فيلم «ليلي با من است» بود كه پرويز را به‌طور كامل به مخاطبان هنر سينما در ايران شناساند، او براي بازي در اين فيلم در دومين ديپلم افتخار خود را كسب كرد.

    
    در سال 82 براي بازي در فيلم «مارمولك» يكي از بهترين و به ياد ماندني‌ترين بازي‌هاي تاريخ هنري خود را به نمايش گذاشت، وي همچنين در مجموعه‌هاي امام علي (ع)، زير چتر خورشيد، آپارتمان، آواي فاخته و خاك سرخ و اين آخري زير تيغ نقش ايفا كرده است، «بيدمجنون» يكي ديگر از شاهكارهاي هنري‌اش بود كه سيمرغ نقش اول جشنواره فجر را برايش در سال 83 به ارمغان آورد، ضمن اين‌كه سال گذشته براي بازي در فيلم «به نام پدر» براي چندمين‌بار سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را از آن مردي كرد كه از شهرت بيزار است از فيلم‌هاي معروف او مي‌‌توان به رواني، مهرمادري، آژانس شيشه‌اي، آدم برفي، عشق شيشه‌اي، مرد عوضي، موميايي، عزيزم من كوك نيستم، روبان قرمز، موج مرده به نام پدر، ديوانه‌اي از قفس پريد و بيدمجنون اشاره داشت.
    پرستويي همواره سعي مي‌‌كند اول انسان باشد، سپس هنرمند... او افتخار سينماي ايران است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:9  توسط رضا  | 

زهرا امیرابراهیمی و خبرهای جدید


*** خبر جديد:

واکنش زهرا امیر ابراهیمی بازیگر نقش زهره در سریال نرگس به اتفاقات اخیر...

با آغاز فيلم نرگس در صداي و سيماي جمهوري اسلامي و جذابيت زياد آن پس از گذشت مدتي کوتاه جايگاه خاصي بين خانواده هاي ايراني پيدا کرد. شخصيت هاي اين داستان هريک معنايي مجزا براي خود داشتند.


اما در اين ميان شخصيت "زهره" بعلت نقش آفريني جالب و چهره ي جذاب طرفداران ويژه خود را يافته بود تا اينکه فيلم مبتذل منتسب به وي انتشار پيدا کرد.





عكس جديد امير ابراهيمي


واکنش زهرا امیر ابراهیمی بازیگر نقش زهره در سریال نرگس به اتفاقات اخیر


" زهرا اميرابراهيمي" بازيگر
سينما و تلويزيون در خصوص جريانات پيش آمده اخير در طي اين چند هفته كه از
وي در محافل خبري و مطبوعاتي منتشر شده است ، نسبت به اين اتفاقات واكنش
نشان داد.


امير ابراهيمي با انتقاد از
جريانات اخير كه به وي نسبت داده شده است ، گفت : پاييز امسال برايم ياد
آور بدترين خاطره ها را ساخت ، تلخ و وهن آور . به قول اخوان " ابرهاي همه
عالم در دلم مي گريند "...چون من از اين اتفاق غير انساني در رنجم و خداي
هنر را شاهد مي گيرم نه براي خودم و فرديت خودم ، بلكه براي آنكه حرمت يك
انسان و يك زن چنين لگد مال شد زيرا براين باورم بار سنگين تهمت و بي
حرمتي را به يك انسان تحميل كردن ، گناهي بس گران و درد آور است.


وي افزود : در جامعه ما من اولين
و آخرين قرباني اين گونه تهمت هاي ناروا و برچسب هاي غير انساني نيستم و
نخواهم بود . چون تا زماني كه حس بي مسئوليتي و لاقيدي در بعضي انسانهاي
كوته فكر و كوچك وجود داشته باشد اين اعمال شبه رواني هم رخ خواهد داد ، و
جالب اينكه در ايران - ملقب و مشهور به سرزمين ناموس و كيان - چرا بايد
چنين شهرونداني غير ايراني و بدون حميت و تعصب داشته باشيم .


امير ابراهيمي در ادامه گفت :
اين اتفاق صرفا به خاطر كسب پول و شايد هم نوعي تفنن غير اخلاقي باشد و به
خيال خامشان ديگر قانون و چارچوبي نيست و جامعه افسار گسيخته و بي اصول
شده است .


اين بازيگر سينما و تلويزيون در
بخش ديگري از صحبتهاي خود خاطر نشان كرد : بعضي وقت ها بد نيست ما مدعيان
آزادي و انسانيت ؛ خود را لحظه اي به جاي ديگر ي بگذاريم و اين در هر دين
و كيش و آئيني مر سوم است ؛ من هم بنا به اين رسم اديان ، دقيقا خودم را
به جاي سه نفر گذاشتم . اول به جاي پدري گذاشتم كه هر روز چهره ي زرد و
غمگين دخترش را مي بيند و شايد هم براي دلسوزي بر رخ سردش بوسه اي بزند و
شايد هم نمي دانم در خفا و كنج خلوت از تيشه برداشتن مدعيان به سوي ناموسش
بگريد و مردانه بار غم بر د وش كشد و يا خود را جاي مادري مي گذارم كه با
شنيدن خبر خودكشي جگر گوشه اش همان لحظه قلبش باز ايستد كه در آرزوي مادر
شدن دخترش روزگار را مي گذراند ،و يا خود را به جاي دوستي مي گذارم كه
شرمش را با غيرت و شرف ايراني مي خورد تا كه شايد دست به كاري زند كه حقي
را باز ستاند. در هر سه حال ، هر انساني كه بويي از انسانيت به مشامش
رسيده باشد ؛ ناراحت مي شود.


امير ابراهيمي درباره شايعات
اخيري كه در خصوص خودكشي وي در برخي رسانه ها منتشر شده است ، گفت : من
خودم را جاي تمام وجود خودم گذاشتم كه براي اثبات اين بي حرمتي به شخصيت
زن و انسان به سان اشرف مخلوقات . رفتاري كالائي داشتن با آن ، فقط تصميم
گرفتم كه بايستم و به حرمت شرف و كيان قهرماني ايران تاريخ ، بگويم و
فرياد بزنم كه من " زنم و انسانم " و علاوه بر آن به عنوان يك هنرمند بايد
به جلا و صلابت زن ايراني فكر كنم و از حرمت زنان و دختران هم كيش و زبانم
دفاع كنم ... و تنها وسيله و لبزار من همان هنر من است .


بازيگر نقش زهره در سريال نرگس
خاطر نشان كرد: تكذيب من دردي را دوا نمي كند ، چه را تكذيب كنم ؟ وجود
بلاهت را ؟.... من خود عين انكارم ! و مي دانم نسل نو و جوان و هم نسل
خودم در ايران چنين عرصه را براي جولان بي غيرتان و عدوهاي ابله كيان و
ناموس ايران ، فراهم نمي كنند.


وي افزود : من ساكن كوچك وادي
هنرم . عزمم را جزم كردم تا بيشتر از پيش در زمينه كاري ام فعال تر باشم و
با نوجستن و تكاپو در عرصه هنر ، به عنوان يك زن ايراني حركت كنم . حركتي
براي نو جستن و زيستن و آموختن ؛ فعلا قصد هيچ گفتگويي با رسانه اي را
ندارم و فقط به مردمان سرزمين قمر و پروين و فروغ و بزرگان هنر و ادب مي
گويم من زنده ام.


منبع: ایلنا



عكس جديد زهرا امير ابراهيمي در صحت و سلامت كامل - عكس از ايلنا


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 17:35  توسط رضا  | 

خودكشي بازيگر زن سريال نرگس صحت ندارد

خودكشي بازيگر زن سريال نرگس صحت ندارد

ايران اکونوميست: اقدام به خودكشي هنرپيشه زن سريال نرگس تكذيب شد.

 

محمد تورنگ رئيس مركز اطلاع‌رساني نيروي انتظامي تهران بزرگ در گفت‌وگو با خبرنگار اجتماعي فارس با تاييد اين خبر افزود: اين هنر‌پيشه زن هم‌اكنون در سلامت كامل است و خبر خودكشي او هنگام بازجويي ماموران صحت ندارد.
به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، عصر ديروز از سوي منابع غير رسمي اعلام شد، يكي از هنرپيشه‌هاي زن سريال نرگس صبح ديروز هنگام تحقيق ماموران اقدام به خودكشي كرده است كه بلافاصله به بيمارستاني در شمال تهران منتقل شده است.
مدتي است تصاويري غير اخلاقي منتسب به اين هنرپيشه زن در سايتهاي اينترنتي منتشر شده است كه وي با تكذيب اين موضوع اعلام كرده است از انتشار دهنده‌هاي آن شكايت مي‌كند.
تورنگ افزود: هم اكنون تحقيقات در رابطه با صحت اين تصاوير و دليل انتشار آن از سوي ماموران ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 16:51  توسط رضا  | 

مهران مديري با «برره‌اي‌ها» تصوير‌برداري مجموعه جديد خود را آغاز كرد

مهران مديري با «برره‌اي‌ها» تصوير‌برداري مجموعه جديد خود را آغاز كرد


    
    
    مهران مديري با «برره‌اي‌ها» ،تصوير‌برداري مجموعه طنز تلويزيوني جديد خود را آغاز كرد.

    به گزارش فارس،اين مجموعه كه هنوز نامي براي آن انتخاب نشده است از روز چهارشنبه تصويربرداري خود را آغاز كرد.
    تيم بازيگران اين مجموعه طنز اغلب از بازيگران مجموعه پرمخاطب شب‌هاي برره سال گذشته انتخاب شدند.اگر چه «رضا شفيعي جم»،«بهنوش بختياري» از بازيگران اصلي «شب‌هاي برره» در مجموعه جديد مهران مديري حضور ندارند.اما «نصرالله رادش» و نادر سليماني»،«سحرجعفري جوزاني» به همراه «جواد رضويان» به بازيگران مجموعه جديد مهران مديري پيوسته‌اند.
    اگرچه بسياري از بازيگران اصلي مجموعه شب‌هايي برره از جمله مهران مديري، محمدرضا هدايتي، سيامك انصاري، سيد هادي كاظمي،سحرجعفري جوزاني،شقايق دهقان،علي لك پوريان،سعيد پيردوست،ساعد باقري در اين پروژه حضور دارند،اما فضا و داستان اين مجموعه تفاوت بسيار زيادي با مجوعه «شب‌هاي برره» خواهد داشت.
    نويسندگان اين مجموعه طنز را همان تيم نويسندگان «شب‌هاي برره» تشكيل مي‌دهند.«امير مهدي ژوله»، «محراب و پيمان قاسم‌خاني» از نويسندگان اصلي اين مجموعه خواهند بود.
    اين مجموعه قرار بود پس از عيد فطر از شبكه سوم سيما روي آنتن برود،اما با تاخير فيلمرداري آن آغاز شد.شنيده مي‌شود برخي از مشكلات بين گروه توليد و شبكه، همچنين طولاني شدن پيش توليد و نگارش اين مجموعه از عوامل ديگر اين تاخير بوده اند.
    تهيه‌كنندگان آخرين ساخته مهران مديري،حميد و مجيد آقاگليان هستند و چهره‌پردازي اين طنز تلويزيوني بر عهده مهرداد شكرابي است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 13:1  توسط رضا  | 

كوتاه و خواندنی

كوتاه و خواندنی
012033.jpg
صاحبدلان
مذهبي مستقيم

سهل و ممتنع. لبة پرتگاه. راه رفتن روي لبة تيغ. در اين نوع سريال ها، آدم هاي قصه به طور كاملا مستقيم از خدا و دين و مذهب حرف مي زنند و بحث هاي آنچناني درمي گيرد و ديالوگ هاي آنچناني رد و بدل مي شود. تجربه هاي قبلي نشان داده كه اين گونه سريال ها و فيلم ها معمولا شعاري از كار درمي آيند و بيننده را فراري مي دهند. ولي موارد معدودي مثل مسافري از هند به دلايل مختلف توانسته اند از اين لبة پرتگاه به سلامت عبور كنند. صاحبدلان هم يكي از نجات يافتگان از اين تيغ تيز است.
012015.jpg
آخرين گناه
مذهبي هاليوودي

مواد لازم: كمي مذهب، يك قصة پر كشش، جلوه هاي ويژه به مقدار كافي. آغاز اين جريان را شايد بتوان به فيلم روح نسبت داد. اين فيلم در ابتداي دهه 90 و در زمان اوج گيري جلوه هاي ويژة كامپيوتري، با داستاني دربارة زندگي بعد از مرگ بود كه هم اسكار گرفت و هم پرفروش شد. هاليوودي ها هم بيكار ننشستند و فيلم هاي ديگري را با مايه هاي مذهبي روانة بازار كردند. از وكيل مدافع شيطان و چه رؤياهايي كه مي آيند بگيريد تا فيلمي مثل كنستانتين . ويژگي مشترك اين فيلم ها، مجسم كردن بيشتر تصورات مذهبي است كه تا به حال تنها در كتاب ها خوانده ايم. او يك فرشته بود تجربة موفقي در اين قالب بود، ولي آخرين گناه نه.
012027.jpg
زيرزمين
مذهبي غيرمستقيم

آن چه در زير پنهان است. فلفل نبين چه ريزه، بشكن ببين چه تيزه. در ظاهرِ اين سريال ها و فيلم ها معمولا از مذهب چندان خبري نيست. در واقع مذهب يكي از خط هاي اصلي قصه را تشكيل نمي دهد، بلكه در آن گوشه موشه ها و حاشيه هاي قصه وجود دارد و گاهي اوقات اصلا در سطح ظاهري قصه نمي تواني پيدايش كني. بيشتر فيلم هاي قصه گوي خوب تاريخ سينما هم ماية مذهبي يا اخلاقي شان را در لايه هاي زيرين قصه شان (كه مي تواند وسترن، پليسي، عاشقانه، كمدي و يا هر چيز ديگر باشد) پنهان مي كنند. داستان اصلي زير زمين هم دربارة تعدادي سارق است و مذهب تنها در حاشية قصه حضور دارد.
011913.jpg
بوي خوش زندگي
مذهبي هندي

بزن در رو. ظاهر را بچسب، باطن را بي خيال. گل درشت. در اين گونه فيلم ها و سريال ها، پيام هاي مذهبي و ارزشي در بدترين شكل ممكن و در بدترين جاي قصه و به غلوآميزترين حالت، فرياد زده مي شود. شخصيت پردازي و قصه و علت و معلول اصلا اهميتي ندارند. تنها مقداري پيام داريد كه بايد در نقاط مختلف قصه جاسازي شود. فرقي هم نمي كند فيلم كمدي باشد يا جنگي يا هر چيز ديگر. نمونه اش در تلويزيون و سينماي ما زياد است. بوي خوش زندگي هم با چنين نگاهي به سراغ دين و مذهب و ارزش ها رفته است.
 
نظرسنجي
بهترين سريال ماه رمضان کدام است؟

زير زمين
آخرين گناه
صاحب دلان
بوي خوش زندگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:2  توسط رضا  | 

"روز رفتن" هر شب از شبکه تهران پخش می‌شود

"روز رفتن" هر شب از شبکه تهران پخش می‌شود
مجموعه تلویزیونی "روز رفتن" به کارگردانی جواد افشار و تهیه‌کنندگی سیدامیر سیدزاده از 12 آبان‌ماه در قالب 40 قسمت 30 دقیقه‌ای هر شب به شکل روتین روی آنتن شبکه تهران می‌رود.

به گزارش خبرگزاری مهر، تصویربرداری مجموعه تلویزیونی "روز رفتن" پنجم آبان ماه در حالی به اتمام می رسد که پخش این مجموعه از 12 آبان ماه از شبکه پنج سیما آغاز می شود.

تیتراژ ابتدایی و پایانی پروژه تلویزیونی "روز رفتن" با طراحی امید اسلامی گزیده ای از تصاویر 70 لوکیشن مجموعه است که با روشی ابداعی عکسبرداری شده است. تیتراژ اول به مدت دو دقیقه با موسیقی مهدی گورنگی و تیتراژ سه دقیقه ای پایانی برای اولین بار با صدای علیرضا افتخاری و شعری از فرزاد حسنی ساخته شده است.

در "روز رفتن" بازیگرانی چون دانیال حکیمی، حسن پورشیرازی، مریم بوبانی، فقیهه سلطانی، رضافیض نوروزی، مریم کاویانی، بیوک میرزایی، آتش تقی پور، حسن شکوهی، حسین خانی بیگ، لیلا بلوکات و ... ایفای نقش کرده اند و مجموعه با مشارکت نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران تولید شده است.

این همون سریالی هیت که قرار بود شبکه تهران در ماه مبارک رمضان پخش کنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:8  توسط رضا  | 

برزو ارجمند: نسل دوم خانواده ارجمندها هستم!!

برزو ارجمند: نسل دوم خانواده ارجمندها هستم!!


    «برزو ارجمند» فرزند انوشيروان ارجمند و برادرزاده داريوش ارجمند، در هفتم فروردين‌ماه سال 1354 در محله احمدآباد مشهدمقدس ديده به جهان گشود، او جزو نسل دومي‌هاي خانواده ارجمندهاست، مثل اميريل و اميرسام پسران داريوش كه در عرصه موسيقي فعاليت مي‌كنند، گفتگويي با «برزو ارجمند» كه هم اكنون از او سريال صاحب‌دلان كه وي در نقش «رامين» بازي مي‌كند، هر شب از شبكه يك پخش مي‌شود انجام داديم كه در ذيل خواهيد خواند.
    

    خانواده سبز: در كدام مدارس درس خوانده‌ايد؟
    ارجمند: دوره ابتدايي را با اميريل و اميرسام در دبستان شيخ‌الاسلامي تا كلاس سوم بودم و بعد به مدرسه شهرستاني و راهنمايي را در مدرسه شهيد مفتح درس خواندم پس از آن به هنرستان سينا رفتم.
    
    خانواده سبز: تحصيلاتتان را تا چه پايه‌اي ادامه داده‌ايد؟
    ارجمند: ليسانس بازيگري و كارگرداني از دانشگاه آزاد تهران.
    
    خانواده سبز: بازيگري را از چه سالي آغاز كرديد و از كجا؟
    ارجمند: از وقتي كه يادم نمي‌ياد يازده ماهه بودم كه توسط پدرم روي صحنه تئاتر رفتم و در سن سه، چهار سالگي زماني كه پدرم رييس فرهنگ و هنر شهرستان فردوس شده بود در نمايشنامه‌اي از ايشان به نام پريا همراه با كودكان ديگر بازي كردم.
    
    خانواده سبز: انگيزه اصلي بازيگري از كجا به وجود آمد؟
    ارجمند: ابتدا از خانواده و با ديدن بازي فرامرز صديقي در فيلم دندان مار به صورت جدي تصميم گرفتم كه بازيگر شوم.
    
    خانواده سبز: به جز بازيگري شغل ديگري در سينما و تلويزيون داريد؟
    ارجمند: خير نه تنها در تلويزيون و سينما بلكه خارج از اين محيط هم شغل ديگري ندارم فقط گاهي مي‌نويسم.
    
    خانواده سبز: سايه پدر در زندگي هنري شما چه قدر تاثير داشت؟
    ارجمند: سايه پدر هميشه بالاي سر من است چون پدر من هم استاد، هم مشاور و يك دوست خوب است و اگر او نبود يقينا من اين طور با هنر آشنا نمي‌شدم.
    
    خانواده سبز: آيا شما اهل موسيقي هستيد؟
    ارجمند: تقريبا تمام خانواده ارجمند اهل موسيقي هستند من خودم اولين سازم ملوديكا بود و بعد هم تمبك و تار و در حال حاضر گيتار مي‌نوازم.
    
    خانواده سبز: وقتي نقشي به شما پيشنهاد مي‌شود با پدر مشورت مي‌كنيد؟
    ارجمند: همه نقش‌ها را نه، چون بعضي از كارها را انسان به خاطر غم‌نان انجام مي‌دهد ولي خوب بعضي از نقش‌ها را حسابي با او مشورت مي‌كنم.

    
    خانواده سبز: تا به حال كاري بازي كرده‌ايد كه پشيمان شويد؟
    ارجمند: خير با اين‌كه كارهاي ضعيف هم بازي كردم ولي چون آگاهانه خودم انتخاب كردم اين كارها را بازي بكنم البته اوايل كار تو انتخاب مي‌شوي پس من فقط در اين انتخاب شدن‌ها سعي مي‌كردم بضاعتم را نشان دهم و اخيرا جرات نه گفتن را پيدا كردم.
    
    خانواده سبز: چند فيلم و سريال در پرونده هنري خود داريد؟
    ارجمند: در اين دوازده سالي كه كار حرفه‌اي انجام مي‌دهم حدودا سي سريال و پنج فيلم سينمايي بازي كردم.
    
    خانواده سبز: آيا ازدواج كرده‌ايد؟
    ارجمند: بله همسرم از همكلاسي‌هاي دانشكده‌ام بود حدود ده سال همديگر را مي‌شناختيم و دو سال است كه ازدواج كرده‌ايم البته هنوز فرزند نداريم.
    
    خانواده سبز: بعد از ازدواج پركارتر شديد؟
    ارجمند: بله.
    
    خانواده سبز: آيا اين دليل مي‌شود كه كارهاي ضعيف‌تر را به خاطر مسائل مالي بپذيري؟
    ارجمند: اصولا تا چهار سال پيش نيتم فقط انجام دادن كار بود ولي الان با توجه به حساسيت همسرم و خودم سعي مي‌كنم دقت بيشتري در انتخاب بكنم.
    
    خانواده سبز: همسرتان هم بازيگري خوانده؟
    ارجمند: خير او گريم و طراحي صحنه خوانده.
    
    خانواده سبز: رابطه‌ شما با خانواده ارجمند چه طور است؟
    ارجمند: ما اصولا خانواده‌اي داريم كه هيچ وقت به هم نه نمي‌گويند و پدر و مادر هميشه مشاوره مي‌دهند و تصميم را به عهده خودمان مي‌گذارند حتي پدر موافق بازيگر شدن من نبود اما در تصميم‌گيري كاملا راحتم گذاشت.
    
    خانواده سبز: رابطه شما با خواهرتان بهار چه طوره؟
    ارجمند: من از دار دنيا فقط يك خواهر دارم و با او نيز رابطه بسيار خوبي دارم بهار بازيگر توانايي است البته در عرصه تئاتر او ليسانس فلسفه دارد و با معلومات بالا و آموخته‌هايش از پدر روي صحنه هميشه عالي بوده و در سن سيزده سالگي بهترين بازيگر جشنواره تئاتر فجر شد.
    
    خانواده سبز: رابطه شما با عمويتان چه طور است؟

    ارجمند: در سال 1372 كه رسما سه ماه افتخار شاگردي ايشان را در مدرسه بازيگري كانون خورشيد مشهد داشتم ضمن اين‌كه داشتن عمويي مثل داريوش ارجمند براي هر آدمي نعمت است و من نيز سعي كردم از اين نعمت كاملا استفاده كنم.
    
    خانواده سبز: رابطه با پسرعموها؟
    ارجمند: اگر مشغله كاري بگذارد خيلي خوبه چون مي‌دانيد كه ما سه تا از كودكي كنار هم بزرگ شده‌ايم و همبازي بوديم و با هم به مدرسه رفتيم. هر جمعه در منزل پدربزرگ و مادربزرگ با هم بازي مي‌كرديم.
    
    خانواده سبز: از آرزوهاي كودكي بگوييد؟
    ارجمند: سه نفري با هم نقشه مي‌كشيديم يك ماشين بسازيم و اين مسئله برايمان خيلي جدي بود البته قايق‌هايي مي‌ساختيم و روي حوض خانه پدربزرگ امتحان مي‌كرديم.
    
    خانواده سبز: خاطره خاصي از كودكي؟
    ارجمند: من و اميرسام و امير يل با هم فوتبال بازي مي‌كرديم و اميريل به خاطر جثه بزرگش هميشه ما را استثمار مي‌كرد.
    
    خانواده سبز: در حال حاضر چه كارهايي را آماده پخش و اكران داريد؟
    ارجمند: فيلم سينمايي «پروانه‌اي در مه» و سريال «اگر عشق نبود» و «ساعت شني» كه هم اكنون در مرحله فيلمبرداري است، «صاحب‌دلان» هم كه در حال پخش است.
    
    خانواده سبز: از صاحب‌دلان بگوييد؟
    ارجمند: من با آقاي لطيفي از كار فرار بزرگ آشنا بودم حتي قرار بود در سريال وفا نقشي را بازي كنم كه متاسفانه نشد و وقتي براي اين كار دعوت شدم چند نقش به من پيشنهاد شد كه به خاطر زندگي گذشته خودم و فضاهاي مذهبي نقش رامين را انتخاب كردم.
    
    خانواده سبز: فكر مي‌كنيد در ايفاي نقش چه‌قدر موفق بودي؟
    ارجمند: اصلا فكر نمي‌كنم چون بالاخره بايد مردم قضاوت كنند ولي بضاعت من در اين زمان از فيلمبرداري همين قدر بوده ممكن است الان خيلي بهتر بتوانم بازي كنم.
    
    خانواده سبز: كار با بازيگران سريال چه طور بود؟

    ارجمند: كار با بازيگران خوب يك نعمت است كه نمي‌توانيد از آن چشم‌پوشي كنيد مثلا من رسما احساس مي‌كردم كه كار با خانم ثريا قاسمي مادر واقعي من است و همچنين با آقاي محجوب، باران كوثري و يا پوريا كه تقابل بسيار خوبي را با هم ايجاد كرده بوديم او روي لايه بيروني نقشش كار كرده بود و من روي لايه‌هاي دروني كه اين تضاد به نظر من در اين سريال خوب جواب مي‌داد.
    
    خانواده سبز: از حسين لطيفي بگوييد؟
    ارجمند: حسين لطيفي انساني است كه با دلش زندگي مي‌كند و بسيار دلنشين است و يكي از بزرگ‌ترين محاسن ايشان اين است كه سركار احساس مي‌كني كارگرداني وجود ندارد ولي به قوي‌ترين شكل ممكن مشغول راهبري توست بدون آنكه ذره‌اي از قدرت بازيگري‌ات كم كند او كارش را كاملا بلد است.
    
    خانواده سبز: به عنوان نسل دوم ارجمندها دوست داريد چگونه باشيد؟
    ارجمند: به هر حال فاميل من ارجمند است و اگر قرار باشد كه در جا بزنم آن وقت نام‌هايي را كه با خود يدك مي‌كشم بي‌اعتبار كردم و قطعا در تلاشم تا اتفاق بزرگي برايم بيفتد كه بتوانم با افتخار بگويم من نسل دوم ارجمندها هستم.
    
    خانواده سبز: كدام شهر ايران را دوست داريد؟
    ارجمند: همه جاي ايران را دوست دارم ولي فكر مي‌كنم بيشتر شيراز.
    
    خانواده سبز: نظرتان راجع به خانواده سبز چيست؟
    ارجمند: وقتي از منزل با من تماس مي‌گيرند روي تلفن همراهم نوشته مي‌شود خانواده سبز و ديگر خود بخوان حديث مفصل از اين مجبل...
    
    خانواده سبز: به عنوان كلام آخر؟
    ارجمند: خيلي اتفاق خوبي بود صامدجان چون از سال 81 تاكنون به علت كم‌لطفي بعضي از دوستان در ويراستاري مصاحبه‌هايم تصميم گرفتم كمتر مصاحبه كنم و يا بهتر بگويم هر جايي مصاحبه نكنم. آرزوي سعادت و شادكامي براي همه خوانندگان عزيزتان رادارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:29  توسط رضا  | 

مینا لاکانی و حمید رضا پگاه

 آخرين گناه چشم ها 
    
    
    زماني كه يك سريال از تلويزيون پخش مي‌‌شود، همه دوست دارند بدانند كه بازيگران اصلي آن چه كساني هستند و بيشتر با آنان آشنا شوند، به همين خاطر كار ما هم مشكل مي‌‌شود، يعني پيدا كردن آنان، جلوي دوربين آوردن و سپس مصاحبه، آن هم به شكل اختصاصي... زماني كه بازيگران نقش اصلي را پيدا مي‌‌كني، مشكل همچنان پابرجاست، چرا كه آنان بهانه‌‌هايي از جمله مقابل دوربين بودن را مي‌‌آورند و از گفتگوي نيم‌ساعته فاصله مي‌‌گيرند و به قول معروف <كلاس مي‌‌گذارند> كه تا كنون بارها با اين مسئله برخورد كرده‌ايم، اما دو بازيگر اصلي مجموعه <آخرين گناه> كه هر شب پس از افطار، از شبكه دوم پخش مي‌‌شود، اين‌گونه نبودند؛ <مينا لاكاني> و <حميدرضا پگاه.> اولين خصوصيت اخلاقيشان كه به وضوح در رفتارشان مشخص بود، اين است كه بسيار <بي‌‌ريا> هستند و از غرور مسافت‌‌ها، فاصله دارند. زماني كه با هماهنگي روابط عمومي شبكه دوم و هماهنگي خانم مدني و همچنين مدير توليد اين مجموعه <ريحاني صفت> در لوكشين اين مجموعه كه در <ده ونك> تهران بود، حاضر شديم، اين وضع به وضوح ديده شد. <آخرين گناه> يك مجموعه بسيار موفق بود، محيطي دوستانه و با انگيزه براي هنرنمايي از <حسين سهيلي‌زاده> به عنوان كارگردان تا <مي‌‌گل زنديه> دستيار كارگردان و <محمدرضا قومي> گريمور مجموعه، برنامه‌ريز و تدوينگر و ديگر بازيگران... همه يكرنگ بودند.
    گفتگويي، با مينا لاكاني و حميدرضا پگاه انجام داديم كه خواهيد خواند... آنها هر كدام نظرشان را در رابطه با گناه و آخرين گناه گفتند...
    
    
    لاكاني: 18 ساعت مقابل دوربين بودم!!

    
    _ از كجا شروع كنيم؟
    لاكاني: به مانند تمامي مصاحبه‌ها از بيوگرافي، در سال 1351 در تهران به دنيا آمدم. فرزند چهارم خانواده لاكاني هستم و در محله سعادت‌آباد زندگي مي‌‌كنم. تحصيلات من هم تا ليسانس كارگرداني سينماست.
    _ پــس شـــايد به اين دليل است كه
    روبـــه‌روي دوربـــيــــــن خيـــلي راحـــت بــــــازي
    مي‌‌كنيد، يعني تحصيلات دانشگاهي داريد؟
    لاكاني: تنها دليلش اين نيست، تجربه هم نقش مهمي در بازي يك هنرمند دارد.
    _ چـــه شد رو به بازيگري آورديـــد؟
    لاكاني: خب، از آنجا كه در دانشگاه در رشته كارگرداني تحصيل كردم، با اهالي سينما پس از مدتي آشنا شدم، همين امر هم باعث شد رو به بازيگري بياورم...
    _ يعني مي‌‌خواهيد بگوييد از همان
     ابتـــداي تحصيـــل، بازيگري براي شمــــــا
    جذابيت داشت؟
    لاكاني: مهم‌ترين جذابيت بازيگري براي من سفرهاي شگفت‌انگيز به درون خودم است. دنياي ما پر از فيلم است، يعني همه ما به عنوان يك بازيگر هر روز در صحنه‌هاي زندگي بازي مي‌‌كنيم، اما زماني كه در يك فيلم بازي كرده و نقش‌هاي گوناگون را تجربه مي‌‌كنيد، خب براي شما جذابيت ديگري دارد.
    _ غير از بازيگري هنر ديگري داريد
    يا نه؟
    لاكاني: گاهي شعر مي‌‌گويم و براي دلم مي‌‌نويسم.
    _ تنها منبع درآمد شما بازيگري است؟
    لاكاني: نه؛ ورزش، مربي بدنسازي هستم...
    _ با اين‌كه خيلي زود وارد اين حيطه
    شده‌ايد، اما كم كاريد؟
    لاكاني: شايد به خاطر وسواس در انتخاب فيلمنامه است.
    _ بازيگر شدن براي <مينا لاكاني>
    چه هزينه‌هايي در برداشت؟
    لاكاني: سال‌ها طول كشيد تا متوجه شدم، هيچ‌چيز در اين دنيا ارزش اينو نداره كه شادي رو از من بگيره...
    _ چه شد كه از بازي در سينما سر
     از تلويزيون در آورديد؟
    لاكاني: وقتي سينما را از من گرفتند! تلويزيون امن‌ترين جا براي ادامه فعاليت هنري بود.
    _ به اين سئوال صريح پاسخ ‌دهيد،
    در سينماي ايران <مافيا> وجود دارد، با توجه
    به پاسخ پرسش بالا؟
    لاكاني: مثل همه جاي دنيا، بله...
    _ به نظر شما چرا نسل جديد بازيگران
    بي‌‌پروا عمل مي‌‌كنند؟
    لاكاني: به نظر من، بي‌‌پروايي، خصلت رشد كردن است، اگر منظور از بي‌‌پروايي جسارت مي‌‌باشد، به نظر من خيلي هم خوب است. نسل جديد در سايه اين جسارت است كه مي‌‌توانند، راهشونو پيدا كنند!
    _ دوست داريد بيشتر چه نقش‌هايي
     را تجربه كنيد؟
    لاكاني: همه نقش‌ها به جز انسان معتاد، يعني كسي كه رو به مواد مخدر آورده است.
    _ چه چيز هنر هفتم، شما را به خود
    جـــلب كـــرده شهرت، سر در سينمـــا‌هـــا،
    عكس روي جلد يا نه دليلي ديگر؟
    لاكاني: هيچ‌كدام؛ هيچ‌كدام از اين دلايلي را كه گفتيد من تجربه نكردم، من تنها همواره به معني بازيگري فكر كردم.
    _ از كدام يك از بازيگران، آموخته‌هاي
     زيادي كسب كرديد؟

    لاكاني: از همه كساني كه در كنارشان بودم، يك چيز ياد گرفتم، به خصوص افرادي كه شرايط و موقعيت را براي من هموار كردند، در طول دنياي بازيگري سعي كردم تنها بياموزم...
    _ بارها ديده شده كه در مجموعه‌هايي
     بازي كرديد كه به يك دنياي ديگر ارتباط
     دارد. <دنيا ماوراء> چندي پيش با بازي
     شما و ساخته <مسعود آب‌پرور> پخش
     شد، چرا؟
    لاكاني: باور كنيد، كاملا تصادفي بود.
    _ از آينده بگوييد، به عنوان يك بازيگر
     چه برنامه‌هايي براي آينده خودتان در نظر
    گرفته‌ايد؟
    لاكاني: راستش را بخواهيد، هيچ‌گاه عادت ندارم كه به آينده فكر كنم. آينده هميشه خودش به سراغم مي‌‌آيد، آن هم با دستي پر... براي من هميشه همين‌طور بوده است.
    _ در دنياي سينما فقط بازيگر خواهي
     ماند، با توجه به اين كه درس كارگرداني
    خواندي؟
    لاكاني: دغدغه كارگرداني ندارم، پس بنابراين تا اطلاع ثانوي، بازيگر مي‌‌مانم.
    _ برگرديم به آخرين گناه؟ از كجا
    آغاز و به كجا ختم شد؟
    لاكاني: <آخرين گناه> با يك فكر آغاز شد و با واژه‌هايي توسط نويسنده روي كاغذ آمد و با خلاقيت يك فرد موفق در مقام كارگردان به نام حسين سهيلي‌زاده، به تصوير كشيده شد و با يك خاطره خوب و موفق به پايان رسيد.
    _ خودتان نسبت به گناه چه عقيده‌اي
     داريد؟
    لاكاني: اعتقاد خاصي ندارم، معتقدم هيچ گناهكاري، يك گناهكار واقعي نيست و هيچ فرد بي‌‌گناهي، بي‌‌گناه واقعي نيست... اما درستش اين است كه انسان‌ها از تاريكي به نور برسند، نه برعكس... اگر هم كسي گناهي انجام داد بايد در صدد جبران آن برآيد.
    _ خودتان چه نوع فردي هستيد،
    گناهكار يا بي‌‌گناه؟
    لاكاني: هيچ‌وقت احساس گناه در زندگي‌ام نكردم، چرا كه دل كسي را به درد نياوردم؛ اطمينان دارم كه تمامي خصلت‌هاي خوب در من است، چرا كه به خدا ايمان دارم و توكلم هميشه بر اوست.
     انسان‌هايي كه هميشه در هر كاري خداوند را در نظر مي‌‌گيرند، مطمئن باشيد كه از گناه دوري مي‌‌كنند.
    _ از نقشتان در اين مجموعه راضي
     هستيد؟
    لاكاني: بسيار عالي، نقشي كه بسيار خوب درباره آن نوشته و پرداخته و از همه مهم‌تر، خوب به تصوير كشيده شد، نقشي بسيار پيچيده كه تمامي تاريكي‌هاي مينا لاكاني را به روشنايي رساند.
    _ روزي چند ساعت بازيگري را
    مقابل دوربين سهيل‌زاده تجربه
    كرديد؟

    لاكاني: گاهي اوقات به 18 ساعت در روز هم مي‌‌رسيد... تمام اين كار، سرشار از خاطره بود، چرا كه تيم آخرين گناه، يك تيم صددرصد حرفه‌اي و البته جوان بود.
    گروهي يك‌دست كه انگيزه‌هاي سالم انساني در آن موج مي‌‌زد و همه به موفقيت ديگري مي‌‌انديشيدند و همه براي بهتر شدن كار مي‌‌كردند و اين يك ايده‌آل صددرصد ناب و شگفت‌انگيز بود.
    _ بهترين بازيگر زن و مرد ايران؟
    لاكاني: نمي‌‌توانم نام ببرم، چون كه همه‌شان به نوبه خود در نقش‌هايشان خوب ظاهر مي‌‌شوند.
    _ بهترين فيلمي كه ديده‌ايد، چه‌طور؟
    لاكاني: شايد وقتي ديگر.
    _ بدترين ساعات زندگي شما، چه
    زمان‌هايي هستند؟
    لاكاني: شايد بخنديد، اما ساعات شلوغي.
    _ منفورترين آدم‌هاي دنيا؟
    لاكاني: آنها كه به شما حسادت مي‌‌كنند، حتي حاضرند براي منافع خود از روي شما رد شوند.
    _ دوست داشتني‌ترين موجود جهان؟
    لاكاني: بدون اغراق مادر، مادرم همه چيز من است.
    _ اهل مطالعه هستيد؟
    لاكاني: در تنهايي و خلوتم، كتاب بهترين يار و ياورم بوده و است و خواهد بود.
    _ از چه چيزي واهمه داريد؟
    لاكاني: باوركنيد، از هيچ‌چيز... هر چه خدا بخواهد.
    _ باارزش‌ترين چيز دنيا؟
    لاكاني: تنها عشق كه گاهي اوقات آدما قدرش را نمي‌‌دانند.
    _ چه خصلت و ويژگي در مينا لاكاني
    است كه در اولين برخورد به چشم مي‌‌آيد؟
    لاكاني: مهربان و دوست داشتني.
    _ فوتبال نگاه مي‌‌كنيد؟
    لاكاني: بله، تمام بازي‌هاي تيم ملي را اگر در منزل باشم مي‌‌بينم، همين‌طور بازي‌هاي استقلال را، چون من طرفدار اين تيم آبي‌پوش هستم.
    _ از هنر چه درسي در زندگي
    گرفته‌ايد؟
    لاكاني: درس عشق را آموختم...
    
    حمید رضا پگـــاه: من هـــم گناهكـــارم!
    
    _ بيوگرافي كاملي از خودتان بگوييد؟

    پگاه: در يازدهم دي ماه سال 1350 در تهران به دنيا آمدم. پدرم كارمند بازنشسته و مادرم خانه‌دار است. سه خواهر و دو برادر فرزندان خانواده پگاه را تشكيل مي‌‌دهند. كه من فرزند دوم خانواده هستم. هم در محله شرق تهران (خيابان پيروزي) و هم در محله غرب تهران (خيابان جيحون) زندگي كردم و در حال حاضر هم در غرب تهران زندگي مي‌‌كنم.
    _ چه شد كه بازيگر شديد و به اين
     حرفه روي آورديد؟
    پگاه: كاملا تصادفي بود؛ در اوايل دهه هفتاد به عنوان دستيار تهيه كننده فعاليت مي‌‌كردم، در آنجا با <مسعود فروتن> همكاري داشتم، در مجموعه‌اي كه براي شبكه دوم تهيه مي‌‌كرديم، فروتن به من گفت: فيزيك بدني‌ات به بازيگري مي‌‌خورد، بيا مقابل دوربين و همان شد كه در مجموعه <ضلع ششم> در سال 72 به بازيگري روي آوردم و پس از آن مدت 13 سال همچنان ادامه دارد.
    _ يعني تحصيلات دانشگاهي نداشتيد؟
    پگاه: نه. بازيگر شدن من تصادفي بود، اما پس از آن ديگر با علاقه وافري اين حرفه را ادامه دادم.
    _ پس از سال 72 در چه فيلم‌ها و
    سريال‌هايي بازي كرديد؟
    پگاه: از كارهاي مهم در تلويزيون مي‌‌توان به شن‌هاي كنار رودخانه، به سوي زندگي، تفنگ سرپر، شبي از شب‌ها و با من بمان، اشاره كرد.
    در عرصه سينما هم در فيلم‌هاي اين زن حرف نمي‌‌زند، چند تار مو، منو ببخش، شبانه، پرونده‌ هاوانا، صحنه جرم، ورود ممنوع و مواجهه، كه اين چند تاي آخري هنوز پخش نشده است.
    _ حميدرضا پگاه براي پگاه شدن
    چه هزينــــه‌هايي را پرداخــــت كرد و آيــــا از
    زندگي‌ات راضي هستي؟
    پگاه: نه من، بلكه تمامي هنرپيشه‌ها وقت و انرژي خود را صرف مي‌‌كنند، حال گاهي بيشتر و گاهي كم‌تر، از زندگي‌ام بايد خدا راضي باشد، ما چه كاره‌ايم.
    _ بـــه نظر خـــودت با كـــدام يك از
    كارهايت چهره شدي؟
    پگاه: كار <حميد لبخنده> با نام <با من بمان> و همچنين <تفنگ سرپر>، فكر كنم اين دو كار در چهره شدن من بيشتر نقش داشت.
    _ به نظر شما مجموعه‌هاي تلويزيوني
     در چند سال اخير رشد داشته است؟
    پگاه: هر چيزي خوبش، خوب است؛ اين كه انتظار داشته باشيم، تمام كارهاي توليدي فوق‌العاده باشد، انتظار بيهوده‌اي است. از طرفي تعداد شبكه‌ها زياد است و خوراك‌، شبكه‌ها كم‌تر مي‌‌شود يا به عبارتي بهتر دست زياد است، سوژه شبيه هم مي‌‌شود، در ايامي چون محرم، رمضان و نوروز مجموعه‌هاي مناسبتي بايد در مدت كوتاهي به پخش برسد؛ همين امر باعث مي‌‌شود كه كارها سرعت بيشتري به خود بگيرد، اما از طرفي شايد سرعت در كار، باعث شود كيفيت، افت كند.
    _ به طور معمول نقش‌هايتان مثبت
     است، نه منفي؟
    پگاه: به نظر من نقش آنچنان مهم نيست، مهم اين است كه انتخابت درست باشد.
    _ راستي صدايتان خيلي زيباست،
    به كار مجريگري روي مي‌آوريد.
    پگاه: نظر لطفتان است، خيلي‌ها به من مي‌‌گويند، حتي پيشنهادهايي هم براي اجرا به عنوان مجري داشتم، اما انتخاب نكردم؛ از طرفي اين فرهنگ در ايران جا نيفتاده، اگر بازيگري به مجريگري رو بياورد مي‌‌گويند، كه پيشنهاد براي فيلم نداشته است.
    _ راستي نگفتي چه طور وارد حيطه
    هنر شدي، البته پيش از بازيگري؟

    پگاه: در يك شركت تبليغاتي كار مي‌‌كردم، در آنجا به عنوان دستيار تهيه‌كننده وارد اين حيطه شدم و سپس رو به بازيگري آوردم.
    _ و سپس بازيگري؟
    پگاه: از آنجا كه تحصيلات آكادميك نداشتم، سعي كردم پس از بازيگر شدن، هر طور كه شده به معلومات خود اضافه كنم؛ تمامي كتاب‌هايي كه در مورد سينما به چاپ رسيده را مي‌‌خواندم، فيلم‌هاي زيادي را ديدم، از طرفي به كلاس‌هاي فن بيان فهيمه راستكار رفتم، همچنين مدتي در كلاس‌هاي <گلاب آدينه> هم شركت جستم و از اين طريق بيشتر به معلومات و تجربيات خود اضافه كردم.
    _ از آخرين گناه بگو؟
    پگاه: فيلم‌نامه ده قسمت حاضر بود كه تصوير‌برداري آغاز شد. تصويربرداري‌ از 15 تير كليد خورد و تا بيست مهر در لوكيشن‌هاي مختلفي ادامه يافت.
    _ شما گناه را به چه تعبير مي‌‌كنيد؟
    پگاه: كاري كه خلاف عرف جامعه باشد، به آن گناه مي‌‌گويند، به خصوص اين كه بخواهي <حق‌الناس> را از بين ببري، خداوند از حق بنده‌اش نمي‌‌گذرد.
    _ خودت، آدم گناهكاري هستي؟
    پگاه: به طورحتم من هم گناهكارم.
    _ با بازي در اين مجموعه به خودتتان
     گفتيد كه ديگر گناه نكنيد.
    پگاه: ما هر روز به خودمان مي‌‌گوييم كه ديگر گناه نكنيم.
    _ اما مي‌‌شود يا نه؟
    پگاه: آن ديگر به خود فرد بستگي دارد.
    _ از لحظات سخت <آخرين گناه>
    بگو؟
    پگاه: اغراق نباشد، در اين كار مقابل دوربين در هر فيلم و مجموعه‌اي ظاهر شوي، سخت است. آخرين گناه هم از اين حيث مستثني نبود.
    _ به استانداردهاي لازم در بازيگري
    رسيده‌ايد؟
    پگاه: نه، اما سعي مي‌‌كنم؛ ضمن اين كه بينندگان در مورد اثرهايم بايد نظر بدهند.
    _ حميـــــدرضـــــا پگــــاه از آن دســـــــت
    هنرمنداني مي‌‌باشد كه از حاشيه بيزار است
    و با اين كه سال‌ها در بازيگري است، حاشيه
     از او ديده نشد، چه‌طور آدمي هستي؟
    پگاه: همين حاشيه‌ها باعث مي‌‌شود ناخواسته، انسان به ماجرا‌هايي كشيده شود كه او را از هدف اصلي خود دور مي‌كند و اين يكي از بزرگ‌ترين دشمنان انسان است. از طرفي بايد پاسخگوي سئوالاتي باشي كه هيچ علاقه‌اي به آن نداري...
    _ چرا آن‌قدر شخصيت آرامي داري؟
    پگاه: شايد به نوع تربيت من بستگي داشته... من اصولا از جار و جنجال بيزارم و سعي مي‌‌كنم از آن دوري كنم، آرامش را به همه چيز ترجيح مي‌‌دهم.
    _ بحث را عوض كنيم، دوستان
    سابـــقت را مــــي‌‌بينــــي، بـــه خصــــوص
     همكلاسي‌هايت را؟
    پگاه: بله، با تعدادي از آنان هنوز ارتباط دارم.
    _ بچه بودي، مثل خيلي از بچه‌ها
    به فوتبال علاقه داشتي؟
    پگاه: بله خيلي، هميشه شلوارهايم پاره بود، عشق به فوتبال در وجودم هست، هنوز هم فوتبال را دنبال مي‌‌كنم. بچه كه بودم دوست داشتم فوتباليست شوم.
    _ در سطح باشگاهي چه‌طور؟
    پگاه: در نونهالان راه‌آهن، در نوجوانان پاس و در جوانان پرسپوليس به عنوان دروازه‌بان...
    _ طرفدار كدام بازيكن
    بودي؟
    پگاه: حميد درخشان، الگوي من در فوتبال بود.
    _ كدام بازي ملي در خاطره‌ات مانده
    است؟
    پگاه: ايران - استراليا و ايران - آمريكا هيچ‌گاه از ذهن ايرانيان خارج نمي‌‌شود، اما جام‌جهاني 1978 را كاملا به ياد دارم، به خصوص ديدار فينال آرژانتين و هلند كه آرژانتين قهرمان شد، شايد به همين خاطر طرفدار تيم آرژانتين هستم.
    _ چه آرزويي براي سينماي ايران
    داري؟
    پگاه: اميدوارم همه تلاش كنند، تا سينماي ايران را به روزهاي اوج برسانيم...
    _ به نظر شما سينماي ايران به
    استانداردهاي لازم رسيده است؟
    پگاه: به اين پرسش بدون فكر نمي‌‌توان پاسخ داد، اگر درحد خودمان و نسبت به گذشته سينماي ايران بخواهيم آن را مقايسه كنيم، بايد بگويم بله، سينماي ايران به پيشرفت قابل ملاحظه‌اي دست يافته است؛ گر چه در عرصه مديريتي، همچنان با مشكلات مواجه هستيم. در برنامه‌ريزي براي امور فرهنگي همچنان مشكل داريم. اگر برنامه‌ريزي در امر مديريتي مناسب باشد، مي‌‌توانيم به راحتي به تمام خواسته‌هايمان برسيم...
    _ به نظر شما سينماي ايران از مسير
    اصلي خود منحرف نشده است؟
    پگاه: نمي‌‌شود در مورد اين مبحث كلي صحبت كرد.
    _ كار بعدي؟
    پگاه: هنوز تصميم نگرفتم.
    _ دوست داري بيشتر در سينما
    فعاليت كني يا تلويزيون؟
    پگاه: تفاوتي نمي‌‌كند، مهم اين است كه دو طرف انتخاب صحيحي از يكديگر داشته باشند، براي مثال اگر يك كارگردان سينمايي از من دعوت مي‌‌كند، انتخاب او صحيح باشد و هم من، پس از اين كه موقعيت را ديدم، انتخاب درستي براي بازي داشته باشم.
    
    
    پگـــاه: من هـــم گناهكـــارم
    
    _ بيوگرافي كاملي از خودتان بگوييد؟
    پگاه: در يازدهم دي ماه سال 1350 در تهران _
    
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:2  توسط رضا  | 

مضاحبه با پوریا پورسرخ

ديگر ژوبين نيستم!!!
از روي جلد نشريات زرد بودن و حاشيه هاي اين چند ماه تا نقش متفاوت شاهين در صاحبدلان در گفت وگو با پوريا پورسرخ
010866.jpg
اين نقش با شاهين فيلم نامه كاملا متفاوت است به گونه اي كه من بعد از اين كه ديدم راه فراري ندارم و آقاي لطيفي مصر است تا من همين نقش را ايفا كنم با هماهنگي ايشان تغييرات زيادي در اين نقش داديم به نحوي كه تمامي ديالوگ هاي من با حفظ خط اصلي داستان و سكانس هاس مربوطه به صورت بداهه از طرف من اجرا مي شد تا پس از رتوش آقاي لطيفي به هنگام فيلم  برداري، اجرا شود

نشسته بوديم در دفتر نشريه كه پوريا پورسرخ آمد و خيلي خودماني و دوستانه از اين پنج ماهي كه روي جلد نشريات زرد رفته بود، گفت. نشريه اي را آورده بود كه عكس او را از جاي ديگري اسكن كرده بود و با كيفيت بدي روي جلد چاپ كرده بود. حسابي از دست آن ها شاكي بود. ديديم در اين گپ خودماني، حرف هاي جالبي دارد زده مي شود. بنابراين دوباره به او پيشنهاد مصاحبه داديم (با اين كه عادت نداريم با اين فاصلة كوتاه از چاپ مصاحبه با يك چهره، گفت وگو دوباره  با او انجام دهيم.) خلاصه پوريا در چند ساعتي كه كنارمان بود، از همه چي حرف زد. از كار جديدش با لطيفي كه در اين روزهاي رمضان حسابي گرفته تا ماجراي پيدا كردن غذاي خوب در خيابان آفريقا و رستوراني كه كباب هايش بوي جوراب مي دهد. اين مصاحبه را الان چاپ كرديم تا بهانه اي هم داشته باشيم. بهانه اش هم، بازي پورسرخ در سريال صاحبدلان است. پوريا پورسرخ در اين سريال اين قدر نقش شاهين را خوب و متفاوت درآورده و از قالب جوان عاشق پيشه و ژوبين بودن درآمده كه هيچ جاي شك و شبهه اي براي چاپ اين مصاحبه نگذاشت.
خوشحال ايد 5 ماه است جلد نشريات زرد هستيد؟
خيلي جاها شيرين بود، خيلي جاها تلخ. مجلة زرد را هم بهتر است بگوييم عامه پسند. به هر حال هم بهره بردم، هم ضربه خوردم.
چه تلخي اي؟ خودتان خواستيد معروف شويد.
بعضي موقع ها آن قدر تلخ بود كه دندان هايم ريخت! آخرهاي فروردين آن قدر عصباني شده بودم و دندان هايم را فشار دادم كه قسمتي از دندانم وقتي خواب بودم خرد شد. اين را به هيچ جا نگفتم. شما تيتر بزنيد تا سهمي از زردي ببريد! ولي در عين تلخي، شيريني اش مي چربيد.
پس همچين از زردي  هم بدتان نمي آيد.
يك نشريه زنگ زد گفت: ما آن شماره اي كه با تو مصاحبه كرديم، فروشمان چند برابر شد. بيا يك بار ديگر مصاحبه كنيم تا فروش ما برود بالا. نمي گويم نان رسان ام، ولي اگر كسي از قِبَل اسم من نان بخورد، خدا را شكر امثال آن مجله با صداقت بيشتري با من برخورد كردند تا بعضي از نشريات مثلا تخصصي و پرمدعا.
اما به چه قيمتي؟
اگر مجله اي با مخاطب اش اين قدر صداقت دارد كه با تيترها و عكس هاي خصوصي بخواهد بفروشد، به خودش ربط دارد. مثلا در يك اكران خصوصي كنار فرهاد قائميان نشسته بودم. يك نشريه به جاي فرهاد، عكس بازيگري را گذاشته بود و نوشته بود عكس جديد از پورسرخ. من بايد خودم را بكشم؟ به هر حال كنار مي آيم با قضيه. شما كارتان تغيير در تيترهاست، به من ربطي ندارد چه مي كنيد. من حداكثر مي توانم جلوي مصاحبه ها را بگيرم. ولي حالا چه ايرادي دارد عكس بزنند. من نه گارد مي گيرم نه باد مي  كنم. زندگي خودم را مي كنم.
پس اين صد نكتة خواندني از پوريا پورسرخ از كجا مي آيد؟
من به كسي صد نكته  اي نگفته ام. اما ايده بامزه اي است به شرط اين كه به صد گير ندهيم. اگر چهل تا شد همان ها را چاپ كنيم. شصت تاي ديگر را نبايد الكي پر كرد. اين كه من چه درسي خوانده ام شايد براي كسي جالب باشد. ولي اين كه به چه رنگ و ادكلني علاقه دارم، چه چيز جذابي دارد؟ مثلا در همين صد نكته موردي به اشتباه از من چاپ شد كه در شماره بعد همان نشريه سوءتفاهم به وجود آمده برطرف شد.
مگر خودتان نگفته ايد؟
چرا. آن اوايل بي تجربگي كردم و گفتم. حتي يك جايي آدرس اي ميل ام را دادم. الان حداقل 1842 تا اي ميل نخوانده دارم. خيلي نامه درِ خانه مان مي آيد. همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد. اما الان جواب همه را نمي دهم. اول همة مصاحبه ها را مي خوانم، بعد اجازة چاپ مي دهم.
دردسر برايتان درست نشده؟
چيز بنيان كني نبوده. با اطمينان به تان مي گويم اين مسير را با كمترين حاشيه آمده ام. اما يك سري مطالب تخريبي بود.
چه مطالبي؟
ببين، ما هميشه ضد ريتم و مخالف جريان در جامعه داريم. براي همين بعضي نقدها عليه من احساسي و غيرمنصفانه بود.
حتي يكي از نشريات تخصصي هم بدون اين كه من را ببينند، نوشتند صداي من شبيه فلاني است. از آن ها، بيشتر از زردها ضربه خوردم. ما قضاوت هايمان بي رحمانه و آني است. بد، همديگر را مي گوييم. خودم را مي گويم، هيچ وقت يادم نمي رود دو سال پيش جشنوارة فجر در سالن مطبوعات بودم. فيلم گل يخ قرار بود پخش شود. گلزار آمد داخل سالن. همان جوي كه بيرون در خيابان هست، در سينماي مطبوعات هم ايجاد شد. همة آن هايي كه داعيه دار بودند، ريختند براي عكس و امضا.
اين كه مي گفتند صدايت شبيه فلاني است، يعني تخريب؟
نه، فقط اين نبود. ملغمه اي از همه چي بود. بعضي  موقع ها چيزهاي بي ربط مي چسباندند به من. يك بار قرار يك مصاحبه را رد كردم. صاحب نشريه با لحن گوسفندفروش ها به من گفت: اين هم تموم مي شه، مي آي دنبال ما. بعد ديد من با مجلة ديگر حرف زدم. شروع كردند به چسباندن حرف هاي بي معني. به يك جايي رسيده بود كه وقتي شمارة مجله اي مي آمد و من روي جلد بودم، خدا شاهد است روزشماري مي كردم شمارة بعدي بيايد. حتي تصميم گرفتم از جلوي كيوسك هاي مطبوعاتي رد نشوم. يك بار يكي گفت: به اندازة تيراژ مجلاتي كه روي جلدشان هستي، به تعداد دشمنانت اضافه مي شود. ديدم پربيراه نمي گويد.
010860.jpg
همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد
از مطبوعات ناراضي هستي؟
نه از هيچ كدام. فقط آن هايي را كه با شخصيت من بازي مي كنند به خدا واگذار مي كنم.
ولي انگار از جنجال خوشت مي آيد.
نه بابا! اين جا با خارج فرق دارد. به هر حال، وزارت ارشاد به همه چيز نظارت دارد. من مدتي در بولتن وزارت كشاورزي كار مي كردم. مي دانم خط به خط را كنترل مي كنند تا جامعه دچار مشكل نشود. اين جا انگليس نيست. من هم بن افلك نيستم، جنيفر لوپز هم در كار نيست. اگر خبري از كارهايم چاپ شود، خوشحال مي شوم، ولي از جنجال خوشم نمي آيد. اين كه مثلا من چشم ديدن فلاني را ندارم يا استقلالي ام يا پرسپوليسي!
اگر از فردا روي جلد هيچ نشريه اي نباشيد، چه حسي پيدا مي كنيد؟
اگر از سكه بيفتم، ناراحت مي شوم. اما از جلد افتادن با از بورس افتادن فرق دارد. من كارم نمايش است. ابزارم، خودم هستم. طبيعتا دوست دارم به اندازه اش توي بورس باشم. اين با روي جلد رفتن و در حاشيه بودن فرق دارد. روي جلد بودن يا نبودن دغدغة من نيست. دغدغة مطبوعات است.
مي خواهيد به كجا برسيد؟ مي  خواهيد مثل بهرام رادان عمل كنيد يا مثل گلزار؟
من هيچ كدام از اين بچه ها را به طور كامل قبول ندارم مطمئنم نسل ما بر حسب امكاناتي كه دارد هنوز خيلي بيشتر جا براي نشان دادن خود دارد. فكر مي  كنم نسل قبل ما خيلي بهتر كار كرده اند مثل انتظامي، نصيريان و خسرو شكيبايي...
خب، يعني چي؟ يك كاري مي كنيد هميشه روي جلد بمانيد يا مثل پارسا پيروزفر از مصاحبه و مطبوعات و اين چيزها كنار مي كشيد؟
همه چيز در حدش خوب است. استادي به من گفت: تو بايد دو برابر بقيه كار كني، چون تو هر چي زور بزني به خاطر قيافه ات مي گويند اين از آن بچه قرتي هاست. اما سعي كرده ام در موفقيت وفا نخوابم. در صاحبدلان، 180 درجه فرق دارم. به شدت به گريم شاهين در سريال صاحبدلان علاقه مندم و معتقدم از بهترين گريم هايم بوده.
براي اين كه به ظاهرتان اهميت مي دهيد و نمايش قيافه تان مهم است؟
نه، خواستم صورتم همان باشد. مي خواستم ببينم مي توانم نقش بچه سرتق را با همين چهرة خودم در بياورم. سعي كردم ريتم تندتري انتخاب كنم، حركات زيادي در دست و پا داشته باشم.
چرا برگشتيد تلويزيون، مگر در سينما پيشنهاد نداشتيد؟
چرا داشتم، ولي همه اش نقش عاشق رمانتيك بود. من در اين 5 ماه دو تا انتخاب بزرگ كردم، يكي بازگشت به تلويزيون كه فكر كنم، كار خوبي باشد، دومي هم شكستن نقش عاشق رمانتيك. ضمن اين كه در اين مدت از سينما هم غافل نبودم و در سه فيلم بازي كردم.
چرا در اين مدت، خبري از كارهاي هنري ات نبود و همه اش حرف از مسائل شخصي ات بود؟
به من چه! باور كنيد روزي كه تيتر زدند در بيمارستان بستري شده ام، كار مادرم به آب قند كشيد. بندة خدا شمال بود و من هم سر كار بودم و امكان برقراري ارتباط نبود. دو روز از من خبر نداشتند و من هم بي خبر از همه جا سر فيلم برداري...
مگر اتفاقي افتاده بود؟
آره، سكانس آخر فيلم پسران آجري (به كارگرداني قاري زاده) بود. در پارك گفت وگو دالان هايي است كه باغبان آن جا مي گفت: هر هفته دو نفر سرشان اين جا مي شكند. آن روز هوا گرم بود. زمين را خيس كردند. من هم سريع آمدم تا زمين خشك نشده، كار را بگيرند و به زحمت دوباره نيفتند. فقط به ات بگويم كه همه از صداي برخورد سر من به سقف دالان برگشتند. شش تا بخيه خوردم. شدت خونريزي شديد بود.
كار چي شد؟
ادامه پيدا كرد. يك هفته بعد از شكستن سر من، كنسرتي در فيلم داشتيم كه از مردم دعوت شد تا به عنوان تماشاچي بيايند. خيلي ها آمدند و تعريف كردند. انرژي مثبت خوبي از مردم گرفتم.
شما هم اهل اين حرف ها هستيد؟
تنها شباهت من و مارلون براندو اين است كه در جمع هزار نفري، اگر يك نفر انرژي منفي بفرستد، سريع مي گيرم. همين الان كه آمدم دفتر نشريه، يك سري توي دلشان گفتند: باز اين بدتركيب اومد!
انرژي اي كه از من بيرون مي آيد، چطور است؟
اول مصاحبه، با نهايت ادب، متلك داشت؛ ولي الان بهتر شده.
شاهين صاحبدلان، وجه جديدي از بازي پورسرخ را نشان مي دهد؟
ديالوگ هاي شاهين، بداهه است
بازي متفاوت پورسرخ در صاحبدلان باعث شد تا دوباره با او تماس بگيريم و از خوب درآمدن نقش شاهين با او صحبت كنيم. تو رو خدا راست مي گي؟ ديشب چند نفر هم به من زنگ زدند و تبريك گفتند. دوست داشتم كليشه ام را بشكنم. باور كنيد موقع پخش سريال، نفسم بالا نمي آمد. مثل هميشه هم از محمدحسين لطيفي تشكر مي كند، اين كه به او كمك كرده تا از پس نقش شاهين بربيايد. آقاي لطيفي، خط كلي را دادند. ما در تمرين ها، چيزهاي جديدي را هم مي گوييم. اما چيزي كه خيلي عجيب بود: ديالوگ هاي شاهين، همه اش بداهه است. هر چي سرصحنه به ذهنم مي رسيد مي گفتم، در هشتاد درصد پلان هايي كه بازي كردم تا حرف مي زدم، مردم پشت صحنه مي خنديدند.
و درباره نقش شاهين: دنبال نقش منفي نباشيد، شاهين از آن دست آدم هايي است كه به موقعيت اش قانع نيست، يك جور احمق شر كه عاشق دينا مي شود. اين عاشقي يعني يك ژوبين ديگر؟ نه، باور كنيد. شاهين اصلا ژوبين نيست. اين يك جور عشق يك طرفة ابلهانه است. او كم ترين برخورد را با دينا دارد. اصلا دينا او را داخل آدم حساب نمي آورد. پوريا پورسرخ اين گپ تلفني را اين طور تمام مي كند: دعا كنيد، موفق بشوم.
پورسرخ به خاطر حضور كوتاه مدتش
در لبنان، به مردم آن جا علاقه خاصي دارد!!!
از اسرائيلي ها متنفرم
اين مصاحبه، درست وسط جنگ لبنان انجام شد. چند روز قبلش پوريا پورسرخ در جشن بهزيستي كه از تلويزيون پخش مي شد، اشاره اي هم به لبنان كرد. تا از صحنه آمدم پايين، خيلي ها گفتند به ات گفته بودند رفتي بالا از اين حرف ها بزني. ولي اصلا سفارشي در كار نبود، من حرف دلم را زدم. دليل اين حرف ها، حضور چند روزة او در لبنان براي بازي در سريال وفا بوده است. عكسي را در اينترنت ديدم. ديدم همان جايي را زده  اند كه ما آن جا بوديم. ما مي توانستيم الان آن جا باشيم. لبناني ها خيلي بافرهنگ هستند، تازه داشتند به زندگي شان سر و سامان مي  دادند. ولي اين جنگ، آسايش آن ها را گرفت. ارتباط عاطفي او با لبناني ها باعث شده تا حسابي از دست صهيونيست ها شاكي باشد. از اسرائيلي ها متنفرم، از جنگ متنفرم. مدام به ما گير مي دهند كه انرژي هسته اي تان فلان و بهمان است. اما اصلا به اسرائيلي ها كاري ندارند. آن ها دارند آن جا چه كار مي كنند؟ حق زندگي افراد را مي گيرند. قتل، قتل است. چه با بمب اتم چه با تركش موشك.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 4:13  توسط رضا  | 

عاطفه نوری

عاطفه نوری

عا طفه نوری که بر خلاف نقش هایش دختری دوست داشتنی است در سال ۶۲ متولد شده و اولین کارش دوران سرکشی و آخرین کارش نرگس است ...

- آیا قبل از اینکه بازیگر شوی به این حرفه علاقه ای داشتی ؟

من جادوی فیلم . جادوی تصویر و سینما را خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم شاید برای اینکه تصور نمیکردم چنین چیزی ممکن بود .

- پس چه جوری پا به ابن عرصه گذاشتی ؟

از دفتر آقای تبریزی با من تماس گرفتند و گفتند دبیرها شما را برای نقش روناک پیشنهاد کردند بیا و تست بده . چون من یک تئاتر در مدرسه بازی کرده بودم که دبیرها از کارم راضی بودند .

- چه احساسی داشتی ؟

خیلی هیجان انگیز بود . یک دفعه وارد عرصه ای بشوی که هیچ تصوری از آن نداری . من هم از روی کنجکاوی رفتم و تست دادم و در کمال ناباوری پذیرفته شم یعنی کاملا یک اتفاق بود .

 

 

 

 

 

- آیا نقشی که به شما پیشنهاد می شود  برایت مهم است؟

آنقدر مهم است که تا ۴ سال بعد ار دوران سرکشی بازی  نکردم .یعنی ۴ سال نقش هایی که به من پیشنهاد میشد به نظرم انقدر قوی نبود و جای کار نداشت که بتوانم توانایی هایم را پرورش بدهم و چیز جدیدی خلق کنم .

- برای شما اولین چیزی که در پذیرفتن یک نقش اهمیت دارد چیست ؟

اینکه بدانم می توانم در این نقش علاوه بر چیزهایی که در چنته دارم روی خودم کار کنم و اتفاق جدیدی را خلق کنم و یا وقتی که نقشی را قبول میکنم با آن احساس نزدیکی بکنم .

- پس نقش کم یا زیاد برایت مهم نیست ؟

نه اگر نقش کلی باشد هم دوست دارم . مثلا آقای کیانیان در دوران سر کشی فقط در چند سکانس حضور داشتند ولی بازیشان بی نظیر و فوق العاده بود و همه راجع به آن صحبت میکردند . زیاد یا کم بودن نقش مهم نیست مهم بخش کیفی قضیه است .

- برای پذیرفتن نقش نسرین چه چیزی نظرت را جلب کرد ؟

خط سیر داستان چیزی داشت که مرا جذب کرد . در طول ۷۴ قسمت سریال آنقدر شخصیت نسرین عوض میشد که به من امکان رائه بازی های متنوعی را می داد .

- شخصیت نسرین در فیلمنامه همانطوری بود که در سریال دیدیم ؟

در طول فیلمبرداری خیلی اوقات ما سر گفتن یک دیالوگ  یا نوع بازی بحث داشتیم . گاهی اوقات من مجاب میشدم و گاهی اوقات کارگردان .ولی میتوانم بگویم که این نسرین که شما دیدید نسرینی نبود که در ابتدا در فیلمنامه تعریف شده بود الان هم خیلی برایم جالب است که در اواسط سریال نسرین به عنوان یک شخصیت منفی جا افتاده بود چون وقتی فیلمنامه را خواندم تحلیل منفی از آن نداشتم و طبعا بر اساس تحلیل که من داشتم شخصیت ساخته شد که با فیلمنامه متفاوت بود .

ـ به نظرت دلیل انتخاب تو برای نقش نسرین توسط کارگردان چه بود ؟

فکر میکنم به خاطر عصیان گری بود که در نقش روناک در سریال دوران سرکشی داشتم .

ـ غیر از بازیگری به هنر دیگری هم علاقه مندی ؟

نوشتن عشق بزرگ زندگی ام است و خلق کردن به نظرم هنر است . الان هم نوشتن خیلی برایم جدی تر از بازی است . گرچه بازیگری هم تجربه شگفتی است .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 3:34  توسط رضا  | 

پایان نرگس عوض شد-کنکور نرگس

پايان نرگس عوض شد!

009786.jpg

روزنامه جام جم در روزي كه آخرين قسمت نرگس(بازیگران:حسن پور شیرای-عاطفه نوری-ستارهاسکندری-مهدی سلوکی-سیما مطلبی-زهرا امیرابراهیمی و... ) پخش مي شد، نوشت: نزديك شدن سريال به پايان خود بسياري از سايت ها و مطبوعات را به سمت پيش بيني پايان نرگس سوق داده است. اما بي ترديد، آن چه امشب از شبكه 3 پخش خواهد شد، تمام پيش بيني هاي مطرح را نفي مي كند. آيا باز كسي مي تواند پايان نرگس را حدس بزند؟ (متن حماسي را كه داريد!) اين خبر، نشان مي  داد ته سريال نرگس عوض شده است. منابع ديگري هم اين تغيير پايان را تأييد كردند. دليل اصلي اش هم لو دادن ماجرا توسط م.س در يكي از مجلات زرد بود . درواقع اصل نرگس 82 قسمت بود كه در آن معلوم مي شد بهروز ايدز دارد و شوكت مي مرد و نسرين هم با منصور ازدواج مي كرد. اما در پايان جديد، 12 قسمت از آن حذف شد و يك صحنه هم دوباره فيلم برداري شد (صحنه اي كه نرگس و پري از دكتر مي شنوند بهروز، توهم بيماري دارد!) در اين نسخة جديد، بهروز بعد از گذران دوران نقاهت، دوباره با نسرين زندگي مي كند، (همان صحنة راه رفتن زير برف) شوكت فلج مي شود و سر منصور هم بي كلاه مي ماند. اما ايرادهاي تابلويي كه مي شود به اين سر هم بندي گرفت: 1 ـ بهروز تا قسمت قبل، خودش نمي  دانست بيمار است و خون از لب و لوچه اش آويزان بود، چه برسد به اين كه توهم بيماري هم داشته باشد.2 ـ در ملاقات نسرين با بهروز، نسرين طوري مي گفت به بهار مي  گويم كه چه پدري داشته كه معلوم بود بهروز ايدز دارد و دارد مي  ميرد. 3 ـ اعظم با اين كه مثلا بهروز، بيماري خطرناكي نداشت، مثل بيمارهاي رو به موت با او برخورد مي كرد. يكي نيست به شبكه سومي ها بگويد همان پايان اوليه را نشان مي  داديد و اين قدر حال ملت را با اين پايان باز و آوانگاردتان براي اين سريال عامه پسند(!) نمي گرفتيد. آخر چه نيازي بود سكانس ها را جابه جا كنيد و اين پايان ماست مالي را به خورد مردم بدهيد؟


 

۹ سؤال تستي از 70 قسمت
كنكور نرگس

با توجه به 70 قسمت سريال نرگس، سؤالات زير را با دقت خوانده و جواب صحيح را از ميان گزينه ها با حوصله انتخاب كنيد.
۱ ـ در نماي پاياني كه بهروز و نسرين در برف راه مي رفتند، بهار كجا بود؟
الف) خانة بخت، ب) خانة سالمندان، ج) از فرط بزرگي تركيده بود، د) چون زمستان بود، بهار نبود
۲ ـ عاقبت منصور چه مي شود؟
الف) به اتهام جاسوسي دستگير مي شود، ب) مسؤول ستاد بپاخيزي شرق مي شود، ج) جايزه A برچسب انرژي را مي گيرد، د) به دار كشيده مي شود
۳ ـ چه بلايي سر 12 قسمت حذف شدة نرگس آمده است؟
الف) داده اند سگ بخورد، ب) داخل جوي آب است، ج) از آن ها فيلم سينمايي تهيه شده، د) اگر نظري داريد بنويسيد
۴ ـ 352س۴۳ ـ تهران 11 چيست؟
الف) پرشياي شوكت، ب) پرايد هميشه در صحنه، ج) شماره حساب شوكت، د) هيچي نيست
۵ ـ سرنوشت بچة دوم سمانه و هدايت چه شد؟
الف) به سرنوشت بچة اول دچار شد، ب) پيش مادربزرگش است، ج) هلاك شد، د) مگر بچه دار شدند؟
۶ ـ موهاي بهروز چرا سفيد شد؟
الف) گذشت 3 سال، ب) دوري از خانواده، ج) استفاده از شامپوهاي فاسد، د) ترس از بهار كه مثل غول بزرگ مي شد
۷ _ خانة عموي نرگس، چه سرنوشتي پيدا كرد؟
الف) گذاشت، رفت ايتاليا، ب) افتاد تو طرح، ج) در آثار ميراث فرهنگي ثبت شد، د) به سريال 90 قسمتي نرگس 2، اجاره داده شد
۸ ـ سرنوشت زن دوم شوكت چه شد؟
الف) با رستم ازدواج كرد، ب) اعظم، سرش را زير آب كرد، ج) از ناراحتي، خودكشي كرد، د) مرده شور ريختشو ببره
۹ـ سرگرد ايماني الان مشغول چه كاري است؟
الف) وكالت خانوادة نرگس را برعهده مي گيرد، ب) در حال جمع آوري مدارك عليه شوكت است، ج) با هدايت، دفتر كارآگاه خصوصي زده است، د) اخراج شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 3:39  توسط رضا  | 

برای آخرین بار

معرفی یک فیلم ماه مبارک رمضان

برای آخرین بار

 هرشب ساعت19:30 لس آنجلس22:30 نیویورک

جام جم ۲

شرح برنامه
کارگردان: اکبرمنصورفلاح تهیه کننده: صدیقه صحت بازیگران:امیرجعفری، یوسف تیموری،سحرزکریا،جمال اجلالی و...خلاصه داستان: کارگری بنام حبیب (با بازی امیر جعفری) پس از اخراج از کارخانه ای که صاحبش شخصی بنام قندی(بانقش آفرینی جمال اجلالی)است به سراغ او میرود تا از او عذرخواهی کند اما بادرگیری فیزیکی، قندی بیهوش میشود و...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 3:33  توسط رضا  | 

گمگشته

معرفی یک فیلم ماه مبارک رمضان

سريال گمگشته

هر روز ساعت 14:40اروپاي مركزي

جام جم ۱

 

 

 

شرح برنامه
كارگردان:رامبد جوان
تهيه كننده:مهران رسام
بازيگران:آتيلا پسياني،آتنه فقيه نصيري وفرامرز صديقي .
طي يك ماجرا داود كه دزدي ولگرد است متوجه شباهت زياد خود با يك سيد پولدار و مذهبي ميشود . داود به كمك راننده سيد ترتيب ربودن سيد را مي دهند و داود خود را وارد زندگي سيد ميكند تا صاحب اموال و دارايي او شودوادامه ماجرا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 3:25  توسط رضا  | 

کدامین گناه

معرفی یک فیلم ماه مبارک رمضان

شبكه 2:
كدامين گناه


كارگردان: حسين سهيلي زاده
بازيگران: جمشيد مشايخي، علي دهكردي، ليلا اوتادي، حميدرضا پگاه
خلاصه داستان: عده اي از افراد شهر كه به انجام كارهاي خلاف مشهورند به طور مشكوكي، به قتل مي رسند.
حال و هوا: اين سريال، مرموزترين سريال تلويزيون است. حضور ضرغامي و جمعي از علماي قم در پشت صحنه، قرار گرفتن برازش به عنوان مشاور مذهبي، جلوه هاي ويژه اي كه مي گويند خيلي ويژه است و حتي همين خلاصة داستان نيم بند و مشكوك، باعث شده تا شاخك هاي ما حسابي نسبت به اين سريال، حساس شود. مثل اين كه اصل قصه درباره كسي است كه بعد از عمل پيوند، صاحب چشمان برزخي مي شود كه مي تواند باطن انسان ها را ببيند. هيچ بعيد نيست اين سريال، بتركاند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 3:19  توسط رضا  | 

روز رفتن

معرفی یک فیلم ماه مبارک رمضان

روز رفتن

شبكه 5

كارگردانان: محمدرضا اعلامي و جواد افشار
بازيگران: دانيال حكيمي، حسن پورشيرازي، جواد رضويان، فقيه سلطاني
خلاصه داستان: رحيم، روحاني جواني است كه براي ثواب بردن، ماهي يك بار در گورستان شهر، مرده مي شويد. تا اين كه مي بيند يكي از مرده ها، شبيه اوست. بعد از مدتي مي فهمد، آن مرده كسي جز كريم، برادر دوقلويش نبوده است. كريم تحت نظر پليس بوده و قبل از اين كه، اطلاعاتش را بدهد مي ميرد. بنابراين پليس از رحيم مي خواهد تا كار نيمه تمام كريم را تمام كند.
حال و هوا: خلاصة داستان كه آدم را ياد مارمولك مي اندازد. بايد ديد دانيال حكيمي مي تواند مثل پرستويي از پس نقش يك روحاني بربيايد. هر چند بين كارگردان و تهيه كننده، درگيري پيش آمده و اعلامي اخراج شده است. حال بايد ديد با اين وضعيت شير تو شير، چه معجوني روي آنتن مي رود. اصلا كار به رمضان مي رسد؟ چيز دندان گيري خواهد بود؟ فقط بايد منتظر بمانيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 3:15  توسط رضا  | 

ساده دلان

معرفی یک فیلم ماه مبارک رمضان

ساده دلان

009243.jpg

محمدحسين لطيفي (كارگردان) به همراه حسين محجوب، سيروس گرجستاني
پوريا پورسرخ و باران كوثري

از بازيگران سريال جديدش
كارگردان: محمد حسين لطيفي (كارگردان سريال هاي پريننده اي مثل وفا و همسايه ها )
نويسنده: علي رضا طالب زاده (نويسندة دو سريال پربينندة در پناه تو و دوران سركشي )
تهيه كننده: رضا جودي (تهيه كنندة دوران سركشي)
بازيگران :
حسين محجوب،محمد كاسبي، ثريا قاسمي، سيروس گرجستاني، باران كوثري، مهرانه مهين ترابي، اردلان شجاع كاوه، محسن قاضي مرادي، پوريا پورسرخ، برزو ارجمند، مهران رجبي

خلاصه: سيد خليل صحاف زاده پيرمرد متدينِ صحافي است كه به دليل كهولت سن، صحافي را ترك و به كار خريد و فروش كتب قديمي و خطي اشتغال دارد و با دنيا (باران كوثري)، نوه خود كه دانشجوي رشتة فيزيك است اختلاف نظر دارد. جليل (محمد كاسبي)، برادر بزرگ خليل، شركت ساختمان بزرگي را با دو پسر و دامادش (اردلان شجاع كاوه) اداره مي كند و براي توسعه فعاليت خود قصد دارد با جلب نظر حشمتيان (سيروس گرجستاني) كه مجري پروژه هاي نفتي است در امارات ساختمان سازي و سرمايه گذاري كند. قصه به تقابل اين دو برادر مي پردازد.

محمدحسين لطيفي:همه ساده دل هستند

009360.jpg

لطيفي بر روي يكي از كارتن هاي بزرگي كه داخل راهروي پاساژ را پر كرده اند نشسته است. او معتقد است كه يكي دو سال اخير سريال هاي مناسبتي تلويزيون دچار تحولات عظيمي شدند و در نتيجه در اين گونه شرايط ما كارهاي بهتري را مي بينيم. اين كار هم مثل وفا، قسمت بود،.چون قرار بود دو تا كار سينمايي كليد بزنم. و الان بايد اولي را تمام كرده باشم و وارد فيلم سينمايي ديگر مي شدم. فكر مي كنيدچه چيزي باعث شد كه محمدحسين لطيفي كه فيلم هاي پرفروش دختر ايروني و همين طور خوابگاه دختران را داشته مجددا در يك مناسبت ديگر به تلويزيون بيايد؟ قلم آقاي طالب زاده زيبا بود و قصه هم جسورانه، بنابراين بدم نيامد آن را كار كنم. او ادامه مي دهد. اين كار همان طور كه از اسمش مشخص است دربارة سادگي موجودات ساده دل است، موجوداتي كه مي توان انتظار همه چيز را از آن ها داشت. ممكن است آن آدم ساده دل، معني كوچكي از معجزه باشد. اما در كل، قصة يك ساده دل است. البته به زعم من همة انسان ها ساده دل هستند. مي گويم قرار است سيدحسين، نمادي از اين گونه انسان هاي ساده دل باشد. لطيفي مي گويد: نه به نظر من همة انسان ها ساده دل هستند، هر چند كه پيچيده باشند. اما بعضا سعي مي كنيم اين ساده دلي را با يكسري از چيزها بپوشانيم، اما كنه فطرت انسان ها به سمت خير و صلاح است، اما بعضي وقت ها شر هم داريم.
البته با اين كه لطيفي اين ديدگاه را دارد، ولي همة شخصيت هاي اين سريال اين ويژگي ساده دلي را ندارند. اصل و قصه چيز ديگري است. اصل قصه، قصة سيدخليل است كه نوه اي دارد و برادري به نام جليل، خليل در قصه آدمي است كه تا حدودي مستجاب الدعوه هم بوده است، با همة سادگي اش و با همة عشق و رابطة خالصانه اش با خدا، كه همة اين ها را از طريق سجاده نشيني هايش به دست آورده است.
حالا كه اصل ماجرا بر سر سيدخليل است در داستان چه اتفاقي براي او مي افتد؟
اتفاق اين است كه اين آدم، قرآن را از پاي سجاده بيرون مي آورد و در زندگي اش جاري مي كند. تمام قصة ما جاري شدن قرآن در زندگي اين آدم است. در ادامه هم خودش داراي تحولات و كراماتي مي شود كه در نهايت نتيجة قصه را بايد ديد. لطيفي ادامه مي  دهد: نكتة ديگر اين كه اين قصه فقط براي ماه مبارك رمضان مناسبت دارد. برخلاف داستان هاي ديگري كه ما آن ها را مناسبتي مي كنيم اين قصه خودش مناسبتي است.
او مي گويد اگر خدا كمكشان كند تصويربرداري شان زود تمام مي شود تا بتواند روي ميز تدوين سريالش را بسازد. او قرار است بعد از اين  كار توفيق اجباري كه يك طنز ماورايي است و يك كار جنگي به نام روز سوم را بسازد.

 
باران كوثري:نمي تونم بگم!

009324.jpg

از نظر كوثري متن اين كار حتي از متن فيلم هاي سينمايي كه تاكنون به او داده شده بهتراست. او معتقد است ما هميشه كاراكترها را فرا واقعي و آسماني مي بينيم. اما در اين كار، دينا قابل لمس و واقعي است. از او دربارة پستي و بلندي اين نقش مي پرسم: دينا در طول قصه، دچار يك بحران مي شود و آن هم دين است كه از يك جايي به بعد دچار فراموشي مي شود. علت فراموشي چيست؟ باران كوثري با خنده مي گويد: اِ ، نمي تونم بگم... و به نكتة ديگر اشاره مي كند كه در اين سريال به خاطر صميميت پشت صحنة عوامل، مسلما ارتباط نوه و پدربزرگ، ارتباط متفاوتي از آب در خواهد آمد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 1:0  توسط رضا  | 

خوب,بد,زشت

معرفی یک فیلم ماه مبارک رمضان

از امروز هر روز یک فیلم ماه رمضان رو براتون راجع بش می نویسم

خوب بد ، زشت
009246.jpg
عليرضا افخمي (كارگردان) به همراه فتحعلي اويسي، ابوالفضل پورعرب بهاره رهنما و سروش صحت بازيگران سريال جديدش
كارگردان: عليرضا افخمي (كارگردان دو سريال پربينندة او يك فرشته بود و تب سرد )
تهيه كننده: بهروز مفيد (تهيه كنندة زندگي به شرط خنده )
نويسنده: عليرضا بذرافشان ( نويسندة سريال پربينندة خط قرمز )
بازيگران : فتحعلي اويسي، ابوالفضل پورعرب، بهاره رهنما، مهتاج نجومي، رضا توكلي، مهران رجبي، مرجانه گلچين، سروش صحت
خلاصه: سه دوست (اويسي، پورعرب و توكلي) 6 ميليارد تومان از بهمن دان كلاهبرداري مي كنند. توكلي اين پول را در خانه اي قديمي پنهان مي كند، دو دوست ديگرش دستگير و يك سال به زندان مي افتند. توكلي هم بر اثر حادثه اي، يك سال، خانه نشين مي شود. اويسي بعد از آزادي، سراغ توكلي مي رود و نشاني پول ها را مي گيرد و به عنوان مستأجر وارد همان خانة قديمي مي شود كه در هر اتاقش، خانواده اي ساكن است.

عليرضا افخمي:اين كار، پر بيننده ترين مي شود

009351.jpg

سال پيش، او يك فرشته بود حسابي تركاند و ملت، آچمز شده بودند كه بالاخره شيطان و آقاي سرابي مي خواهند چه كار بكنند. خلاصه افخمي، پاي شيطان را به تلويزيون باز كرد. امسال گروه افخمي، بند و بساط را در خانه اي قديمي در پامنار پهن كرده اند و با كلي بازيگر مي خواهند، ماه رمضان امسال را هم قرق كنند. وسط شام، كنار او نشستيم و او هم با روي باز با ما گپ زد.
برعكس او يك فرشته بود ، اين كار را زودتر شروع كرديد. آره، اما وقتمان هدر رفت. چون سر طرح اولية اصغر فرهادي، يك ماه وقت صرف كرديم. ولي بعد، از نظر احساسي با آن كنار نيامديم. بعد با عليرضا بذرافشان، طراحي جديدي انجام داديم كه به اين فيلم نامه منتهي شد.
پس ممكن است ساخت اين سريال هم مثل او يك فرشته بود به روزهاي آخر رمضان بكشد؟
سال پيش مجبور شديم از يك جايي به بعد، داستان را قيفي جمع كنيم. آخرها، روزي 25 دقيقه فيلم مي گرفتيم. كار را به سرعت به پايان رسانديم، با اين كه كل سريال حدود 700 دقيقه شد، ولي خيلي سخت بود. اما اين يكي را نمي شود سريع جمع كرد.
چرا؟
چون داستان، ماجراي طولاني تري دارد. بازيگرها هم زيادند. همه شان هم شناخته شده اند و نقش هاي همه هم، پر اهميت است. بنابراين بايد عكس العمل شان را داشته باشيم. همين الان دور اين سفرة افطار، 15 تا كاراكتر در يك جا، جمع هستند. سخت است اما به تجربة كنترل عوامل مي ارزد. اين كار، پر بازيگرترين كار من است.
حالا اين كار مي تواند مثل او يك فرشته بود، موج ايجاد كند؟
موج او يك فرشته بود، خيلي خوب بود. به غير از جذب تماشاچي، تأثيرات زيادي هم روي زندگي افراد گذاشته بود. اين كار هم در مجموعة سقف تلويزيون، خوب است. يك كار معناگرا در حوزة اجتماعي كه سرگرم كننده هم هست. به هر حال سريال سازي، هزينه بر است و تلويزيون، هم بايد حرف بزند و هم جذاب باشد.
پارسال كه پشت صحنة او يك فرشته بود آمديم، شما پيش بيني كرديد كار مي گيرد، موسيقي آن هم مورد توجه قرار مي گيرد و بهاره افشار هم در نقش شيطان، چهره مي شود كه همه هم درست از آب درآمد. امسال چه پيش بيني اي مي كنيد؟
امسال به قاطعيت پارسال، پيش بيني نمي كنم، اما اين سريال در جذب مخاطب در صدر خواهد بود. به خصوص بازي هاي فتحعلي اويسي، بهاره رهنما، ابوالفضل پورعرب و مهتاج نجومي. آن ها نقش هايي را بازي مي كنند كه تا به حال، آن  را كار نكرده اند و تصوير متفاوتي ارائه مي دهد.
مرجانه گلچين هم بعد از 9 سال دوري، دوباره در سريال شما بازي مي كند.
ايشان به من لطف كردند. من به خودش هم گفتم كه تو، كم دردسرترين بازيگري هستي كه تا به حال ديده ام. كمترين برداشت ها از اوست. پشت صحنه هم، آرام است. به غير از او مريم كاوياني هم به من لطف كرد و هر دو نقش هاي كوتاهي را بازي كردند. اين نقش ها را براي يادگاري در سريال گذاشتم.
محمد حسين لطيفي هم دارد براي ماه رمضان، سريال مي سازد. احساس رقابت نداريد؟
نه! تازه قرار است هر دويمان، يك سكانس در كار هم بازي كنيم. هواي هم را داريم. اميدوارم كار او هم خوب بشود. سريال شبكه 2 هم موضوع خوبي دارد.
بعد از اين كار، چه كار مي كنيد؟ شنيده بوديم مي خواهيد فيلم سينمايي او يك فرشته بود را بسازيد.
اگر بخواهم دوباره كار كنم، موضوع آن  را عوض مي كنم. همان موقع هم گفتم سري دوم او يك فرشته بود را نمي سازم. خيلي از كمبودها هم مربوط به پول و زمان و جلوه هاي ويژه بود كه طبيعتا در فيلم سينمايي، ديگر نبايد كمبودي باشد. بعد از اين كار هم مي روم استراحت مي كنم. همان نظارت كيفي، استراحت من است.

 
فتحعلي اويسي:قرار نيست، هميشه در طنز بمانم!
009318.jpg
آن اوايل كه كار طنز را شروع كرده بود، تو كتمان نمي رفت. مرد خشن فيلم هاي سينمايي، حالا مي خواهد جلوي دوربين، شلنگ تخته بيندازد و ما را بخنداند. اما حالا ديگر برايمان سخت است كه او را در نقشي، غير از نقش طنز ،ببينيم ولي در خوب، بد، زشت، فتحعلي اويسي يك نقش جدي را بازي مي كند
ظاهرا نقش شما توي اين سريال، يك نقش جدي است. چه شد كه بعد از چند كار طنز پشت سر هم اين نقش را پذيرفتيد؟
آقاي افخمي پيشنهاد داد. قرار نيست كه هميشه توي طنز بمانم. خودم هم تمايل داشتم كه زياد توي يك قالب قرار نگيرم. بعد از چند تا نقش طنز پشت سر هم اين يك مانور خوبي بود براي آزمايش دوباره نقش هاي جدي.
يك كم عجيب است! وقتي كار يك بازيگر توي يك نقش مي گيرد بعد از آن همة كارگردان ها همان نقش را به او پيشنهاد مي دهند. اما آقاي افخمي...
خب اين هم بر حسب تصادف پيش آمد. شايد اگر پيشنهاد آقاي افخمي نبود من هم نمي آمدم به سمت كار جدي. اما خلاف انتظار تماشاچي عمل كردن گاهي خوب است.
فكر مي كنيد چرا سريال هايي كه توي ماه رمضان پخش مي شوند، اين همه طرفدار دارند؟ اصلا اين را قبول داريد كه اين جور كارهاي مناسبتي معمولا خوب از آب در مي آيند؟
همة كارها خوب نيستند، اما قبول دارم كه هر سال يكي از كارها خوب از آب در مي آيد. خوبي اين جور كارها اين است كه مردم بعد از افطار، وقت كافي دارند و سريال ها را مي بينند. تازه وقتي چهار تا سريال هر شب پخش مي شود مردم حق انتخاب پيدا مي كنند و اين جالب است. كيفيت كارها را هم انتخاب تماشاچي نشان مي دهد. آن ها بي دليل طرف يك سريال نمي روند.
فشردگي كار اذيتتان نمي كند؟
اين فشردگي براي من خيلي سخت است. بچه ها گاهي مرخصي دارند ولي من از شروع كار تا امروز اوقات فراغت نداشته ام.
اما كار ضبط سريال از اواخر خرداد شروع شده. من فكر مي كردم زمان كافي براي استراحت داشته باشيد؟
فشردگي كار به خاطر نوع كار آقاي افخمي است. ايشان سري دوزي نمي كند. اصرار بيش از حد روي يك كار حظ بصر براي بيننده مي آورد، اما خب براي بازيگر فشردگي كار دارد.
فكر مي كنيد خوب، بد، زشت، كار خوبي از آب در بيايد؟
از نظر خودم كار جذابي است. البته مجموعه بايد خوب باشد. تا الان آقاي افخمي كم نگذاشته. تا الان همه چيز خوب بوده.
امسال ظاهرا همة كارها جدي هستند. فكر نمي كنيد يك قسمت جذابيت سريال هاي سال هاي قبل به خاطر ژانر طنزشان بوده؟
در هر ژانري اگر كار كشش داشته باشد، بيننده خواهد داشت. تجربه نشان داده كه مردم برايشان خيلي فرقي نمي كند.
شما برنامة كوله پشتي را نگاه مي كنيد؟
نه! نديدم.
خيلي ها مي گويند مجري كوله پشتي در اجرايش از حركات شما توي سريال شهر قشنگ استفاده مي كند.
يعني چه؟ يعني مي گويد ديجيتالم كجا بود؟!
نه. منظورم حركات دست ها و آن تكيه كلام هاي قديمي است؟
من نديدم اما اگر درست ادا در بياورد خوب است. من معتقدم چيز جديدي در دنيا به وجود نمي آيد. فقط روايت  ها با هم فرق دارد. زندگي بيشتر تكرار است. قصه ها به اشكال مختلف وجود دارند و هر كسي كه بهتر نقشش را ايفا كند خب موفق تر است. تقليد هم اشكالي ندارد به شرط اين كه طبيعي باشد و مخاطب بپذيرد. حالا كه اين را گفتي علاقه مند شدم بروم ببينم اين آقايي كه مي گويي كي هست و چطور اجرا مي كند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:48  توسط رضا  | 

گفت وگو با فرزاد حسني مجري جنجالي برنامه كوله پشتي

گفت وگو با فرزاد حسني مجري جنجالي برنامه كوله پشتي
تا به حال در اجرا گاف نداده ام!
هيچ وقت احترام هيچ مهماني از بين نرفته. اگر مثال نقض داريد، بگوييد
008241.jpg
معيار بنده در شناخت هر موضوع، نگاه امام است و تا ابدالدهر هم ان شاء الله همين طور خواهد ماند. و اين كلامي است كه كهنه نمي شود. چرا هميشه بگوييم كانت گفت، ژول ورن گفت، فلاني گفت من حديث نبوي مي گويم

فرزاد حسني، مجري مشهور راديو و تلويزيون كسي است كه اگر كشته مرده هايش را با مخالفان از بيخ و بنش جمع بزنيد، احتمالا چيزي حدود همان هفتاد ميليون نفر خواهد شد. اما فهميدن اين كه چرا همه دربارة او نظر دارند، چرا همه له يا عليه اش هستند، زياد سخت نيست. او جمع اضداد است. چهره اي كه هر چيزي را كه بخواهيد و شايد هر آن چه را كه نخواهيد مي توانيد در او پيدا كنيد. گفت وگوي ما با او چند بار تا مرز دعوا پيش رفت و مجبور شديم ساعت ها با خودمان و با او كلنجار برويم. مي گفت مصاحبه را نبايد چاپ كنيد. توضيحش، مثنوي هفتاد من كاغذ است. امااو همين آدمي است كه جلو و پشت دوربين مي توانيد ببينيد ديگر. كسي كه مي گويد با جسارت اش، سطح مجري گري در تلويزيون را زير و رو كرده، كسي كه معتقد است همه بايد جنبة شوخي  هاي او را در مقابل دوربين و در اجراي زندة تلويزيوني داشته باشند، مي گويد شجاعت گفتن هر چه را كه بخواهد دارد و هيچ گاه در مقابل تلويزيون گاف نداده است. فرزاد حسني پيش از اين هم گفته بود هيچ خبرنگار و مصاحبه كننده اي نتوانسته او را غافلگير كند. اما... او چند بار در برابر پرسش هاي ما بي تاب شد . سرانجام كار هم اين بود كه به نشريه بيايد، بنشيند و همة حرف هايي را كه قبلا زده بود حك و اصلاح و بسياري از آن ها را حذف كند. اگرچه در همان حين مصاحبه هم بارها و بارها ضبط صوت را خاموش كرده بود تا نظراتش نوشته و گفته نشود.
اين مصاحبه، يكي از پر دردسرترين گفت وگوهايي است كه در تاريخ انتشار همشهري جوان انجام شده است. اين گفت وگو - كه تنها جنازه اي از آن باقي مانده شايد تنها حسنش اين باشد كه همه همديگر را بهتر بشناسيم. دنيا را بهتر بشناسيم. دنيايي كه تازه نيمي از آن همچنان ناگفته ماند. مصاحبه اي كه اگر همة شرحش را مي گفتيم... بماند.
008229.jpg
من نمي توانم به خاطر ظرفيت متغير آدم ها نيمة خالي ليوان را ببينم! هيچ وقت به خاطر بوسيدن يك بچه دولا نمي شوم. بغلش مي كنم مي آورم بالا
اول از همه بگوييد كه چي شده كه اين قدر عوض شده ايد؟
چه جوري شده ام؟
كلي با پارسال فرق كرده ايد. با آن  چند باري كه پشت صحنة كوله پشتي يا سر مصاحبه ها ديدمتان.
من همان هستم. شما شناختتان درست نبوده.
نه. حداقل تو ظاهر و برخورد كه اين طور نيست. خيلي آرام تر شده ايد. اين بار مثل قبل از در كه آمديد تو، با همه سلام عليك بلند نكرديد. از شيطاني و شلوغ بازي هم خبري نبود.
خب شايد. شما كه مي بينيد فرق كرده ام، بايد بگوييد، من كه خودم نمي دانم.
انگار بزرگ شده ايد.
اگر اين يك تعريف است، قبول مي كنم. ولي اگر تويش تكه اي پنهان است، صريحا ردش مي كنم.
نه، جدي گفتم. خب برويم سر ...
ببين، اول قبل از اين كه سؤال بپرسيد، من يك چيزي بگويم. چند وقت پيش، يك بابايي آمده با من مصاحبه كند، از من مي پرسد: چرا با پشت دوربين صحبت مي كني؟ خب دوست دارم. اين ويژگي است. نقص نيست. چرا ندارد؟ چرا مثلا شما دندان هاي جلويت خرگوشي است؟ چرا اين جوري لباس مي پوشي، چرا اين جوري كار مي كني، اين طوري حرف مي زني؟ خب ويژگي فردي ام است.
منظورتان چي است؟ تعطيلش كنيم برويم ديگر. هيچي هم ازتان نپرسيم.
نه، يك گپ خوب و دوستانه. چند وقت پيش، يك نفر با من مصاحبه كرد، عالي بود. يك آدم ژرف نگر و تيزبين كه برنامه را خورده بود. به هر حال همشهري جوان يك مجلة پرمخاطب است و اگر شما من را دعوت كرديد و چهار نفر ديگر را دعوت نكرديد، يعني برنامه ديده شده. بياييد به اين ها بپردازيم.
يعني همه اش ازتان تعريف كنيم؟
نه، انتقاد هم بكن، ولي اصولي. مثلا يك نفر ديگر آمده پشت صحنة برنامه. قبلش من كلي تحويلش گرفتم. خودتان ديديد كه من چقدر وقتي مي آييد پشت صحنة برنامه يا زنگ مي زنيد، گرم برخورد مي كنم. خلاصه آمده پشت صحنه و از من مي پرسد: چرا شما زياد حرف مي زنيد؟ من هيچي نگفتم. باز مي گويد: از اين متني كه خوانديد، خوشمان نيامد. خب خوشت نيايد من چي كار كنم.
به  هر حال، ما كاري به برنامه نداريم. مي خواهيم راجع به خودتان حرف بزنيم.
بارك الله، خوب است. بپرسيد بابا جان.
چرا اين طوري حرف مي زنيد؟ مگر چند سالتان است كه مي گوييد بابا جان؟
پيرم ديگر. 56 هستم ديگر. آخرهايش است.
هنوز كه كلي مانده. خانه، خانواده، زندگي.
ببينيد، يكي بايد بيايد كه نه مثلا خودش به ات بگويد كجايي؟ بيا با هم برويم تئاتر. بايد زني باشد كه تو بدون آن اصلا نتواني بروي تئاتر، كه پيدا نمي شود.
ان شاالله پيدا مي شود. خب اول از حرف هاي مخالفين سرسخت شروع كنيم.
من مخالفين را بيشتر دوست دارم. حتي اگر فحش بدهيد هم خدا را شكر مي كنم كه برنامه اين قدر ديده مي شود و اين قدر مخاطب مخالف و موافق دارد.
با حرف هايي كه اول مصاحبه زديد، به نظر نمي آيد از مخالفين دل خوشي داشته باشيد.
من يك آدم خنثي نيستم. آدم هايي كه با من برخورد مي كنند، چه در برخورد عادي چه در اجرا، چه در نقش بازي كردن، از من نمي گذرند. روي من مي مانند. براي يك عده اي مقبول واقع مي شوم و آن ها از من خوششان مي آيد. در عده اي هم به شدت احساس دافعه ايجاد مي كنم. هيچ وقت حد وسط ندارد.
خب مخالفين مي گويند كه شما توي اجراي برنامه ها زيادي اعتماد به نفس داريد.
008232.jpg
من تا به حال به هر آن چه كه در برنامه هايم گفتم  اعتقاد داشتم
ببخشيد كه آدم معتمد به نفسي هستم، از اين به بعد سعي مي كنم يك خورده تزلزل شخصيت داشته باشم. ببينيد همة آن هايي كه از در مخالفت با بنده وارد مي شوند، همراه با ساير موافقين بنده، هم  داستان هستند كه اين برنامه (كوله پشتي) با ساير برنامه هاي معمول تلويزيون، متفاوت است و شيوة اجراي اين برنامه حتي تا به حال مورد آزمايش هم قرار نگرفته. به خاطر همين اجرا هم هست كه برنامه ديده شده و استقبال مي شود.
شيوة اجرا كردن برنامه بايد با يك جسارتي همراه باشد. موافقين اين حقير، از اين جسارت مجري در برنامه كه مبتني بر دانسته هاي فرد به همراه ابتكار است، استقبال مي كنند. عده اي ديگر، از اين جسارت، معاني ديگري تعبير مي كنند.
خودتان اين تعابير را مي گوييد يا من بگويم؟
من مي گويم. ببينيد، يك عده، فرهنگ غالب تلويزيون را قبول دارند. دقيقا مثل فرهنگ غالب صفحة اول روزنامه ها. اگر الان لوگوي شما (همشهري جوان) با خط تحريري نوشته شود، مطمئنا آن هايي كه به اش عادت كرده اند، نمي توانند با طرح جديد ارتباط برقرار كنند. يا شما اگر قطع روزنامه اطلاعات يا كيهان را كه سال هاست اين شكلي است عوض كنيد، چي مي شود؟ ما عادت كرده ايم مجري تلويزيون از مخاطب يا مهمان برنامه ساكت تر باشد يا كمتر بداند. يك بار كه يك مجري را همپاي مهمان و يا سواد او را در حد اطلاعات مهمان ببينند، اين قضيه را بر نمي تابند. اسمش را مي گذارند اطلاعات فروشي.
يعني شما هيچ وقت، اين كار را نمي كنيد؟
ببينيد، خيلي ها دلشان مي خواهد مجري همه اش كله تكان بدهد يا اطلاعاتي بدهد كه بيننده دارد. مثلا تولد امام جواد(ع) فقط بيايد بگويد: ميلاد امام جواد(ع) مبارك باد. ولي اگر من يك نكته از زندگي امام جواد(ع) بگويم كه كسي نمي داند، بعضي ها خوششان نمي آيد. چون عادت ندارند كسي چيزي بگويد كه قبلا نشنيده اند و جديد است.
براي همين حرف هاست كه امسال نسبت به سال قبل، يك كم حساب شده تر عمل مي كنيد؟
ببينيد، يك مثال بزنم. توي آن شيوة قديمي اجراي برنامة نيم رخ، خيلي از مجري هاي تواناي ما كار كردند. آمدند و رفتند و برنامه تمام شد. آخرين سري نيم رخ را هم خودم اجرا كردم. ولي آيا من در كوله پشتي، چيزي يا نشانه اي از اجراي نيم رخ با خودم آوردم؟ نه، در كوله پشتي، هيچ وقت مجري از جايش تكان نمي خورد. ولي آيا مي توانيم بگوييم اين برنامة راديويي است؟ بي انصاف ترين مخالف ها هم اين را نمي گويند. چون در تمام طول برنامه مجري يك سري مفاهيم را با حركات دست و صورتش انتقال مي دهد. سال اول، شيوة اجرايي من شيوه اي بود با حداكثر هاشور و تضاد با متن و بستر اصلي آن روزگار. در كوله پشتي دوم، اين را به يك خط ديگري برديم و به يك اعتدال رسانديم. آن جا ديگر با اين كه انتقادها به كوله پشتي 2 خيلي زياد بود، برنامه قوام آمده بود و جاي خودش را باز كرده بود. در كوله پشتي سوم حالا نه تنها برنامه جا افتاده كه دارد منتشر مي شود و گسترده مي شود.
اين تغييري كه شما مي گوييد، نمود بيروني ديگري دارد. مثلا چيزي كه بيننده ها در ظاهر برنامه به عنوان تغيير مي بينند، اين است كه شما پارسال به مهمان هاي برنامه گير مي داديد، ولي امسال به مهمان ها كار چنداني نداريد و بيشتر به smsها و نامه ها جواب هاي تند و تيز مي دهيد.
اصلا اين طور نيست. به نظرم اين ها اظهار نظرهاي سطحي است. من هيچ وقت از هجمه هاي سطحي، نه خوشحال شده ام، نه ناراحت. هميشه تشويق هاي عمقي و حتي انتقادهاي عميق، ارزشمند بوده. نظر همه محترم است. ولي آن چيزي كه در جانماية كار من تأثير دارد، آن چيزهاي ژرف و عميق است و ما در اين برنامه، گيرمان را از مهمان بر نداشتيم. شيوة ما همان شيوه است، اما شما در غالب برنامه هاي امسال، چند تا تغيير مي بينيد.
گاهي آدم فكر مي كند شما مي خواهيد حال گيري كنيد؟
در سه سال گذشته، كوله پشتي از يك برنامة مهمان محور تبديل شد به يك برنامة مجري محور. تمام فشارها روي من بود. عده اي از منتقدين نوك انگشت نگر (نه ماه نگر) و مديرهاي مياني (نه سطح بالا) تصورشان اين بود كه من فقط قصد چلاندن و غافلگير كردن مهمان را دارم؛ در صورتي كه اين طور نبود. من با مهمان بازي مي كردم، چون خيلي هايشان در مقابل دوربين حرف نمي زنند يا اصلا در زندگي عادي شان كم حرف و نجوش بوده اند. حالا آن ها وارد برنامه شده بودند و چون حرف يا كاري در سطح جهاني داشتند، بايد مطرح مي شدند. ولي اهل گپ زدن نبودند. من اين ايثار را مي كردم و پدر خودم را در مي آوردم تا برنامه خوب بشود. مهمان حرف بزند. اما امسال، اين ايثارگري را در جهت حفظ برنامه كردم. ديدم خيلي ها اين را با اذيت كردن مهمان يا به رخ كشيدن اشتباه مي  گيرند.
حالا امسال، نتيجة اين فداكاري و ايثارگري چي شده؟
حالا در نقدها مي گويند كه مهمان هايتان خوب نيستند. در صورتي كه اين ها همان مهمان هاي پارسال هستند. ولي ديگر اين بار فرزاد حسني وارد آن بازي ها نمي شود كه تيرها را به سمت خودش بگيرد تا برنامه را پر مخاطب بكند.
008235.jpg
همة اين كارها را به خاطر حرف هاي مخالفين مي كنيد؟
من مي خواهم به اين ها ثابت كنم كه اگر برنامة ما اين همه ديده شد، به خاطر اين بازي ها بود. حالا اگر مهمان، مهمان ضعيفي باشد، من عادي با آن برخورد مي كنم. يك سري مهمان باهوش هم هستند كه دليلي ندارد آن ها را دور بزنم. آن ها از پسِ اين غافلگيري هاي من بر مي آيند و به نحوي برخورد مي كنند كه شيرين مي شود. در برنامة امسال، من اين را برداشتم.
حالا ديگران فهميدند كه چقدر نوع اجراي شما تأثير داشته؟
كاملا. آن هايي كه بايد بفهمند، فهميدند. يك عده هم كسب و كارشان فهم نيست. فقط حرف زدن و يك چيزي نوشتن است. آيا شما تا حالا فقط براي كسب و كار نوشته ايد؟ اگر جوابتان آره است، برايتان متأسف ام.
نظرتان راجع به اين كه مي گويند آدم ها را نابود مي كنيد، چي است؟
دليلش عادت نداشتن به ادبيات غير كت شلواري است.
اين فرق مي كند. همة ما از اين مجري هاي كت شلواري و خشك و شيوة اجراي كلاسيكشان بدمان مي آيد.
دروغ مي گوييد؛ خيلي هم دروغ مي گوييد. اتفاقا شما با اين ها عجين تر هستيد.
آخر كي گفته كه همسن و سال هاي ما …
قاطعانه مي گويم دروغ مي گوييد. حرف زدن هايتان، نوع سؤال هايتان اين را نشان مي دهد.
فكر مي كنيد دليل پر مخاطب بودن برنامه، همين شيوة اجرايتان است؟
چندين برنامه همزمان با برنامة ما پخش مي شود كه مهمان مي آيد تويش. چرا نگاه نمي كنيد؟ خيلي زياد است، ولي چرا؟ چرا نگاه نمي كنيد؟ كسي در آن جا به مهمان كاري ندارد. اصلا كسي به كسي كاري ندارد. 8 تا سؤال بايد بپرسند و 8 تا جواب بدهند. فرقي نمي كند. ولي در برنامة كوله پشتي، خود مخاطب، با هيجان برنامه شريك است. در برنامة كوله پشتي اين توقع برآورده نمي شود كه يكي بيايد و فقط ازش تمجيد بشود يا يك سري سؤال از پيش تعيين شده پرسيده شود. ولي در جاي خودش احترام همه حفظ مي شود.
معتقديد كه هيچ وقت تا حالا توي برنامه هايتان احترام كسي از بين نرفته؟
هيچ وقت احترام هيچ مهماني از بين نرفته. اگر مثال نقض داريد، بگوييد. كلي گويي نكنيد. در همة برنامه ها، يك مثال پيدا نمي كنيد كه به مهمان توهين شده باشد.
در بخش smsها چطور؟
بخش smsها يكي از پرطرفدارترين بخش هاي برنامه است. ما smsها را با طنز و شوخي و مطايبه جواب مي دهيم. عمران صلاحي در تعريف طنز مي گويد: هجمه به يك سوژه.
وقتي يكي sms مي زند كه من از شما متنفرم و شما جواب مي دهيد تنفرها از ما به محبت تبديل مي شوند اين يك جواب واقعي است كه در اين صورت طنز و مطايبه اي ندارد. پس طنز نيست؛ يك جور مسخره كردن و دست انداختن است.
اگر توي فرهنگ شما اين توهين و بي احترامي است، من قبول دارم. اگر با گفتن اين كه فرق تنفر با عشق ، يك لك لحظه است و ... به مخاطب توهين مي شود، بنويسيد فرزاد حسني توهين مي كند. عين همين را بنويسيد. خدا را صد هزار مرتبه شكر.
دست انداختن، توهين به طرف مقابل نيست؟
بايد چي مي گفتم؟ عذر مي خواهم كه از من متنفريد؟
مرز بين حاضر جواب بودن و جواب مناسب دادن با هر جوابي دادن چي است؟
مرزش را توي برنامة ما مي توانيد پيدا كنيد؟ اصلا يك چيز جالبي هست. ببينيد يك جوك را من تعريف مي كنم، مي گوييد چه با نمك! يكي ديگر مي آيد همان را تعريف مي كند، مي گوييد چه بي مزه. سليقه اي است. اصلا بين اين دو كه مي گوييد، نمي شود با فرمول و تئوري مرزبندي كرد.
اگر يكي از مهمان ها يا بيننده ها به خاطر اين نوع برخوردهاي شما و جواب دادن هايتان اعتماد به نفس اش را بدجوري از دست بدهد، حق الناس نيست؟
آن آدمي كه با اين چنين ضربه اي اعتماد به نفس اش را از دست مي دهد، آيا مي شود اميد داشت كه در زندگي هيچ وقت اعتماد به نفسش را از دست ندهد. اگر قرار است با يك مطايبه در گفت و گوي تلفني يا مصاحبه، كسي خودش را ببازد، در خيلي جاهاي ديگر هم خواهد باخت. من نمي توانم به خاطر ظرفيت متغير آدم ها نيمة خالي ليوان را ببينم! هيچ وقت به خاطر بوسيدن يك بچه دولا نمي شوم. بغلش مي كنم مي آورم بالا.
008238.jpg
شما گاف نمي دهيد؟
هيچ وقت گاف نداده ام.
حتي ثانيه اي يا حتي محض نمونه يك بار در طول زندگي اجرا؟
انسان جايز الخطاست. اما من تا به آن جايي كه مي دانم گاف نداده ام.
گاف اجرا چي؟
اصلا. برويد بگرديد پيدا كنيد. ما مجري هايي داريم كه حضرت فاطمه را مي گويند سلام الله عليه، خسي در ميقات را مي گويند: حسني در ميقات ، كتاب اخلاق اَشراف را مي گويند اخلاق اِشراف. يك بار اين ها را نمي نويسيد، چون از سطح عادي پايين تر هستند و عده اي خوششان مي آيد.
ما كه اصلا يك ستون گوي و تمشك گذاشته ايم براي همين كار.
كاري ندارم، ولي خيلي از روزنامه نگارها احساس خدايي مي كنند در انتقاد كردن. اگر حرف من را تأييد نكنيد، دروغ گفته ايد. آيا خيلي از شما خبرنگارها نمي رويد سراغ آدم ها كه خردشان كنيد؟ چرا خيلي  از هنرمندهاي طراز اول حاضر نيستند با برخي خبرنگاران مصاحبه كنند؟ شما اجراهاي خارجي را نگاه مي كنيد. منتقدين انتلكتوئل خنده دارمان مي گويند چرا تلويزيون ما در سطح تلويزيون خارجي نيست. مگر تو نقدت در سطح نقد خارجي هست؟
منظورتان از مثال اجراي خارجي چي است؟ اين كه مردم آن ها جنبه و ظرفيت دارند و اين حرف ها؟
منظورم جنبه و ظرفيت نيست، نوع نگاه به مهمان است. كي قرار است جنبة مردم را تكان بدهد؟
شما قرار است جنبة مردم را تكان بدهيد؟
نگاه  ها خيلي عوض شده. ما در برنامة كوله پشتي، كاري كرديم كه سطح خيلي از برنامه هاي تلويزيوني عوض شود. الان برنامه اي كه بخواهد به شيوة سابق ساخته شود، مخاطب ندارد. خب اين تأثير است. حتما بايد يارو پلاكارد بزند. از امروز به علت شيوة اجرايي در برنامة كوله پشتي ما برنامه مان را عوض مي كنيم؟ نه، ولي مي بيني كم كم برنامه فيد مي شود. خيلي جاها مي گويند شيوة اجرايي برنامة كوله پشتي باعث شد كه شيوة اجرايي برخي از برنامه هاي بي بو و بي خاصيت، مخاطب هاي گذشته اش را از دست بدهد. ديگر مردم برنامه هايي را نگاه مي كنند كه يك رِندي و جسارت در آن وجود داشته باشد و جسارت با هتاكي و ناهنجاري خيلي فرق مي كند.
تا حالا شده گرية كسي توي برنامه را در بياوريد؟
توي برنامه؟ نه، هيچ وقت. امكان دارد به خاطر مسائل معنوي و عاطفي، كسي گريه كرده باشد.
حالا مي خواهم راجع به همين مسائل معنوي و عاطفي توي برنامه هايتان صحبت كنم.
باشد؛ به شرطي كه به احساسات بشري و شخصي كسي نه وهني ايجاد بشود و نه سؤال پيش بيايد.
خيلي خوب، قبول. بعضي ها مي گويند اگر فرزاد حسني به اين شدت بر رعايت ارزش هاي حاكم بر جامعه اصرار نمي كرد، مي توانست تا اين جا بالا بيايد يا نه؟
ما در برنامه هاي مختلف تلويزيوني، رويكرد مذهبي و اجتماعي داشتيم. چرا رويكرد مذهبي برنامة ما مقبول واقع شد؟ چون فرمايشي نبود. اگر فكر مي كنيد فرمايشي است، بياييم طرح اوليه برنامه را ببينيم. ما قرار بود صرفا يك برنامه علمي داشته باشيم. ولي ما بنا به خواست عوامل و حقير، اين آيتم ها را اضافه كرديم و مردم خوششان آمد و پسنديدند. آن چه كه مردم برداشت مي كنند و خوششان مي آيد، درست است. كارنامة كاري بنده، مؤيد اين حرف است كه كارهايي كه آقاي حسني مي كند، در چه اندازه اي است. با چه برنامه اي شروع كردم و ادامه دادم، همه مي دانند. آقاي حسني، توانايي انداختن مردم تو آب و گرفتن دست خواننده ها و انداختن دود زير پايشان را ندارد؟ ته دلتان مي دانيد مي توانم. ولي آيا از اين كارها كردم؟ برويد سابقة كارهاي من را در راديو، تلويزيون و اجرا ببينيد. در تمام برنامه هاي من بايد مذهب و دفاع مقدس وجود داشته باشد.
008244.jpg
دليلش اعتقاد شخصي تان است؟
بله. دقيقا اعتقاد شخصي است. اين مسئله اگر مقبول رؤساي سازمان هست كه چه بهتر. ولي اگر نيست، به من ربطي ندارد. من چه در راديو و چه در تلويزيون كه خودتان شاهديد، و سريال هايي كه بازي كردم، آيا همه تم هاي پيشرو مذهبي داشتند يا نه؟ مسافري از هند، كمكم كن و غيره. من تعريف دارم براي خودم. به خاطر همين، توي هر سريالي بازي نمي كنم. معيار بنده در شناخت هر موضوع، نگاه امام است و تا ابدالدهر هم ان شاء الله همين طور خواهد ماند. و اين كلامي است كه كهنه نمي شود. چرا هميشه بگوييم كانت گفت، ژول ورن گفت، فلاني گفت، من حديث نبوي مي گويم.
نمي ترسيد كه اين در كارهايتان آدم ها را به اشتباه بيندازد كه ريا مي كنيد؟
من كاري به اين حرف ها ندارم. كار ما اجرا است. بايد آن چه را كه اعتقاد داريم نشان دهيم.
مثلا من دارم نقش يك رزمنده را بازي مي كنم. من بايد نشان بدهم روحيات يك رزمنده را. كار اجرا، نمايش است، جلوة ذاتي اش است. عرضي اش نيست. حرفت تو ذاتش است. مخاطب مجله، شما را نمي بيند؛ ولي مخاطب تلويزيون، من را مي بيند. كار من، نمايش و ديده شدن است. بنده مبلغ هستم و دين خدا را مي خواهم با اجرايم تبليغ بكنم.
پس آيا تا به حال شده به آن حسي كه به بيننده القا مي كنيد، اعتقاد نداشته باشيد؟
غير ممكن است. من تا به حال، هر آن چه كه در برنامه هايم گفتم ، همه اش را اعتقاد داشتم.اين اقبال را داشته ام آن چيزي را بگويم كه به آن معتقدم.
پس تكليف بازي كردن چي مي شود؟ بالاخره شما سر اجرا نمايش بازي مي كند يا خودتان هستيد؟
در اجرا خود خودمم. ببينيد صحبت سر اين حرف ها نيست! من تو بازي هايم هم زندگي مي كنم. دنيا عوض شده. شما هنوز فكر مي كنيد بازيگر فقط پل نيومن است؟ نه خير.
اما شما داريد از اعتقاد حرف مي زنيد.
من به چيزي كه اجرا مي كنم و حرفي كه مي زنم، اعتقاد كامل دارم. من اگر نقش را بازي مي كنم، خودم نيستم. من آن آدم هستم. همراهش هستم. اين از بازيگري.
راحت تر بگويم من احساسم اين است كه بايد به شهدا جواب بدهم. وقتي يك مادر شهيد را مي بينم، مي ترسم. من سه بار بگويم امام، دفعة سوم گريه ام مي گيرد. و من همين هستم كه هستم. هر كي مي خواهد خوشش بيايد يا هر كس بدش بيايد.
به  هر حال، قرارمان اين بود كه حرف هاي مخالفين را بزنيم.
خب اشكال ندارد. من خوشم آمد. بايد اين حرف ها را بزنيد. ما كه دعوا نداريم با هم. اصلا اين آسيب شناسي است. خيلي هم خوب است. بايد با هم بحث كنيم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:57  توسط رضا  | 

مارال فرجاد: از جسارت و شجاعت خبرنگاران الهام گرفتم

مارال فرجاد: از جسارت و شجاعت خبرنگاران الهام گرفتم

 

"جليل فرجاد" چهره محبوب و شناخته شده اي است كه در ابتداي ظهور فيلم هاي پليسي حضوري موفق و چشمگيري داشت،‌او دو فرزند دختر فعال در دنياي تصوير دارد كه از دوران كودكي بهترين تفريحشان رفتن سر صحنه هاي فيلمبرداري و يا رفتن به سالن تئاتر بوده است.

Free image hosting FreeShare.us

    مارال دختر بزرگتر اين خانواده هنرمند، از سه سالگي ايفاي نقش در جلوي دوربين را آغاز كرد،‌ بعد از آن به كسب تجربه در تئاتر مي پردازد و با قدرت به صحنه تصوير باز مي گردد. حضور در فيلم و نمايش كارگردان هاي نامداري چون ابراهيم حاتمي كيا، اميد قويدل،‌اكبر زنجانپور و ميلاني.... نشان از هنر اين بازيگر جوان و پرتوان و با انگيزه دارد... بر خلاف رويا دختر خبرنگار سريال "روح مهربان" بسيار احساساتي است و همانند رويا مهربان و دلسوز، روزي را در دفتر مجله ميزبان او بوديم، گفتگوي ذيل حاصل اين ديدار است كه خواندنش خالي از لطف نخواهد بود...
    
    -الآن سر چه كاري هستي؟
    فرجاد: در سريال آقاي حاتمي كيا ايفاي نقش مي كنم، يك قسمت از كارم به اتمام رسيد، گروه ادامه را در شمال فيلمبرداري مي كند بعد از دو ماه به تهران خواهند آمد وقسمت دوم كارم را شروع مي كنم.
    -دراين سريال چه نقشي داري؟
     فرجاد: نقش مهتاب، كه نامزدش بيماري قلبي دارد و اين بار بر خلاف ديگر كارهاي آقاي حاتمي كيا نبايد انتظار يك فيلم جنگي داشت بلكه اين فيلم روايتگر داستاني خانوادگي است.
    -حضور پدر در اين عرصه چه اندازه در ايجاد علاقه تو موثر بود؟
    فرجاد: خيلي زياد، چون از كودكي به ياد دارم، هميشه با پدر به محل فيلمبرداري مي رفتم و از سه سالگي هم جلوي دوربين ايفاي نقش كردم،‌(در يك تله تئاتر به نام "من هستم اما يك سياه" به كارگرداني آقاي اسماعيل شنگله)، از طرفي فضاي خانه ما كاملا سينمايي بود حتي كتاب ها و برنامه هاي ما همه در خصوص سينما و دنياي تصوير انتخاب مي شدند،‌ از اين رو من هميشه مي گويم كه اگر من و خواهرم (مونا) به اين حرفه كشيده شديم، به خاطر حضور پدر وعلاقمندي خانواده بوده.
Free image hosting FreeShare.us

    -خودت چه زماني با آگاهي اين حرفه را انتخاب كردي؟
    فرجاد: از دوره راهنمايي تا پايان دبيرستان ديگر حضور نداشتم. خوب به دليل اينكه بايد بيشتر به درس هايم رسيدگي مي كردم، تقريبا از سال 78 مداوم كار كردم تا امروز...
    -نظر آقاي فرجاد در اين زمينه چه بود؟
    فرجاد: پدر به دليل اينكه به مشكلات كار خيل خوب واقف بود،‌ سعي مي كرد من و مونا را از اين تصميم منصرف كند اما در نهايت تسليم خواسته ما شد،‌ خوشبختانه پدرم هميشه راه را به ما نشان مي دهد اما تصميم گيري را به خودمان واگذار مي كند و هيچ اجبار و يا تحميلي وجود ندارد،‌ در نتيجه هم من و هم مونا وارد اين حرفه شديم و حالا تمام تلاش ما اينست تا خود را حفظ كنيم، به نظر من ورود به عالم سينما راحت است اما ماندگاري...
    -چقدر با سختي هاي كار آشنا شدي؟
    فرجاد: يكي از مشكلات كار ساعت مشخص نداشتن است، به طور مثال يك كارمند راس يك ساعت شروع به كار مي كند و راس ساعت ديگر فارغ مي شود، اما بازيگري اينگونه نيست، امكان دارد از 12 شب ساعت كاري تو باشد تا 6 صبح.
    -براي ماندگاري چه بايد كرد؟
    فرجاد: معتقدم تنها تحصيلات دانشگاهي و تجربه براي اين حرفه كافي نيست، يك بازيگر بايد هر روز مطالعه داشته باشد تا به دانسته هاي خود اضافه كرده و هر روز و براي هر كار فكري جديد و طرحي نو ارائه دهد اگر اينگونه نباشد مطمئنا او اسير كليشه مي شود. يعني براي ماندگار شدن انرژي مضاعف لازم است تا حرفي براي گفتن داشته باشي. براي هر كاري بازيگر بايد به اين فكر كند كه شايد بازي آخرش خواهد بود و هر چه هنر دارد بايد در همين كار به نمايش گذارد.
    -خودت در چه زمينه اي مطالعه مي كني؟
    فرجاد: كتاب هايي در زمينه تئاتر، سينما و روانشناسي.
    -چرا روانشناسي؟
    فرجاد: داريم افرادي كه دكتراي كارگرداني و بازيگري دارند اما عملا نمي تواند هنرمند خوبي باشد، روانشناسي آدم ها از اهميت بالايي برخوردار است، اينكه در اجتماع و در بين آدم ها باشي، به طور مثال وقتي با شما كه خبرنگاري مصاحبه مي كنيم بايد به اندازه اي با هوش باشم كه تمام رفتارها و حالات شما را در ذهنم نگه دارم، شايد يك روز نقش شما را بازي كنم كما اينكه در سريال روح مهربان اين اتفاق افتاد. يعني علاوه بر مطالعه و فيلم و تئاتر ديدن حضور در لحظه ها و روانشناسي نيز به بازيگر كمك مي كند.
    -در چه رشته اي تحصيل مي كني؟
    فرجاد: دانشجوي سال سوم عكاسي هستم.
Free image hosting FreeShare.us

    -در زمينه بازيگري چطور؟
    فرجاد: دبيرستان كه بودم در كلاس هاي آقاي سمندريان شركت كردم.
    -سال 78 با چه كاري دوباره به دنياي بازيگري بازگشتي؟
    فرجاد: اولين كار، تئاتري بود به كارگرداني هادي مرزبان كه پدرم و آقاي ايرج راد نيز حضور داشتند،‌ در آن كار نقش "خانم باشي، سوگلي حرم سرا" را ايفا مي كردم. سپس براي يك سريال دعوت شدم به نام "حجر بن عدي"، بعد از آن نيز در دو تئاتر به كارگرداني خانم ميلاني و آقاي زنجانپور و...
    -پس از پخش سريال روح مهربان براي مردم به چهره شناخته شده اي تبديل شدي از اين كار بگو...
    فرجاد: آقاي نجف زاده من را به آقاي قويدل معرفي كرد. با ايشان در كاري ديگر همكاري داشتم و از همان جا براي ايفاي نقش رويا – دختري خبرنگار- انتخاب شدم. ابتدا قرار بود اين سريال در ماه رمضان پخش شود كه اينگونه نشد.
    -كارگردان چه انتظاري از رويا داشت؟
    فرجاد: به من گفتند رويا يك خبرنگار سياسي است، با گذشت، ‌مهربان و مقاوم كه احساساتش را بروز ندانده و بسيار جدي است.
    -براي بهتر شدن رويا چه كردي؟
    فرجاد: خوب رويا دختري چادري بود و من بايد روي اين موضوع كار مي كردم، روزهاي اول كار چادر مدام از روي سرم مي افتاد، كارگردان گفت: " اينطوري نمي شه، چادر براي روياست و او با چادر همه جا مي رود" ايشان به من پيشنهاد داد كه در مدت فيلمبرداري هميشه و همه جا چادر سرم كنم و من در مدت سه ماه كه كار طول كشيد همه جا، چادر مي پوشيدم حتي روزهايي كه فيلمبرداري نداشتيم. و اين موضوع تجربه جالبي برايم بود چون هنگاميكه چادر مي پوشيدم احساس خاصي مي كردم و ناخودآگاه خيلي جدي تر مي شدم.
    -تجربه خبرنگاري چطور بود؟ چقدر در خصوص اين افراد شناخت داشتي؟
    فرجاد: چند دوست خبرنگار داشتم با آنها ارتباط برقرار كردم و از جسارت و شجاعتشان الهام گرفتم،‌ به طور مثال رويا با وجود تمام مشكلاتي كه سر راهش بود به هدفش خيلي جدي فكر مي كرد و براي رسيدن به آن از هر دري وارد مي شد و سركوفت ديگران نيز نمي توانست او را از هدف و مقصودش منصرف گرداند، خوب هميشه شجاعت و سماجتشان زبانزد خاص و عام است، اصلاح عاميانه اش مي گويند: "طرف خبرنگار است، از رو نمي رود" و اين نشانه سماجت، شجاعت، هدف دار بودن واعتماد به نفس بالاست.
    -مارال همان دختر جدي و شجاع است؟
    فرجاد: اصلا،‌من فوق العاده احساساتي هستم،‌ جالب است بدانيد كه از پيش ترها عاشق حرفه خبرنگاري بودم و مطمئنم اگر بازيگر نبودم حتما همكارتان مي شدم، حتي يكماه هم در باشگاه خبرنگاران جوان فعاليت كردم،‌ اما مصادف شد با زمان فيلمبرداري و نتوانتم ادامه دهم.
    -بين اين دو حرفه شباهت هاي زيادي وجود دارد...
    فرجاد: بعد از بازيگري،‌خبرنگاري است كه جذابيت زيادي دارد، شما مدام با آدم هاي مختلف در ارتباط هستيد و مهم اينست كه خودتان انتخاب مي كنيد،‌ بازيگري هم اينگونه است ولي در قالب شخصيت هاي مختلف، امكان داد من هيچوقت خبرنگار نشوم ولي اين حرفه را تجربه كردم و يا در فيلم اقاي فرهنگ نقش يك دزد را بازي كردم شايد هيچگاه دزد نشدم...(خنده)
Free image hosting FreeShare.us

    -مهم ترين جذابيت بازيگري در چيست؟
    فرجاد: قرار گرفتن در شخصيت هاي ديگر، انسان عاشق اينست كه زندگي هاي ديگر را هم تجربه كند و در موقعيت ها و شرايط ديگران قرار بگيرد و از درونيات آنها آگاهي پيدا كند.
    -شهرت هم از جذابيت اين حرفه است، چقدر به آن فكر مي كنيد؟
    فرجاد: خوب پدرم فرد شناخته شده ايست، زمانيكه با پدر همراه مي شدم، تا حدودي با اين مقوله ارتباط پيدا مي كردم، اينكه مردم آدم را بشناسند و دوست داشته باشند خيلي زيبا و شيرين است و دقيقا به همين نسبت هم امكان دارد برخورد نامناسب ببينيم، ‌از اين رو شهرت به همان اندازه كه خوب است دردسرساز نيز خواهد بود، هنرپيشه در همه حال بايد بازي كند، ممكن است يك روز حال مساعدي نداشته باشي اما در برخورد با مخاطب بايد خود را در بهترين وضعيت ممكن قرار دهي.
    -چقدر جستجوگر و كنجكاو هستي؟
    فرجاد: از بچگي حس فضولي زيادي داشتم، بعد هميشه مامانم در جمع مي گفت: "دختر من فضول كه نيست، كنجكاو است"، واقعا هم همينطور است، بچه ها درباره ي همه چيز اطرافشان سئوال مي كنند و اين حس در تمام آدم ها وجود دارد اما برخي از اطرافيان باعث مي شوند ما اين حس را در خودمان سركوب كنيم، به قدري تكنولوژي با سرعت پيشرفت مي كند كه اگر نخواهي در خصوص مسايل اطراف كنجكاوي كني به اندازه صد سال عقب افتاده و پس از گذشت مدتي به يك فرد مرده تبديل خواهي شد. يك خاطره جالب از دوران كودكي درخصوص كنجكاوي به ياد دارم، هر وقت به يك مهماني مي رفتيم چون بسيار بچه فضولي بودم تمام حركات اطرافيانم را خيلي خوب در ذهنم مي ماند،‌ پس از اينكه به منزل مي آمديم يكي يكي اداي همه حاضرين را در مي آوردم كه مامانم مي گفت: يك مهموني مي ريم بعد بايد شاهد دلقك بازي هاي مارال خانم باشيم. شايد يكي از دلايل اينكه بازيگري را انتخاب كردم همين ادا در آوردن بود.
    -آقاي فرجاد در كار سفارش تو يا مونا را مي كند؟
    فرجاد: تمام كسانيكه با ايشان در ارتباط هستند مي دانند كه متاسفانه چقدر درونگرا است و به هيچ عنوان دوست ندارد تا سفارش بچه هايش و يا حتي خودش را بكند او معتقد است اگر كسي بخواهد حتما پيشنهاد مي دهد ديگر نيازي به گفتن ندارد. اما متاسفانه دنياي امروز ما به خصوص در هنر روابط حرف اول را مي زند.
    -هنر خانه داري و آشپزي هم داري؟
    فرجاد: چون هنوز مجردم زياد هنرنمايي نمي كنم (بلند مي خندد...)،‌ ولي اگر موقعيتي پيش آيد كه اين مسئوليت را به گردن بگيرم سعي مي كنم آن را به نحو احسن انجم دهم. مثلا يك هفته مادرم به دليل بيماري بستري شد، من از پنج صبح بيدار مي شدم پيش از آنكه سركار بروم، براي پدر و مونا غذا درست مي كردم.
    -چه غذايي را خوب درست مي كني؟
    فرجاد: لوبيا پلو.
    -در امتحانات اهل تقلب كردن هستي؟
    فرجاد: متاسفانه نه.
    -چون شناخته شده اي...؟
    فرجاد: فكر مي كنم عرضه تقلب را ندارم.
Free image hosting FreeShare.us

    -پس شاگرد زرنگ هستي؟
    فرجاد: خيلي درسخوان نيستم،‌اما الآن چون رشته عكاسي را خيلي دوست دارم براي درس خواندن با انگيزه ام.
    -بهترين عكسي كه گرفتي؟
    فرجاد: يك ترم كه عكاسي از طبيعت داشتيم به جاجرود رفتم، و از يك منظره خيلي زيبا عكس گرفتم كه خيلي خوب از آب در آمد.
    -عكس از چهره سخت تر يا منظره؟
    فرجاد: طبيعت به قدري زيباست كه تو قالب را هر جا ببندي، ‌زيباست، اما براي چهره يكسري اطلاعات مخصوص لازم است كه كمي كار را سخت تر مي كند.
    -عكاسي در سينما را تجربه نكردي؟
    فرجاد: نه هنوز شرايطي پيش نيامده البته خودم تا امروز نخواستم كه تجربه كنم، چند بار هم اين پيشنهاد شد اما آنقدر عاشق بازيگري هستم فكر مي كنم عكاسي ممكن است وقتم را براي بازيگري كم كند.
    -بهترين تفريح؟
    فرجاد ديدن تئاتر.
    -بهترين نصيحت؟
    فرجاد: هميشه بهترين نصيحت ها را پدرم به من مي كند وهمواره مديون محبت هايش هستم او مدام مي گويد:" يك سوزن به خودت بزن يك به جوالدوز به ديگران"
    -در كارها با ايشان مشورت مي كنيد؟
    فرجاد: بله، حتما.
    -پيش آمده كاري را خودت دوست داشته باشي بازي كني ولي پدر موافق نباشد؟ Free image hosting FreeShare.us
    فرجاد: چند بار پيش آمده ولي او تنها نظرش را مي گويد و هيچگاه اجبار وجود ندارد، برخي اوقات از او شاكي هم مي شوم كه چرا جلوي رفتن من را نگرفت. بچه ها عادت دارند هر وقت شكست مي خورند سر پيكان را به طرف پدر و مادر ها نشانه مي گيرند.
    -بهترين جمله كه خوانديد؟
    فرجاد: يك sms برايم آمده بود كه برايتان مي خوانم:‌ "زندگي يك پل است از روي آن بگذر ولي روي آن خانه نساز".
    -در وادي هنر پدر چه نصيحتي مي كند؟
    فرجاد: نبايد هرگز گول شهرت را خورد.
    -كدام يك از مسايل روز را دنبال مي كني؟
    فرجاد: سياست را دنبال نمي كنم، چون هيچ شناخت و آگاهي در اين زمينه ندارم، اما مجلات موفقيت و خانواده سبز را مي خوانم و در كل مسايلي كه در خصوص زندگي و خانواده باشد، چون احساس مي كنم براي ساختن جامعه ابتدا بايد از خود آدم ها شروع شود من كه نمي توانم دنيا را تغيير دهم پس خودم را تغيير مي دهم.
    -ورزش چطور؟
    فرجاد: فقط شنا.
    -فوتبال...
    فرجاد: اصلا
    -چندي پيش تيم ملي فوتبال بانوان اولين ديدار رسمي خود را مقابل برلين آلمان برگزار كرد...
    فرجاد: چقدر خوب، اين موضوع را نمي دانستم.
    -حاضريد براي تشويق تيم ملي فوتبال بانوان به استاديوم بروي؟
    فرجاد: قطعا اگر مطلع شوم حتما اين كار را خواهم كرد.
    -خانواده تان اهل فوتبال هستند؟
    فرجاد: پدرم و مونا به شدت فوتبالدوست هستند و اگر اشتباه نكنم طرفدار سرسخت پرسپوليس.
    -مهم ترين ويژگي اخلاقي مارال فرجاد؟
    فرجاد: خيلي زود ناراحت مي شوم و خيلي زود هم فراموش مي كنم و هميشه همه ي آدم ها را دوست دام.
    -ازدواج...
    فرجاد: به قول آقاي زهره كرماني هنوز قسمت نشده.... اما فصل جديدي از زندگي.
    -دوست داريد هنگام انتخاب عاقل باشيد يا عاشق؟
    فرجاد: مسلما عاقل...
    -چه نقشي را دوست داريد تجربه كنيد؟
    فرجاد: نقش هاي تاريخي را خيلي دوست دارم.
    -با چه كارگرداني...
    فرجاد: با آقاي "مير باقري". از بچگي به كارهاي ايشان گرايش داشتم دليلش را هم نمي دانم.
    -محبوب ترين شخصيت تاريخي...
    فرجاد: امير كبير
    -بهترين بازگير ايراني...
    فرجاد: پرويز پرستويي
    -آخرين فيلمي كه ديدي؟
    فرجاد: هوو، در جشنواره فرصت نشد ببينم تعريفش را زياد شنيده بودم به سينما رفتم.
    -چطور بود؟
    فرجاد: خوب بود.
    -دغدغه ذهني...
    فرجاد: رسيدن به كمال در هر زمينه.
    -آخرين حرف...
    فرجاد: خدانگهدار..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:48  توسط علی  | 

نرگس

(نــرگس) نقطـه عطــف ســريال‌هـا در صــدا و سيمـــا

   

 اين روزها سريال (نرگس)، هر شب از شبكه جوان سيما (شبكه سه سيما) پخش مي شود و مخاطبان بسياري را به سمت خود كشانده است. در اين ميان وجود پارامترهاي درخشاني در اين سريال موجب شده است تا چنين سريالي آغازگر دريچه‌هاي جديدي در عرصه سيماي كشور باشد. اول آنكه ارائه الگويي از يك خانواده ساده در چنين سريالي، حركتي ستودني و قابل تقدير است.


     مسئله‌اي كه مدت‌ها در تلويزيون به فراموشي سپرده شده بود. با وجود آنكه رهبر انقلاب در سال 72، ضرورت پرهيز از تجمل‌گرايي و ترويج فرهنگ و روحيه ساده‌زيستي را به عنوان يكي از محورهاي اصلي مديريت جريان فرهنگي كشور مطرح كردند اما نه تنها اين روحيه و فرهنگ در نظام مديريت كشور تثبيت نشد و تجمل‌گرايي كاهش نيافت بلكه حتي در رسانه ملي به عنوان متولي فرهنگ‌سازي در جامعه، فرهنگ‌ ساده‌زيستي غريب بود. بيشتر مجموعه‌هاي تلويزيوني و توليدات سيماي جمهوري اسلامي طي ده سال اخير، آكنده از مظاهر ثروت، رفاه و تجمل‌گرايي بود؛ به طوري كه اين حركت صدا و سيما، اثر منفي قابل توجهي در فرهنگ مصرف‌گرايي و روحيه تجمل‌گرايي جامعه داشت و براي اقشار محروم و آسيب‌پذير، به ويژه نسل جوان و نوجوان اين قشر را با بحران‌هاي روحي ناشي از افزايش شديد مطالبات محقق نشده و احساس تحقير و شكاف با زندگي الگو شده مي‌انجاميد. از سوي ديگر، نشان دادن روابط دختر و پسر در اين سريال نشان از تغيير در سياست‌هاي سازمان صدا و سيما دارد. طي سال‌هاي گذشته سياست اين سازمان در مسائلي اين‌چنيني، سياست كبك بوده است و برنامه‌سازان بدون توجه به واقعيت‌هاي جامعه، سعي در ارائه الگويي تصنعي در اين زمينه مي‌كردند؛ مسئله‌اي كه تنها با قدري حركت مسئولان در ميدان نزديك به سازمان صدا و سيما، يعني ميدان ونك و حال و هواي آن ميدان، كاملا قابل درك است.


     اما در اين سريال، اين نگاه تا حد زيادي تغيير كرده و افق جديدي را پيش روي فيلمسازان صدا و سيما قرار داد تا از اين پس با حفظ اصول اسلامي، براساس واقعيت‌هاي جامعه اقدام به ساخت فيلم كنندو در نهايت مي‌توان به تغيير روحيه سازمان در فيلم‌هاي بلند و به اصطلاح نود قسمتي اشاره كرد.
     اگرچه تا به حال سياست اين سازمان مبتني بر ساخت فيلم‌هاي طنز در چنين قالبي بوده است اما سريال (نرگس) نشان داد كه مي‌توان در قالب‌هاي اجتماعي و به صورتي كاملا جدي و منتقدانه، سريال‌هاي بلندي ساخته و در شب‌هاي متوالي به نمايش گذاشت.
    تمامي اين مولفه‌ها موجب شده است تا (نرگس) تبديل به فيلمي متفاوت شده و به عنوان نقطه عطفي در سريال‌هاي بلند هفتاد قسمتي، مخاطبان بسياري را متوجه خود سازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:40  توسط علی  | 

مهدي سلوکي : دروغ است نامرد ندارم

مهدي سلوکي : دروغ است نامرد ندارم

زمان اردواج مهدي سلوکي
ستاره هاي تازه وارد...

تا همين يک ماه پيش نرگس فقط يک اسم بود .اسمي دخترانه در فرهنگ ايراني . اسمي که مثل همه اسم ها در تمام زبان هاي رايج و غير رايج جهان ، شناسه و معرف بود ، درست مثل سريال که آن هم يک اسم بود و براي شناسايي نوعي قصه تصويري دنباله دار به کار مي رفت . فرق فيلم و سريال هم در همين دنباله دار بودن قصه هاي سريال بود . فيلم در يک لحظه شروع مي شود و بعد از    دقيقه با اتمام داستان به پايان مي رسد ولي سريال نه

وقتي خبر پخش سريال نرگس از شبکه سوم منتشر شد همه فهميدند که قرار است اتفاقي براي نخستين بار در هنر هاي نمايشي ايران بيفتد، تا آن موقع سريال هاي هفتگي و يا حتي گهگاهي روي آنتن مي رفتند و نرگس قرار بود به شيوه نمايش هاي طنز روتين،((شبانه))پخش شود.وقتي اعلام شد نرگس ،فقط يک قصه است و قرار نيست به شيوه طنزهاي 90قسمتي قهرمانانش هر شب درگير يک ماجرا شوند.حس کنجکاوي مبدل به ترديد شد، کدام قصه اين قدر کشش و جذابيت دارد که هرشب مردم را پاي تلويزيون نگه دارد؟

پوپک گلدره بعد از 8ماه اغما جان به جان آفرين تسليم کرد تا ((نرگس)) آخرين هنر نمايي اين جوان باشد.گلدره نقش اصلي سريال يعني نرگس را بازي مي کرد و فوت اين يک دليل براي انتظار کشيدن نرگس شد.در چنين فضايي بالاخره نرگس به خانه هايمان آمد تا بعد از فقط چند قسمت، ديگر نرگس فقط اسم دخترانه براي ايراني ها نباشد...

اگر امروز نرگس پربيننده ترين سريال تلويزيوني است، دلايل ديگري هم علاوه بر آنچه تا اينجا گفته شد،دارد.نرگس،يکي از صدها و هزاران انسان معمولي درو و بر ماست که از صبح تا شب او را مي بينيم و مي دانيم که چه مشکلاتي دارد و اصلا برايمان مهم نيست که تکليف او چه خواهد شد! اتفاقاتي هم که براي نرگس مي افتد،باز اتفاقات عادي و روزمره است و اصلا فضاي ((قهرمان پرور))و ((رويا پردازي قصه اي))در زندگي او وجود ندارد.نرگس به دل ها نشست،چون از ذل ها برآمده بود و همه ديدنش،چون احساس نزديکي باواقعيت هاي زندگي روزمره را مي کردند

نرگس محور بحث و سوژه ده ها رسانه نوشتاري و تصويري در جامعه ماست و هر کس به يکي از اين دلايل ذکر شده به سراغ اين سريال رفته است.فوت پوپک گلدره و نقش اصلي سريال ، احياي بازيگران فراموش شده اي چون پورشيرازي و مهين ترابي،شباهت قصه به زندگي و...باعث شد تا يک نفر و يک نقش آنطور که درخشنده و شايستگي اش را دارد به چشم نيايد.
بازيگر نقش جوان بهروز که با اين تسلط و اجراي باور پذير حالا از ستارگان تازه وارد بازيگري ماست...
مهدي سلوکي را از قبلا هم ديده بوديم و مي شناختيم ولي نرگس اوراو اتعداد هايش را بيشتر به ما معرفي کرد و درست در روز هايي که همه تب نرگس گرفته و تشنه دانستن از چهره هاي جديد اين سريال هستند ، هيچ منبعي در مورد سلوکي وجود نداشت؟

بيوگرافي؛جاده تهران اصفهان از اراک مي گذرد

مهدي سلوکي روز 14خرداد ماه سال1361 در يک خانواده مذهبي و سنتي به دنيا آمد.قبل از او يک پسر ديگر نيز در خامواده متولد شده بود که نامش را محمد گذاشته بودند، همين مجري، بازيگر و هنرمند محبوب امروز تلويزيون که در شبکه هاي مختلف هنرنمايي او را در مجموعه ها و برنامه هاي گوناگون ديده و مي بينيم.مهدي در شهر اصفهان به دنيا آمد ، ولي هيچکدام از ويژگي هاي معروف اصفهاني ها ، مثل لهجه و تفکرات اقتصادي !راي ندارد!اتفاقا از همان کودکي درست بر عکس بقيه بود، يعني هميشه دست به جيب و بسيار ولخرج!پدر مهدي شغل آزاد  و مادرش خانه دار است.اصالت خانوادگي اوو از سمت پدر تهراني و از طرف مادر اراکي است و در مقطع تولد مهدي آنها در اصفهان زندگي مي کردند.رابطه خوب والذين با مهدي و محمد يکي از اصلي ترين دلايا موقعيت اين دو هنرمند جوان شد، چراکه آنها از همان کودکي هيچ دوستي بهتر از پدر و مادر نداشتند و همه چيز را به والدين خود مي گفتند.مهدي علاوه بر پدر و مادر،برادرش محمد را هم از ارکان موفقيت خود در زندگي و کار مي داند.

تحصيل، از دبستان تا ليسانس همراه با تقلب

مهدي،مهرماه1367وارد دبستان شد.خصوصيات اخلاقي او (که در جايي ديگر مفصل به آن مي پردازيم)هميشه مانع تمام و کمال به درس خوانده مي شد و به واقع مهدي شب امتحان فقط آنقدري مي خواند که نمره قبولي بگيرد و هرگز در دوران تحصيل ،شاگرد ممتازي نبود!به تديريج و با ورود به مقطع جواني و نوجواني ، شيطنت هاي مهدي هم شکل ديگري به خودگرفت و وقتي دوران راهنمايي را تمام کرد،ديگر آنقدر شر بود که قيد دبيرستان را زد و راهي هنرستان شده تا رسما ديگر کسي از او توقع شاگرد اول شدن و درس خواندن را نداشته باشد!مهدي سال 1379ديپلم گرافيک را از هنرستان گرفق و در همين سال آخر هنرستان بود که مسير زندگي و سرنوشت او عوض شده.روزي يکي از معلمانش بعد ديدن استعداد فراوان او در نقش بازي کردن و هنر سرکار گذاشتن بقيه به او توصيه کرد به دنبال بازيگري برود و مهدي هم براي اولين!حرف گوش کرد و رفت تست داد و قبول هم شد...مهدي بعد از اخذ ديپلم و ورود به کار حرفه اي هم درس خواندن را رها نکرد.او عاشق بازيگري بود و بزرگترين آرزويش،بازيگر شدن بودولي خوب مي دانست براي ورود و بقا در اين عرصه بايد اول تحصيلات عاليه داشته باشد و بعد پارتي گردن کلفت!بنابراين در کنکور هنر دانشگاه آزاد شرکت کرد و در رشته نمايش واحد اراک قبول شد تا پس از 4سال هم ليسانس خود را در بازيگري بگيرد.البته در اين مقطع(نيمه اول دهه هشتاد شمسي)مهدي بسيار پر کار شده بود و فرصت کمتري براي رسيدگي به درس ها و دانشکده داشت و همين مساله باعث شد او ديرتر از حد نرمال ليسانس بگيرد آن هم به کمک ساير دوستان و دانشجويان در سر جلسات امتحان و به روش تقلب!

شخصيت؛يک انسان واقعي...

مهدي در دوران کودکي مثل همه پسر بچه ها به شدت شيطان و پرشور بود!او از همان کودکي هيچ علاقه اي به سکون و رکود نداشت و در هر کاري به شدت عجول، پرانرژي و سريع بود!تمايل مهدي به سرعت بعد ها در جواني کار دستش داد و او اين خصلت را در زندگي اش هم با خود داشت و به همين دليل هرگز اتومبيل هايش سالم نبود!البته مهدي کله شق نيست ، گو اينکه عده اي او را چنين مي شناسند.درست مثل اختلاف نظرش با بقيه در مورد خشن بودن، مهدي خودش را خشن نمي داند ولي بقيه...!مهدي از همان نوجواني بسيار خون گرم و خوش برخورد بود و شخصيتي به شدت معاشرتي و اجتماعي داشت.وقتي به شهرت رسيد اين ويژگي خيلي به دردش خورد و احترام گذاشتن بيش از حدش به مردم و هواداران باعث محبوبيت عجيب او شد.درست برخلاف اين خصوصيات در بيرون از منزل، در خانه معمولا به مشکل برمي خورد و دست به قهرش از منزل عالي بود!(هر چند هرگز به فکر فراراز خانه نيفتاد!).بسيار مهربان،گاهي اوقات بذاخلاق، بي حوصله و به شدت بازيگوش!اين صفات را نزديکان در توصيف مهدي به کار مي برند و خودش وفاداري را بزرگترين خصلتش مي داند.مهدي در سر کار گذاشتن دوستان تبحر بسياري دارد و معمولا پيدا کردن او کار هر کسي نيست!اکثر مواقع گوشي موبايلش روي پيغام گير است و معمولا هميشه سر قرار دير مي رسد!مهدي از دروغ گفتن بيزار است و ذاتا آدم خوش بيني است که هميشه با اميد فراوان به آينده نگاه مي کند.اعتماد به نفس عجيبي دارد و اعتقاد فراوان به ضرب المثل؛((خواستن توانستن است))و به همين دليل تا امروز به هر چي خواسته رسيده.او برخلاف بسياري از جوانان از اينکه قيافه اش به پدرش رفته اصلا ناراضي نيست و برعکس بسيار هم خوشحال است.مادر براي مهدي عزيز ترين کس دنياست و او مثل اغلب مرد هاي ايراني به شدت خانواده دوست و پايبند به زندگي خانوادگي است.علاقه مهدي به فرهنگ و سنت هاي ايراني در ساير ويژگي هاي اخلاقي او هم نمايان است،مثلا هر ايراني اصيلي به شيراز علاقه فراواني دارد و آثار باستاني شهر عشق را هزار بار ديده  و باز سير نمي شود.مهدي به شدت مردم دار هم هست و هرگز خودش را براي کسي يا مردم نمي گيرد.برادرش محمد بهترين تکيه گاه،مشاور و راهنمي مهدي است و اوقات فراغت را هم صرف مطالعه کتاب و فيلم نامه هاي جديد مي کند.اهل کلاس گذاشتن و شعار دادن هم نيست مثلا بر خلاف بسياري از ستاره اعتراف مي کند مزاياي شهرت خيلي بيشتر از معايب آن هست و خودش را هم علامه دهر نمي داند و به راحتي مي پذيرد که تازه اول راه است.در زندگي هيچ چيز به اندازه ديدن فقر ناراحتش نمي کند و بسيار يک دنده و لجباز هم هست!

شروع؛باشکستن دست و پا

مهدي از هنرستان بازيگر شدن را جدي گرفت و به پيشنهاد معلمش تست داد.او از همان موقع الگويي نداشت و از الگوبرداري خوشش نمي آمد و هميشه بر استعداد هاي خودش متکي بود.مرتضي مسعودي يکي از دوستان صميمي اش پل ارتباطي او با عالم هنر شد و کاظم بلوچي تهيه کننده سريال چراغ هاي خاموش با ديدن چهره و استعداد او شخصا از او تست گرفت و براي اولين بار حضورش در تلويزيون با اين سريال با او قرار داد بست.مهدي سلوکي با دو سريال روشنايي هاي شب و چراغ هاي خاموش به يکباره مشهور محبوب شد.او خودش هم باور نمي کرد با 2کار اول به اين جايگاه برسد!براي بازي در سريال اولش يعني چراغ هاي خاموش مجبور شد موتورسواري بياموزد و بهترين خاطره عمرش هم از همين ماجرا به وجود آمد!يک روز اوج فيلم برداري چراغ هاي خاموش با يک پژو تصادف کرد و دست و پايش به شدت آسيب ديد،به طوري که چند روز فيلمبرداري گروه تعطيل شد تا او خوب شود.مهدي بعد از اتمام کار اولش هرگز احساس نکرد به اوج رسيده و به رغم کار محبوبيت کار و نقش خود هميشه مي گفت تنها 50درصد از کار خود راضي است.او هنر بازيگري را هم از اول براي خود تقسيم بندي و محدوده گشي نکرد و از هر نقش وژانري پيشنهاد خوب و نجربه تازه را به شرط کيفيت کار قبول مي کرد.به همين دليل تجربه حضور در نقش هاي منفي،طنز(سريال باجناق ها)و...حتي کليپ هاي کودکانه را هم به دست آورد(کليپ گنجشک).در سريال غريبانه نقش يک پسر ترسو را بازي کرد،نقش ناصر در سريال خط قرمز هميشه نقش محبوب او بود و همواره از کليشه شدن فراري.مهدي حتي براي تجربه کردن سريال هاي مناسبي2بار در کار هاي ماه رمضان باري کرد...در تابستان 1382اجراي برنامه پلک که همه روزه روي آنتن بودرا پذيرفت و در کنار صابر ابر و حسين عباسي اين تجربه را هم در کارنامه اش اضافه کرد.بوي غريب پاييز نيز سريال ديگري بود که مهدي فرصت ابراز وجود در يک نقش متفاوت ديگر (پسر عقب مانده ذهني)را به دست آورد بالاخره...تب سرد که در آن نقش برادر نقش و شيطان حامد(حميد گودرزي)را بازي مي کرد و آنقدر در اين نقش فرو رفته بود که رابطه صميمانه و رفت آمد خانوادگي با حميد گودرزي پيدا کرد.نرگس هم آخرينکار تلويزيوني او تا اين لحظه است که باز نقشي متفاوت با هميشه دارد، پسر پولداري با آرايش موي جديد که عاشق دختر فقيري مي شود و...نرگس هم اکنون هر شب روي آنتن شبکه سوم است.

بهترين ها و علايق؛از اسپيلبرگ تا کشک و بادمجان

از ميان کارگردانان اسپيلبرگ و مجيد مجيدي را قبول دارم.عاشق ژانر وحشت در سينماست بين بازيگران ايراني محمدرضافروتن و کتايون رياحي را مي پسندد.تام کروز و نيکول کيدمن هم هاليوودي هاي محبوبش هستند.عاشق نقاشي است و تا به حال تابلوي هاي زيادي کشيده و جواني را هم دي بهار عمر و بهترين دوران زندگي مي داند که بايد به نحو احسن از آن استفده کرد و هر کاري را تجربه کرد.مهدي مدتي هم در کلاس هاي بازيگري عبدالرضا اکبري حضور داشته و آنجا را هم بهترين اين کار مي داند.چون مدتي کار دکور انجام مي داده به اين هنر نيز علاقه دارد.خواننده محبوب مهدي عليرضا عصار و سبک محبوش پاپ است.چراغ هاي خاموش را بهترين سريال و هنرنمايي اش مي داند و تار و دف هم ساز هاي مورد علاقه اوست.کشک و بادمجان آن هم از نوع کرمانيش ، غذاي محبوب مهدي است و پيتزا را فقط با قارچ و پنير دوست دارد، آن هم در کنار نوشابه زرد!فقط گاهي به سينما رفت علاقه پيدا مي کند و بيشتر ترجيح مي دهد در منزل و لم داده روي کاناپه فيلم ببيند!به ادبيات و شعر خواني و شاعري هم علاقه شديدي دارد.

ورزش؛بياييد همه پرسپوليسي شويد

در ايران پسر جواني را پيدا نمي کني که ورزش نکرده باشه يا از آن سر رشته نداشته باشه البته هنر مندان وقتي به شهرت مي رسند، معمولا علايق خود در فوتبال را پنهان مي کنند تا مبادا هواداران تيم رقيب از آنها دلخور شوند! مهدي سلوکي در اين ويژگي هم با همکارانش فرق مي کند و مثل هر جوان ايراني ديگر عاشق فوتبال است.او پرسپوليسي صد آتيشه است وتحت هر شرايطي بازي هاي اين تيم را دنبال مي کند.علي کريمي،بازيکن محبوب اوست و خودش مدت ها در تنيس روي ميز، ورزش را به صورت حرفه اي دنبال مي کرد.به جز فوتبال اسکي و شنا را هم خيلي دوست دارد و رئال مادريد هم باشگاه خارجي محبوب اوست.علاقه مهدي به رنگ قرمز به حدي است که هميشه به طرفداران آبي و استقلال را نصيحت مي کند که پرسپوليسي شوند!و علي انصاريان هم صميمي ترين دوست فوتبالي اوست که هميشه با هم ارتباط دارند و يکديگر را مي پرسند.

زمان ازدواج من...

ستاره هاي جوان هميشه در مورد مسئله ازدواج مورد سوال خانواده، نزديکان ، مطبوعات و مردم عادي ، قرار دارند و تقريبا روزي صد بار!!بايد در اين مورد به اين و آن توضيح بدهند!مهدي خيلي راحت و واضح فلسفه اش در مورد امر مقدس ازدواج را توضيح مي دهد:انسان وقتي بايد ازدواج کند که نيمه گمشده اش را در زندگي پيدا کرده باشد.اين اتفاق در هر سني و هر شرايطي ممکن است بيفتدو سن و شرايط ملاک تاثير گزاري در ازدواج نيستند.

وقت اضافه

تک مضراب با مهدي سلوکي

شايعه فوتش را عجيب ترين شايعه عمر مي داند!بعد از انتشار يکي از دوستانش به گوشي او زنگ زد و با شنيدن صداي مهدي و اطمينان از زنده بودنش از خوشحالي زد زير گريه.
مهدي مي گويد:حاشيه و شايعه جزئي از زندگي مشاهير است که هميشه هم منفي و مضر نيستند!بعد با صداقت اعتراف مي کند که شايعه مرگش خيلي به شهرت او کمک کرده.
بازيگري هميشه شغل دوم مهدي باقي خواهد ماند.
اولين ماشين مهدي يک رنوي سفيد رنگ رنگ بود که اغلب با برادرش محمد اينطرف و آنطرف مي رفت مي رفت.بعد، يک پرايد سفيد خريد و حالا هم پژو206سبز دارد.
هرگز اتومبيل ها يش بدنه و رنگ سالمي ندارند.
مدتي شايعه نامزد کردن مهدي پيچيد و خودش آن را تکذيب کرد.
خيلي صادقانه و بي شيله پيله اعتراف مي کند: علت عدم حضورم در سينما اين است که تا کنون کسي به من پيشنهاد بازي نداده.و البته براي اولين حضور منتظر يک نقش  بدردبخور است.
هيچ وقت براي هيچ کاري دير نيست، سلوکي با اين اعتقاد به بازيگري در سينما هم فکر مي کند.
زماني هم شايعه خواننده شدن مهدي اوج گرفت ، درست مثل بقيه مشاهير همه رشته ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 15:14  توسط علی  | 

بنيـاميــن، ستــــاره هالي!

بنيـاميــن، ستــــاره هالي!

    
    
    
    
    بنيامين و ايراني كه مثل اون نداره
    اگر بگوييم كمتر كسي است كه اكنون اسم (بنيامين) را بشنود و بي اختيار با خود زمزمه نكند كه (دنيا ديگه مثه تو نداره) خلاف نگفته‌ايم. حتي آنهايي كه موسيقي به اصطلاح فاخر را ارج مي‌نهند، نيز با بنيامين بهادري همان جوان دهه 60، آشنايند؛ به فرض مثال زماني كه از غوغا كردن آلبوم (بيداد) ساخته (پرويز مشكاتيان) با (اردوان كامكار) سخن مي‌گوييم همه در آن در دوره از آلبوم بيداد مي‌گفتند الان هم همه از بنيامين مي‌گويند! اين جوان كه الان ديگر براي خود سوپر استاري شده است و آهنگهايش، بعد از يكسال غير مجاز بودن و پنج ماه روند مجاز، هنوز به گوش مي‌رسد و هماورد مي‌طلبد و به طعنه به رقيبان مي‌گويد: آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت را اشتباهي.......

    مي دانيم اين روند براي بازار مكاره موسيقي پاپ ايران جاي بسي تعجب دارد و از علل جامعه شناختي، هنري و آسيب شناسانه آن نمي‌توان به راحتي گذشت! باور پذيري اين اتفاق كه بنيامين با قطعه(دنيا مثه تو نداره) توانست دل بسياري از مخاطبان را بربايد و آلبومش به صورت مجاز بيش از يك ميليون تيراژ داشته باشد كمي سخت است، اما اين اتقاق افتاده است و اميد مي‌رود اين اتفاق تكرار نشود...
    
    از خودكفايي در حوزه فرهنگ خبري نيست
    
    انتشار آلبوم (85) مانند توپي بود كه به يك باره منفجر شد؛ آن هم در شرايطي كه همه روند گرفتن مجوز را به هشت خوان رستم تعبير مي‌كردند؛البته محسن رجب پور تهيه‌كننده اين آلبوم در مصاحبه‌اي كه همزمان با انتشار آلبوم بود، از وزارت فرهنگ ارشاد اظهار خرسندي مي‌كند و مشكل موسيقيدان‌ها را از نبود سالن براي كنسرت مي‌داند و نه مجوز!
    محسن رجب پور مي‌گويد: (در تمام كشورهاي توسعه يافته گرفتن مجوز كنسرت بر عهده سازمان شهرداري است. اما در كشورهاي در حال توسعه‌اي چون ما، اين كار به عهده وزارت ارشاد است.)
    رجب پورمي افزايد: (هنرمنداني كه سابقه محتوايي و اخلاقي آنها به وزارت ارشاد ثابت شده است براي گرفتن مجوز مشكلي ندارند، اما مشكل مهم ما نبود سالن و مكان براي اجراي كنسرت است كه شهرداري عهده‌دار آن است)!
    اين تهيه‌كننده، پروسه گرفتن كارهاي موسيقي را در دولت جديد طولاني مي‌داند و اما اين پروسه را ناشي از ناآگاهي هنرمندان مي‌داند نه دولت!وي مي‌گويد: (طبعا هر دولتي با انجام يكسري تغيير و تحول جايگزين دولت قبلي مي‌شود؛ اين در صورتي است كه هنوز هنرمندان ما خودشان را با‌ تغييرات فضاي جديد‌وفق نداده‌اند.)
    رجب پور كه 15 سال در عرصه توليد موسيقي پاپ كار مي‌كند، تصريح مي‌كند: (ما تنها مملكتي هستيم كه در عرصه موسيقي توسط همزبان و همجنس خودمان در آن سوي آبها‌، چه بخواهيم و چه نخواهيم، تغذيه مي‌شويم؛ اين در حالي است كه تنها موردي كه اغلب اين موسيقي‌ها ندارند به مقوله (هويت) بر مي‌گردد.)
    وي در ادامه صحبت‌هاي خود، اويل انقلاب را يادآوري مي‌كند و مي‌گويد: (نبايد ازياد برد كه جامعه ما در بيشتر عرصه‌ها به خودكفايي رسيده است. ديگر خبري از‌صف‌هاي طولاني مرغ، گوشت، تيرآهن و... نيست. اما نبايد فراموش كرد كه در زمينه فرهنگ نه تنها پيشرفت نكرده بلكه پسرفت هم كرده‌ايم)!
    رجب پور هجوم به جشنواره فرهنگي يا حتي ورزشگاهها را از پسرفت فرهنگي مي‌داند و خاطرنشان مي‌كند: (اگر در عرصه فرهنگ پيشرفت كرده بوديم نشانه‌اي از هجوم جوان‌ها براي يك جشنواره يا كنسرت مشاهده نمي‌كرديم و مجبور نبوديم 100 هزار نفر را در يك سالن 30 هزار نفري جاي بدهيم. يا اينكه بعد از يك مسابقه فوتبال شاهد آسيب رساندن به اتوبوس‌هاي شركت واحد باشيم)!
    
     چه شد كه بنيامين همه‌گير شد
    
     عميق‌تر نگاه كنيم و ببينيم چرا بنيامين اينگونه نقل هر محفل شد.
    -1 ابتدا به سراغ اسم آلبوم برويم با عنوان(85) كه تاكنون از اين اسامي استفاده نشده بود.
    -2 با نشاط بودن و استفاده از ريتم‌هاي تند و دلنشين از ديگر مواردي است كه به اين اثر موسيقيايي تنوعي خاص بخشيده است. در اين اثر، بنيامين حرف دل اغلب جوان‌هاي امروزي را مطرح مي‌كند، يعني جواني كه امروز در مرز بي هويتي به سر مي‌برد.اين قشر از يك طرف نسل قبلي خود يعني پدر و مادرهايش را مي‌بيند كه دركنارهمان زندگي سنتي و شرقي احساس آرامش مي‌كند و از طرف ديگر خودش را مي‌بيند كه در اين سن دو راه بيشتر ندارد؛يا بايد به آينده فكر كند و يا نه!در اين مسير هم دنبال يك معشوقه مي‌گردد.اما ناباورانه به اين نتيجه مي‌رسد كه در اين راه پر سنگلاخ و بي آب و علف ياري اندر كس نمي‌بيند،ياران را چه شد؟
    بنيامين از بي وفايي مي‌گويد و لحظات سختي كه نياز به همدم دارد و با سوز مي‌گويد: (برگرد.) لحظات سخت است و تمام وسايل اتاق به گفته مرحوم فريدون مشيري (همه تن چشم شدم،خيره به دنبال تو گشتم.) مي‌خواند: (ساعت، ديوار، چشمات، قلبم، نمي‌ياي، نمي‌ياي/ آلبوم، گريه، نامه، عاشق، نمي‌خواي، نمي ياي/ من درد، تو سرد/ برگرد، برگرد...)
    -3 بنيامين برخلاف بعضي از خواننده‌هاي ديگر به اشعار مثبت علاقه دارد. مي‌گويد: (من به اين اعتقاد ندارم كه بايد معشوق رفته را كوبيد و بهش فحش داد تا مردم خوش‌شان بيايد، چون اغلب آدم‌ها عشق شكست خورده دارند. اما نگاه ما متفاوت است. راستش رسيدن يا نرسيدن ديگر مهم نيست كه رويش تاكيد كنيم. من چند تا از اين ترانه‌ها را شنيدم و حالم بد شد. ما با معشوق‌مان دعوا نداريم. اگر با يكي مشكل داري و از او ناراحتي، بايد بگذاري بروي ديگر)!
    -4 استفاده از صداي واقعي نه صداي تقليدي، شايد يكي از مولفه‌هاي اساسي درصداي جواني است كه نيامده به بازار، موسيقي پاپ را تصاحب كرده است.

    -5 تصويري بودن ترانه‌هاي آلبوم (85) از ديگر موفقيت‌هايي است كه زندگي روز مره را بدون ابتذال مطرح مي‌كند.وي به تصوير مي‌كشد: (يه عاشق بي قايق،تو دريا/ چشما شو مي‌بنده، تو رويا/ من عاشق، بي‌قايق، تو دريا مي‌ميرم/ چشمامو مي‌بندم، بي‌رويا مي‌ميرم / ميرم و مي‌ميرم، آسوده مي‌شم از عشق/ ميرم و مي‌ميرم...)
    بهادري با اينكه خود ترانه مي‌گويد اما براي آلبومش از اشعار فريد احمدي استفاده كرده است؛ چرا كه معتقد است: (ترانه‌سرايي تمركز زيادي مي‌خواهد‌ در حالي كه خيلي از كساني كه اين كار را انجام مي‌دهند، خيلي راحت و ساده از كنارش مي‌گذرند.)
    -6 و مهمتر از همه داشتن يك تهيه‌كننده آينده‌نگر با پيش‌بيني دقيق يعني محسن رجب پور؛ هماني كه روزگاري گروه (آريان) را تشكيل داد اما در دو سال اخير تب گرمي از اين گروه نمي‌بينيم.
    اين در حالي است كه رجب پور اين مباحث را رد مي‌كند و مي‌گويد: (سال گذشته ما بزرگترين مجموعه كنسرتي را كه قبل و بعد از انقلاب در ايران تدارك ديده شد ترتيب داديم، اما متاسفانه بنا به دلايلي كه هنوز براي ما واضح نيست، اين كنسرت لغو شد و ما سي ميليون تومان ضرر كرديم. به جز ضرر مالي، اعضاي آريان هم سرخورده شدند. همزمان دولت عوض شد و تجربه بزرگترها هم مي‌گويد كه در هنگام تغيير و تحولات سياسي هر كس خودي نشان بدهد، گوشت قرباني است. من نخواستم آريان گوشت قرباني شود. به همين دليل كار نكردم اما فعاليت‌هاي زيادي داشتيم و آريان با مجوز خصوصي براي ارگان‌هاي مختلف برنامه اجرا مي‌كرد. امسال هم خبرهاي بيشتري از آريان خواهيد شنيد.)
    اين تهيه‌كننده كه سياست هنري و درايت آن غيرقابل انكار است، زماني كه آلبوم(85) بيرون آمد از روند آن خوشحال بود و گفت: (همان روزهايي كه اين آلبوم منتشر شد، چند كار شاخص لس‌آنجلسي هم بيرون آمد و ما افتخار مي‌كنيم كاري توليد كرديم كه از نظر سطح كيفيت از موسيقي لس‌آنجلسي بهتر است. ما مي‌دانيم كه هيچ‌وقت نبايد به سمت ابتذال برويم اما نشاط و شادابي را هم نبايد از جوانان بگيريم. چرا كه نمي‌توانيم با آنها به زبان سي سال پيش صحبت كنيم.)
    
    بنيامين قرار بود آهنگساز باشد
    
    بنيامين قرار بود آهنگساز بماند. او كار آهنگسازي را بيشتر از خوانندگي دوست دارد؛ چرا كه به گفته بهادري آهنگسازي امنيت كاري بيشتري دارد. (وقتي شما آهنگساز هستيد كارتان ضمانت دارد و ديواره‌هاي دفاعي بيشتري را در اطرافتان داريد ولي وقتي خواننده مي‌شويد‌ بسياري از اين ديواره‌هاي دفاعي را از دست مي‌دهيد.)
    او ادامه مي‌دهد: (وقتي آهنگسازي مي‌كنيد فرصت انتخاب و فضاي ذهني و كاري بيشتري را در اختيار داريد و مي‌توانيد خوانندگان و صداهاي مورد علاقه و در بعضي وقت‌ها مطرح و تاثيرگذار را به جامعه موسيقي معرفي كنيد؛ ضمن اينكه اگر درخوانندگي‌ موفق شويد دچار استرس زيادي مي‌شويد و اگر موفق نشويد، سرخورده و خسته و در هر دو صورت ضرر مي‌كنيد.)
    اومي گويد: (براي خواننده شدنم كمي زود بود. به هر حال اتفاقي است كه نا خواسته افتاد و چند كارمن كه غيرمجاز پخش شد، باعث شد به خودم پيشنهاد خوانندگي مجموعه آن ترانه‌ها را بدهند. من آن كارها را براي خودم نساخته بودم و قرار بود خواننده‌هاي اصلي از روي آهنگ‌هايي كه من به صورت ماكت خوانده بودم بخوانند ولي وقتي كه كار به آن صورت بيرون آمد و با استقبال مردم روبه رو شد، شركتهاي تهيه‌كننده و بعضي از دوستان پيشنهاد كردند‌ كه خودم آنها را بخوانم.)
    به هر حال اين خواننده جوان كه اكنون خود را از همطرازانش يك سر و گردن بالاتر مي‌داند، براي ادعاي خود دليل هم دارد. رجب‌پور توضيح مي‌دهد: (بعضي‌ها خواسته و دانسته كارشان را مي‌دهند بيرون كه ببينند معروف مي‌شوند يا نه، ولي بنيامين قبل از آنكه اين كار را بكند، كارهايي در بازار داشته؛ كارهاي كودك يا با تلويزيون؛ (چرا و چيه)، چند كار منتشر شده و چندين كار ديگر دارد كه هنوز منتشر نشده‌اند، اما شروع توليدشان به سال‌ها قبل بر مي‌گردد.)
    
    چطور بنيامين خواننده مي‌شود
    
    رجب پور در اين باره مي‌گويد: (داستان خواننده شدنش اين است كه بنيامين قطعه‌اي را ساخته و طبق روال قرار بوده چند نفر روي آن بخوانند. اين كار به صورت ماكت توسط خودش خوانده شده و قرار نبوده پخش شود، اما هر كس خواند ديديم باز صداي خودش بهتر است و نهايتا به اين نتيجه رسيديم خود بنيامين هم خوش‌صداست)!
    بله! بنيامين به مانند شادمهرعقيلي قرار نبود، خواننده شود.)
    
    بنيامين و نوحه‌هاي مذهبي
    
    بنيامين قبل از اينكه در اين شكل و شمايل در آيد، نوحه خوان بود.هنوز مي‌شنويم كه نوجوانان در مراسم عزاداري زمزمه مي‌كنند كه (بوي سيب و حرم حبيب) و...هر چند بنيامين اوايل منتشر شدن آلبوم (85) اين صحبت‌ها را تكذيب و رد كرده بود. اما بعدها تهيه‌كننده‌اش تصريح مي‌كند: (بنيامين بهادري شاعر و آهنگساز است و آهنگسازي آن كار را كرده بود و فريد احمدي هم شعرش را گفته بود، بنيامين ماكت اين كار را كه با نام (ماه مهربان) منتشر شد، در استوديوي ناشر خواند و آن مجموعه براي تمرين به خواننده سپرده شد. شركت، اين كار را ضبط كرد و به ارشاد فرستاد اما ارشاد به صداي كار ايراد گرفت و آن را رد كرد اما بعد از چند ماه به دليلي غيرمعلوم اين اثر با صداي بنيامين منتشر شد.)و بعد‌ها خود بهادري مي‌گويد: (من آهنگ‌هاي مذهبي را سال 82 ساختم. هيچ وقت هم مجوز نگرفت. بعد دوتاش اومد بيرون و بعد ظاهرا بقيه‌اش آمد بيرون. اين كار عاشقانه هم همين طور بود. يعني من خودم قصد خوندن نداشتم. من فقط آهنگساز اين قطعات بودم، اما كار كه لو مي‌رود، گل مي‌كند.)
    
    دنيا مثل تو داره يا نداره؟
    
    حال در پايان اين گزارش برگرديم به چگونگي ساخت قطعه(دنيا مثه تو نداره.) خودش مي‌گويد: (قطعات را معمولا با گيتار مي‌سازم، ولي (دنيا ديگه...) توي سكوت ساخته شد. يعني اصلا نمي‌شد سر و صدا به پا كنم چون سر كلاس درس بودم. حالا اگر بگويم كدام كلاس بود، هر درسي با آن استاد بردارم من را مي‌اندازد! خلاصه سر كلاسي بودم سه ساعته كه بايد مي‌نشستم و استاد حتي براي قرص خوردن هم نمي‌گذاشت بيرون برويم. يك پيرمرد عبوس خشك و...)
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:54  توسط علی  | 

نقش آفريني هنر مندان در گذشته در سريال هاي تازه سيما

آنها که رفتند، اما در ميان ما هستند

 

 


اين روزها شبکه هاي پنجگانه تلويزيون شروع به پخش سريال هاي جديدي کردند که تعدادي از بازيگران آن ديگر در زندگي نقشي ندارند و هر يک به نوبه خود آخرين يادگار حرفه خود را بر تصوير نقش آفريني کرده و به ديار باقي شتافته اند.
روزگار مي گذرد و به تدريج هنرمنداني از کاروان هنري کشور جدا مي شوند و چيزي که از آنا به يادگار باقي مي ماند ، نقش آفريني تکرار ناپذير آنان در جعبه جادويي يا بر پرده نقره اي است.

نرگس

شخصيت اصلي لين سريال را زنده ياد پوپک گلدره ايفا مي کند، بازيگري که براي نخستين بار به طور جدي با بازي در نقش دخترک شيرين زبان گيلکي ، دريا،خود را به مخاطبان ميليوني تلويزيون شناساند.نزديک به سه ماه از درگذشت پوپک گلدره مي گذرد . او در سريال نرگس به توجه به خصوصيات چهره غمخواري و خواهري دلسوز را بازي مي کند تا بار ديگر عالم تصوير را بر توانايي خويش در اجراي نقش هايش به گواهي او دارد.

رضا سعيدي پررنگ تر از هميشه

در مجموعه نسيم وصل ،روان شاد رضا سعيدي که يکي از آخرين کارهاي خود در تلويزيون را ارايه مي دهد، نقش سرکارگري با 29سال سابقه را ايفا مي کند که در کارخانه توليد محصولات بهداشتي به بحرا تعطيلي دست و پنجه نرم مي کند.
زنده ياد رضا سعيدي با صداي تاثير گذارش که از فن بيان تئاترش نشاط گرفته، سبب دگرگوني حال و هواي اين مجموعه شده است.راز ققنوس يکي ديگر از کارهاي پاياني شادوران رضا سعيدي در عرصه تلويزيون است که از شبکه تهران پخش مي شود.با مقايسه نقش سعيدي در سريال نسيم وصل که شخصيتي مثبت دارد و راز ققنوس که شخصيتي منفي است، مي توان بيش از پيش در انعطاف پذيري اين فقيد در بازيگري تامل کرد.مرحوم رضا سعيدي در سريال تلويزيوني بوي گل هاي وحشي به کارگرداني حسينعلي ليالستاني که از شبکه2سيما آماده پخش است نيز ايفاي نقش کرده است

وداع پاياني در سريال بوي گلهاي وحشي

سروش خليلي از پيشکسوتان عرصه تلويزيون ، تئاتر و سينما بود که در آخرين روزهاي سال1384از ميان ما کوچ کرد و مجموعه بوي گلهاي وحشي را دوباره داغدار کرد.اين هنرمند که در مجموعه هاي چون هزار دستان ، اميرکبير و امام علي هنرنمايي کرده است چندي ديگر براي آخرين بار با بوي گلهاي وحشي حسينعلي ليالستاني در تلويزيون ظاهر خواهد شد.

نوذري در کوله پشتي


فرزاد حسني در اجراي نخستين قسمت از سري جديد برنامه کوله پشتي ، ضمن اشاره به توانمنديهاي زنده ياد منوچهر نوذري در عرصه تلويزيون از اين فقيد ياد مي کرد.صداي مرحوم منوچهر نوذري از بنيان گذاران تلويزيون که آذر ماه سال گذشته جامعه هنري راديو، سينما، تلويزيون و تئاتر را به سوگ نشاند، همچنان در دوبله شماري فيلمهاي خارجي پخش شده از تلويزيون شنيده مي شود.او براي آخرين بار با فيلم سينمايي چند مي گيري گريه کني؟ شاهد احمدلو، مخاطبان را به تماشاي هنر نمايي بي بديل خويش فرا مي خواند.

پدر آرايشگاه زيبا در سکوت

به ئاقع شايد يکي از بازيگراني که بي سر وصدا به عرصه هنر پا گذاشت و در خلوت نيز از آن خارج شد، زنده ياد حسين کسبيان بود. وي که با سريال تلويزيوني آرايشگاه زيبا خوش درخشيد و توانايي هاي خود را بيش از پيش اثبات کرد ، پس از سال ها فعاليت هنري، در نيمه ارديبهشت ماه سال جاري چشم از جهان فرو بست و اهل هنر را داغدار کرد.

خداحافظي در نوک برج

زنده ياد غلامرضا طباطبايي ديگر بازيگر عرصه تلويزيون، سينما و تئاتر بود که عالم هنر فقدان وي را در دي ماه سال گذشته به سوگ نشست.طباطبايي بازيگر مجموعه هاي تلويزيون از جمله ولايت عشق و وزير مختار ، با فيلم نوک برج کيومرث پور احمدهنر را بدرود گفت.اگرچه اين هنرمندان در هنري کشور رخت بستند، اما آثار جاودانه اي که از خود برجا گذارده اند، يادشان را در خاطره ها زنده نگاه مي دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:50  توسط علی  | 

از تحصيل در آمريکا تا تصادف در شمال(داستان زندگی پوپک گلدره از زبان پدر و مادرش

از تحصيل در آمريکا تا تصادف در شمال


     
    جشن تولد مرگ!
    مرگ پايان زندگي نيست. حداقل يكتا‌پرستان از پيامبران الهي آموختند كه مرگ سرآغاز يك زندگي جاودانه و چون تولدي دوباره است. پس چرا ما از مرگ هراس داريم؟ عزراييل فرشته‌اي است از فرشتگان الهي، چون جبرييل و ميكاييل و هر يك را وظيفه‌اي مقرر شده از سوي خداوند خالق هستي.

    ضرب‌المثلي است كه مي‌‌گويد: بيش از طول عمر، عمق آن اهميت دارد. خوب مردن و به سراي خاموشان سفر كردن، سعادتي است كه نصيب هر انساني نمي‌‌شود. انسان‌هاي خوشبخت آنهايي هستند كه مرگشان جمع كثيري را گريان مي‌‌كند و براي آمرزش ايشان، بسياري خدا را مخاطب خود قرار مي‌‌دهند و خداوند كه رحمان و رحيم است و هيچ لذتي براي او از بخشش و عفو بندگانش مطلوب‌تر و جذاب‌تر نيست. پس خوشا به حال آنها كه پس از مرگشان انسان‌هاي بسياري هستند كه براي ايشان فاتحه‌اي بخوانند و طلب آمرزش كنند. راستي چه بسيار از دوستان، آشنايان و همكاراني كه مي‌‌شناختيمشان و اكنون ديگر در بين ما نيستند. قبل از ادامه اين مطلب بد نيست براي همه بزرگ‌ترها و چشم‌انتظاراني كه دستانشان از دنيا كوتاه است، فاتحه‌اي بخوانيم. به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند رحمان و رحيم.
    ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است. خداوندي كه بخشنده و بخشايشگر است... خداوندي كه مالك روز جزاست.
    پروردگارا، تنها تو را مي‌‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌‌جوييم. ما را به راه راست هدايت كن. كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي، نه كساني كه بر آنان غضب كرده‌اي و نه گمراهان...
    به نام خداوند بخشنده مهربان
    بگو: خداوند، يكتا و يگانه است.خداوندي است كه همه نيازمندان قصد او مي‌‌كنند. هرگز نزاد و زاده نشده. براي او هيچ گاه شبيه و مانندي نبوده است.
    و اما هدهد، روياي شيرين دريا، كه از دره پر گل ايران سر برآورد و پروازكنان تا اوج خاطرات تلخ و شيرين جعبه‌ جادو پرواز كرد. انگار زود به اوج رسيد و دوست داشت هميشه در اوج بماند. <نرگس>، راوي دردهاي خانواده‌هاي زجر كشيده و قصه‌گوي اين شب‌هاي گرم تابستاني ايرانيان. وه! چه زود اين هدهد شيرين سخن پرواز كرد و شايد اين نقش آخر يعني جشن تولد مرگ، برازنده‌ترين نقش او بود. شايد شما هم با من هم عقيده باشيد كه از ظاهر و باطن آدم‌ها نمي‌‌توان، بهشت و جهنم آنها را تشخيص داد. چه بسيار مدعيان بي‌‌خبر و چه بسيار بي‌‌خبران عامل به عمل! خلاصه هر چه كه باشد خداوند بنده محبوب بند‌گانش را در آتش نمي‌‌سوزاند و هنر زمينه‌اي است براي تحول آفريني در انسان، تغيير، يك گام به پيش برداشتن و پي بردن به اسرار هستي. از آنجا كه خدا زيباست و زيبايي‌ها را دوست دارد، اشرف مخلوقاتش نيز به هنر و هنرمند عشق مي‌‌ورزد.
    نوشتن از پوپك گلدره براي شماره سالگرد انتشار و جشن تولد هشت سالگي يك مجله شايد كمي عجيب باشد. اما مگر مادر پوپك در مراسم در آغوش خاكسپاري او، به جاي لباس سياه، سپيد نپوشيده بود؟ مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگي و جشن تولد زندگي جاودانه نيست؟ مي‌‌گويند در مالزي يكي از زيباترين و هيجان‌انگيزترين مكان‌ها براي بازديد توريست‌ها، وادي خاموشان و سراي ابدي انسان‌هاست. راستي چرا اين‌قدر قبرستان‌هاي ما معمولي و عادي است؟ چرا تا زنده هستيم حداقل يك درخت در سراي ابديمان نمي‌كاريم؟ چرا؟ شايد به اين خاطر كه اصولا به مرگ فكر نمي‌كنيم. به واقعيتي كه از رگ گردن‌ به ما نزديك‌تر و اگر انسان درستكاري باشيم از عسل شيرين‌تر است.
    در هر صورت شايد انتخاب اين سوژه براي سالگرد و نوشتن اين چند سطر به مذاق بعضي از خوانندگانمان خوش نيايد، كه اگر اين طور است به بزرگواري خود ببخشيد، اما باور ما اين است كه مرگ هم بخشي از زندگي است؛ شتري كه در هر خانه‌اي، خواهد نشست. دير و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. پس بياييد براي خودمان دعا كنيم، به گونه‌اي زندگي نماييم كه تا هستيم قدر يكديگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نيز، طلب آمرزش بندگان صالح خدا را بدرقه را همان داشته باشيم و اين چند صفحه را از طرف خودمان و همه علاقه‌مندان به هنر و هنرمند تقديم مي‌كنيم به خانواده سبز<پوپك گلدره> به مناسب جشن تولد خانواده سبز و پوپك، چرا كه هر دو در مرداد ماه متولد شدند!
    تا بعد - سردبير
    
    
    زماني كه <دنياي شيرين دريا> را از جعبه جادويي مي‌ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي <موج مرده> را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي‌كند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي
پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود. <پوپك گلدره...> بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده‌ها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسيد، دلمان مي‌خواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپك> كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپك> كه در <هشتم> مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه‌هاي خود مي‌بينند، اما او حالا ديگر در خانه‌اش نيست. خودش مي‌گفت: <مرگ، پايان زندگي نيست.>او راست مي‌گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي‌نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي‌خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه‌اي بهتر از اين‌كه تولد او را جشن مي‌گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
    _ _ _
    در يكي از كوچه پس كوچه‌هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي‌فشاريم. از پله‌هاي مجتمع بالا مي‌رويم، به طبقه سوم مي‌رسيم، با خود مي‌گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه‌اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي‌خوريم؛ در كه باز مي‌شود، خانه‌اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي‌گويد و سپس <بهار>، خواهر بزرگ‌تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي‌گويد و در پايان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهره‌اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي‌ها نمي‌تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته‌تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما <پوپك> هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي‌گويد: <پرواز او، پرواز بزرگي بود> و سپس مي‌خواند:
    هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جريده عالم دوام ما
     پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مي‌اندازد، بسيار خوش صحبت و واژه‌ها را با نظم خاصي از دهان خارج مي‌كند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راه‌آهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيم‌هاي خاردار خانه ما را از راه‌آهن جدا مي‌كرد. من فرزند ششم خانواده و كوچك‌ترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرح‌هاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد مي‌كرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچ‌گاه سرمايه‌اي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبه‌روي هتل نادري مغازه‌اي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار مي‌كردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. او ارادت خاصي به <مولانا> داشت. پدر مي‌خواست درس بخوانم، اما من علاقه‌اي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورش‌اندام فعاليت مي‌كردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دوره‌هايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
    
    ازدواج پدر و مادر پوپك
    پدر مي‌گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي‌كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه‌اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
    مادر مي‌گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي‌دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام <پوپك> بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي‌كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق‌الطير، در حال صحبت بود، او مي‌گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به‌سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را <پوپك> مي‌گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام <بهار> داشت، از طرفي <بهار> هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي‌گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي‌رفتم، به او مي‌گفتم <پوپك>، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي‌كني. من بيشتر مواقع او را <هدهد> صدا مي‌كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي‌نوشت، با امضاي <هدهد> بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي‌كند و مي‌خواند:
    
    آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
    هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
    و در ادامه مي‌گويد: زماني كه اشتباهي مي‌كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي‌خواندم:
    < مرجبا اي هدهد هادي شده> و او هم مي‌گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي‌خواني...
    مادر مي‌گويد: <مرگ پايان زندگي نيست>، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس‌هاي مولانا را بر پا مي‌كند. منطق‌الطير تدريس مي‌كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي‌دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي‌گويد: <هيچ جايي نوشته نشده است كه انسان نيست و فنا مي‌شود، اگر به كلام دين خودمان هم توجه كنيم مي‌بينيم كه مي‌گويد: <اناا... و انااليه راجعون...>من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
    _ _ _
    اگر يادتان باشد، در فيلم‌ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ‌گاه پيراهن مشكي نمي‌پوشيد، چرا؟

    مي‌گويد: پوپك هيچ‌گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي‌گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي‌كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس‌هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: <ماماني، مشكي...> به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه <پوپك> از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم <من سفيد مي‌پوشم تا تو خوشحال باشي.>
    _ _ _
    شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي‌گويد: <پوپك> از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي‌داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي‌خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي‌اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي‌آيد كه در دبيرستان <ايران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي‌گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي‌خواست براي كنكور ثبت‌نام كند، به ما گفت: كه مي‌خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب‌هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب‌ها آورد و بدون اين‌كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي‌توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين‌كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي‌گفت به حقوق علاقه‌اي ندارد، از اين رو در رشته روان‌شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان‌نامه‌اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود. من هم هرگاه به پوپك مي‌گفتم: عزيزم تو روان‌شناسي خواندي، بهتر نيست ادامه تحصيل بدهي و به درجه دكترا نايل شوي، او مي‌گفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازيگري، روان‌شناسي نقش موثري دارد.>
    او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر <پل> را بازي كرد. تئاتري هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس‌هايي از مجموعه تلويزيوني <سرزمين سبز> بازي كرد كه هيچ‌گاه پخش نشد و نمي‌دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم‌هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
    
     ادامه تحصيل در آمريكا
    مادر پوپك مي‌گويد: پس از اين‌كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي‌ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي‌تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين‌كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي‌گرفت كه نمي‌تواند در آنجا زندگي كند و مي‌خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي‌گفتيم كه حداقل فوق‌ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي‌توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي‌خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
    _ _ _
    از مادرش مي‌پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي‌كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي‌گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي‌ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه‌اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي‌كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي‌ترسم.
    _ _ _
    آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي‌كرد؟ پدر مي‌گويد: نه، من سعي مي‌كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي‌گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ‌گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي‌كردند. هميشه از او مي‌پرسيدم كه تعريف درستي از واژه <هنر> در كشورمان بيان كند.
    پوپك در اين اواخر سعي مي‌كرد، به اطرافيان خود بيشتر از گذشته كمك كند، او به هيچ عنوان به ماديات توجه نشان نمي‌داد؛ شايد درست نباشد بگويم، اما واقعيت است كه به اشخاصي كه كمك مالي نياز داشتند، دريغ نمي‌كرد و اصلا ماديات براي خودش كاملا بي‌ارزش بود. خوشحالم كه او چنين طرز تفكري داشت و با همين طرز تفكر رشد كرد. من اين نوع زندگي را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترين موقعيت مي‌توانستم موسيقي تدريس كنم، حتي بارها به خاطر صدايم از تلويزيون به من پيشنهاد شد، اما من به همان كارهاي آزمايشگاهي‌ام، قانع بودم و دوست داشتم، بيشتر وقتم را با خانواده صرف كنم. شايد به همين علت باشد كه پس از سال‌ها زندگي در تهران يك خانه هفتاد متري دارم و مبلغي ناچيز حقوق بازنشستگي...
    _ _ _
    شنيده بوديم كه پوپك با اتومبيل شخصي‌اش تصادف كرد، اما پدر اين گونه تعريف مي‌كند. 24 ساعت از پوپك خبري نداشتم، فيلمبرداري در <ازگل> بود. آقايان مقدم و مهام به خاطر اين كه پوپك ده روز مقابل دوربين بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپك هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، مي‌روم يك سري به دريا مي‌زنم و مي‌آيم> با همسر سيروس مقدم تماس گرفتم كه آيا پوپك سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبري نداريم و گوشي همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با يك پيكان سواري در حال بازگشت بود كه راننده پيكان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبه‌رو هم يك آردي با همين سرعت مي‌آمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبيل‌ها مچاله شده بودند. آنها را سريعا به بيمارستان نور رساندند، اما افاقه‌اي نكرد. در بين آنان، تنها پوپك و يك آقاي ديگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند كه اگر مي‌خواهيد ديه بگيريد، بايد مراحل قانوني سپري شود، از اين روز بايد از راننده شكايت بشود، اما من نه حوصله اين كارها را دارم و نه راننده‌اي زنده است كه از او شكايت كنم. آن راننده هم يك پدر هفتاد ساله دارد كه گويا حالا گرفتار اين مسايل شده است.در نور هم، پوپك را با يك آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت اين بود كه او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گويا خداوند مي‌خواست صبر ما را امتحان كند. پدر در ادامه از پرستاران به نيكي ياد مي‌كند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام مي‌برد، اما گله‌هايي از پزشكان دارد.. كه دوست دارد، در اين باره زياد توضيح ندهد، چون فايده‌اي ندارد، <دخترم كه دوباره بر نمي‌گردد.>پدر در ادامه مي‌گويد: عشق به بازيگري اجازه نداد كه او در آمريكا زندگي كند، من با توجه به استعدادهايي كه از او سراغ داشتم، يقين ‌داشتم كه اگر در آن جا تحصيل مي‌كرد، با مدرك دكتراي روان‌شناسي باليني از آنجا باز مي‌گشت. اما نمي‌دانم چه شد كه او دوباره به ايران بازگشت. پدر در ادامه مي‌گويد: من هم مثل همسرم دلم براي پوپك تنگ شده است، معتقدم كه پوپك پرواز زيبايي داشت و شايد پرواز زيبا كردن، از زندگي زيبا كردن هم مهم‌تر باشد. منظورم اين است كه زيبا مردن هم جزو نعمت‌هاي خداست.
     در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز مي‌كنند و آرزوي سلامتي‌اش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني مي‌كند كه طي اين مدت كمك‌رسان او و خانواده‌اش بودند.وي مي‌گويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد...

    _ _ _
    و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردين‌ماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...
    
    
    همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع مي‌كرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه مي‌خواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسش‌هايي مي‌خواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را مي‌خوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اين‌ها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اين‌كه رسيدم به پرسش كليشه‌اي پاياني، مثل تمام مصاحبه‌ها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسش‌ها، كه با طمانينه به آنان پاسخ مي‌داد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مي‌نشينيم، متوجه مي‌شويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي مي‌خواهد با پاسخ‌هاي تك كلمه‌اي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسش‌هاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نمي‌كرد و اگر هم حاضر به مصاحبه مي‌شد براي فرد روبه‌رو، ارزش قايل مي‌شد.
    مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيده‌اي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسش‌هايتان را بياوريد، پرسش‌هايمان كه به پانزده پرسش مي‌رسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسش‌هايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابان‌هاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.


    زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در مي‌آوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسش‌ها، براي هر يك از پرسش‌ها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشه‌اي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نمي‌شود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژست‌هاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار مي‌كنند... ما براي آنان مي‌گوييم كه براي مردم از شما گفتگو مي‌خواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود مي‌كشانند. زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرف‌هاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسان‌ها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كوله‌باري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.>
    و لحظاتي بعد صحبت‌هايش عاميانه‌تر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دل‌هايمان را به يكديگر نزديك‌تر كنيم، به ماديات زندگي توجه بي‌جا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايين‌تر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسان‌ها را نيك مي‌كند...> و چه زيبا پوپك آن گفته‌ها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي مي‌كرد...
    روحش شاد

با تشکر از مجله خانواده سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 18:20  توسط رضا  | 

خبر کوتاه درباره ی بهرام رادان

سلام قبل از اینکه این خبر کوتاه رو بزارم باید بگم که :

۱-الناز خانوم آدم تو یه پست ۲بار یه نظر رو تکرار نمیکنه.

۲-آدم هر چه قدر هم که کشورش عقب مونده باشه نباید بگه.

۳-شما می خوای بری کافی نت به جاش برو سینما.

۴-این دست فروشا رو دیدی فیلمارو زود تر از اینکه بره رو پرده سینما میارن(با کیفیت عالی)

 

با حضور بهرام رادان فيلم سايه، شهريور ماه كليد مي‌خورد:


    
    
    فيلم سينمايي سايه به كارگرداني سيروس رنجبر و تهيه كنندگي يوسف صمدزاده پس از پيوستن بهرام رادان به جمع بازيگران جلوي دوربين مي رود.

    يوسف صمدزاده٬ تهيه كننده سينما با اعلام اين خبر به ايرانيوز٬ گفت: پيش توليد فيلم سينمايي «سايه» در حال حاضر به اتمام رسيده است و عدم حضور بهرام رادان در اين پروژه باعث شد فيلمبرداري اين فيلم با تأخير آغاز شود.
    وي با بيان اينكه بهرام رادان به عنوان يكي از بازيگران اصلي اين فيلم تاكنون نتوانسته به گروه توليد فيلم «سايه» بپيوندد، تصريح كرد: با حضور بهرام رادان اين فيلم را اوايل شهريور ماه سال جاري كليد خواهيم زد.
    اين تهيه كننده به اين مطلب اشاره كرد كه پيش‌بيني مي‌شود فيلمبرداري اين فيلم حدود 60 روز به طول انجامد و در اين باره اظهار داشت: 80 درصد از لوكيشن‌هاي اين فيلم درتهران و بقيه آن در شمال كشور در نظر گرفته شده است.
    به گزارش ايرانيوز، علاوه بر بهرام رادان٬ بازيگراني چون: الناز شاكردوست و آتيلا پسياني تاكنون حضورشان در فيلم «سايه» قطعي شده است.
    از ديگر عوامل توليد اين فيلم سينمايي مي‌توان به: مدير فيلمبرداري؛ فرج‌الله حيدري، طراح صحنه و لباس؛ افسانه صمدزاده و صدابردار؛ محمد مختاري اشاره كرد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:42  توسط علی  | 

مریم کاویانی

مثل دانه گندم باش!
005175.jpg
ديگر همه مي دانند كه او قبلا پرستار بوده، ولي اين روزها مشغول عالم سينماست. اين طور كه خودش مي گويد، مي نويسد و خيلي خاص هم مي نويسد. مي گويد نوشتن را دوست دارد. مريم كاوياني اولين بار در مجموعة او يك فرشته بود كاوياني در نقش همسر آزردهِ خاطر حسن جوهرچي ظاهر شد. كمي بعد هم او را در آخرين فيلم عليرضا داوودنژاد يعني هوو ديديم. كاوياني در شرايطي مهمان ما شد و اين يادداشت را نوشت كه اين روزها مشغول بازي در مجموعة تلويزيوني به دنيا بگوييد بايستد به كارگرداني محمدرضا آهنج است.
مريم كاوياني
ما به دنيا مي آييم بدون اين كه خانواده، جا و شرايط را انتخاب كنيم... بدون اراده با تركيب دو سلول كه اولين هدية خداوند به ماست، سفر را آغاز مي كنيم. يكهو چشم باز مي كنيم و از دنياي داخل رحم وارد دنياي پرآب و رنگ و بزرگي مثل جادة زندگي مي شويم... تولدت مبارك و سفرت پربار!
پدر، مادر و زندگي ات، اولين هديه و فرصت خداوند به تو است، پس قدرشان را بدان و از فرصت ها استفاده كن... تو هم قسمتي از وجودي كه شانس و لطف حتي به تو فرصت داده شده و تو جزو اشرف مخلوقات او شدي. چه تفاوتي بين تو و طبيعت به تصوير كشيدة اين جادة زندگي  است؟ تفاوت تو داشتن منطق اكتسابي و تحت كنترل تو است. ولي منطق طبيعت يك منطق ذاتي و به فرمول رسيدة دنيا است... طبيعت، تحت فرمان و ارادة جبر زندگي  است. ولي تو كاملا آزادي تا جادة كمال را طي كني! پس خوش به حالت مسافر. ولي به علامت هاي كنار جاده توجه كن و آن ها را بشناس... اشكال ندارد اگر شروع سفرت است و جاده و علامت ها را نمي شناسي. از زمين افتادن نترس و بلند شو، فقط تسليم جاذبة زمين نشو، چون اگر تسليم جاذبة زمين بشوي و حركت نكني در جا زده اي... قدم بردار و طوري قدم بردار كه خيلي هم به جلوي پايت نگاه نكني. چون اگر خيلي به زير پايت و جلو پايت نگاه كني ممكن است آسمان و پرواز كردن را فراموش كني. چه چيز بهتر از اين كه خداوند انسان را در هدايت و نجات خودش آزاد بگذارد و حضورش فقط يك ساية امنيتي باشد، دورادور(!) اين يك موهبت الهي است. مي توان بال و پرت را تقويت كني تا پرواز ابدي و رؤيايي را تجربه كني.
خيلي دلم مي خواهد به ات بگويم، كه تو هم به دوستانت بگويي و دوستانت هم به دوستانشان بگويند كه اين زندگي كوتاه، چقدر مي تواند قدرتمند و ماندني باشد وقتي كه تو به قدرت و توانايي هاي خودت برسي و خودت را بشناسي و بداني كه با وجود اين كه تنها به دنيا مي آيي و تنها از دنيا مي روي، تنها نيستي و هميشه و هر لحظه طبيعت با امواج قدرتمندش در كنار توست و با تو در ارتباط است و فقط كافي است تو زبان طبيعت را يادبگيري و به قدرت و انرژي خداوندي در دل طبيعت پي  ببري.
صبور، آرام و هدفمند و با اراده به سمت هر چيزي برو و با آن ها با مهرباني و احترام، ارتباط برقرار كن. باور كن با كمي تحمل و انتظار شيرين به جايي مي رسي كه احساس مي كني كه دنيا مال توست ولو اين كه در يك نقطة كوچك و گمنام باشي.
قدرت به وسعت نيست...
قدرت به مال و زيبايي نيست...
قدرت به جايگاه زميني نيست...
به دانة گندم فكر كن كه چقدر قدرتمند است!

گروه هله له در یاهو

نظر یادتون نره!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:42  توسط رضا  | 

ساعت خوش برره اي ها در جام جهاني

ساعت خوش برره اي ها در جام جهاني
منبع:روزنامه همشهری
بيشتر ستاره هاي طنز سال هاي اخير در مجموعه طنز جام جهاني جمع شده اند
مجموعه اي كه هنوز به بازار نيامده، در بازار سياه تركانده
004935.jpg
مجيد توكلي
هنوز شب  هاي برره به پايان نرسيده بود كه خبر ساخت آيتم هاي طنز براي جام جهاني تأييد شد. پيمان قاسم خاني و سيامك انصاري، كارگردانش بودند و قرار شد با پول يك بنده خدا، چند آيتم طنز، مخصوص جام جهاني بسازند و روانة بازار كنند. يك ماهي گذشت تا اين كه باز خبر رسيد پيمان و سيامك و بر و بچه هاي برره، به همراه رادش، ارژنگ اميرفضلي، امير جعفري، نادر سليماني و... به يكي از باغ هاي لواسان مي روند تا فيلم برداري را شروع كنند. هنوز خبر، در حد آيتم هاي طنز براي جام جهاني بود. پانزده روز گذشت و گروه، شبانه روز مشغول ضبط آيتم ها بود. يك ماه از ساخت اين آيتم ها گذشت و روزهاي جام جهاني نزديك بود ولي هيچ خبري از توزيع اين آيتم ها نشد. خبر رسيد كه كارها تمام شده، ولي در ارشاد گير كرده است. چند اصلاحيه دارد و بعد از آن روانة بازار مي شود كه باز هم نشد. جام جهاني تمام شد. تماس گرفتيم: مگر قرار نبود اين سي دي ها در زمان جام جهاني توزيع شود؟ جواب گرفتيم: چرا، ولي تنها 2 تا از سي دي ها مخصوص فوتبال و جام جهاني است. باقي آيتم ها، طنزهاي متنوع ديگري است. اگر دوست داريد بياييد خانه مان و آيتم ها را ببينيد. ما كه هيچ دعوتي را رد نمي كنيم و اصولا لبيك مي گوييم، غروب يكي از روزهاي هفته به خانة پيمان قاسم خاني رفتيم و قرار شد سيامك انصاري هم بيايد.

شب ـ داخلي ـ لم داده ايم روي كاناپه
قرارمان ساعت 8:30 بود. ولي ترافيك امان نداد و 9 رسيديم. پريا دختر نازنين پيمان و بهاره رهنما، در را باز مي كند. مي  نشينيم و شروع مي كنيم به حرف زدن تا سيامك هم از راه برسد. پيمان مي گويد سيامك رفته جايي تا براي تيتراژ كار صحبت كند. آخر تيتراژ كار، مشكل اساسي دارد و هر كدام از دوستان كه سر اين كار بودند در تيتراژ، مقابل دوربين رفته اند و سازي نواخته اند و به همين ترتيب مجوز نگرفته است. بهاره رهنما هم داخل اتاق مشغول نوشتن فيلم نامه است. پيمان پيشنهاد مي دهد چند تا آيتم را ببينيم تا سيامك هم از راه برسد. هنوز تلويزيون را روشن نكرده پريا به سمت كاناپه مي رود تا براي پنجاه و دومين بار آيتم ها را ببيند. هر بار كه پيمان، آيتم ها را نگاه مي كند يك طرفدار پر و پا قرص دارد و آن هم دخترش است.
شما آقاي شفيعي جم هستيد؟
تيتراژي را كه مجوز نگرفته مي بينم. اما اولين آيتم، آيتم مسابقه است. سيامك، مجري مسابقه است و شركت كنندگان آن، رادش، ارژنگ، نادر سليماني و هادي كاظمي هستند. پيمان مي گويد مسابقه 6 قسمت است و اين اولين قسمتش است. آن قدر بامزه شده بود كه سيامك، سر صحنه گفته بود، همين طور جلوي همديگر هم بايستيد، خنده تان مي گيرد. راست مي گفت. متن هاي اين مسابقه را هم پيمان نوشته بود.
اما آيتم بعدي كه خيلي خوب بود، دربارة عادل فردوسي پور بود. سر همين آيتم سيامك هم از راه مي رسد. سال 2305 است و همه چيز تغيير كرده. محمدرضا هدايتي نقش شاعري را دارد و مجري برنامه است. او از عادل فردوسي پور به عنوان مشاهير قرن گذشته ياد مي كند و در حالي كه تصوير عادل در پشت سر اوست، با لحني شاعرگونه از اشعار او ياد مي كند. مثل چه مي كند اين رونالدينيو يا عجب گل نزني است اين وين روني... بايد آيتم را ببينيد تا به بامزگي كار برسيد. ولي بعد از آن يك آيتم بامزة ديگر داشت كه روده بر شديم. سيامك نقش يك بچة جنوب شهري را بازي مي كند كه در خيابان، رضا شفيعي جم را مي بيند: سلام آقاي شفيعي جم، من كارهاي شما را خيلي دوست دارم، به خصوص تئاترهايي كه بازي كرديد. فيلم هاتون، واي من باورم نمي شه شما را از نزديك ديدم... در ادامه توي شش هفت تيپ مختلف مثل گدا، لات و قرتي و... رضا شفيعي جم را مي بيند و گيج مي شود. جالب اين بودكه وقتي آيتم ها را با هم مي ديديم، هم سيامك و هم پيمان با اشتياق نگاه مي كردند. در جايي با هم پچ پچ مي كردند و اشكالات كار را به هم مي گفتند.
آيتم با جوك فرق دارد
پيمان به شدت گرسنه اش شده. سيامك مي  گويد بعد از مصاحبه برويم بيرون شام بخوريم. ولي انگار داخل خانه راحت تر است. مصاحبه را شروع مي كنيم. غذا از بيرون مي آورند. پريا آن طرف، روي كاناپه خوابش برده و بهاره رهنما هم مشغول كارهايش است. مصاحبه را شروع مي كنيم و غذا را هم مي خوريم. تلويزيون هم براي خودش روشن است و يكي دارد آواز مي خواند. اين ها را گفتم تا فضا دستتان بيايد. حالا مصاحبه را بخوانيد:
 
علي دايي خودش هم آمده بود
رفتيم خانه پيمان قاسم خاني و به همراه سيامك انصاري اين مجموعه را تماشا كرديم و درباره پشت صحنه كار حرف زديم
004947.jpg
پريا دختر پيمان قاسم خاني و بهاره رهنما، آن شب براي پنجاه ودومين بار اين مجموعه را ديد
در خبرها گفته بودند كار مجوز نگرفته و توي ارشاد گير كرده است.
سيامك انصاري: آره خواندم. خبر بسيار اشتباهي بود و ما هم سريعا تكذيب كرديم.
چه زماني قرار است كار به بازار بيايد؟
پيمان قاسم خاني: سيامك! كي قرار است؟
س: دست ما نيست. كار، تهيه كننده دارد. ولي فكر مي كنم توي تابستان اين اتفاق بيفتد.
فكر مي كنيد توي تابستان از اين كار استقبال بشود؟
س: آره. فكر مي كنم اين اتفاق بيفتد.
از كجا اين قدر مطمئن هستيد؟
س: به خاطر اين كه اين نوع آيتم ها تا به حال كار نشده و به نظرم نوع فكر و اجرا، كمي متفاوت است.
از اين مطمئن هستيد كه كار بفروشد؟
س: نمي دانم. تا به حال به فروش فكر نكرده ايم. ما يك قرارداد داشتيم، نه سهمي داريم توي فروش و نه چيز ديگر.
اين كه گفتي كمي متفاوت تر است، يعني بيننده قرار است چه چيز نو و جديدي در اين كار ببيند؟
س: اين كه مستقيم به يك ورزش خاص اشاره شده. حتي از زمانِ ساعت خوش تا به حال، اين جوري نبوده. نكتة بعد اين كه اين آيتم ها قبل از اتفاقاتِ تيم ملي در جام جهاني نوشته و كار شد. در بخش هاي ديگر هم خيلي وقت بود آيتم به اين شكل كار نشده بود. يك سري نود شبي داستان دار بود و حالا ما با ديد ديگري نسبت به آيتم ها شروع كرديم. در اين كار از آن نوع كمدي كه در آيتم هاي دهه 70 مي ديديد، خبري نيست.
شما دو نفر، به عنوان كارگردانان اين مجموعه، چه تفاوت هايي را در كار ايجاد كرديد؟
س: اين كار، خيلي كارگرداني خاصي نداشت. بيشتر يك سري ايده بود. از ايدة نو هم استقبال مي شد و بهترين فكرها گرفته مي شد. ديد نويسنده و بازيگران هم نسبت به ده دوازده سال قبل تغيير كرده بود. اين تغيير، الان مشهود است.
اين حفظ شدن تيمتان چه كمكي به درآوردن كار كرد؟
س: فقط بچه هاي تيم خودمان كه نيستند، از بچه هاي ساعت خوش هم هستند؛ رادش، ارژنگ، نادر سليماني. از آن طرف، امير جعفري هم هست.
پ: وقتي رفتيم تو دل كار، به خيلي از چيزها فكر نكرديم. بچه  هايي كه از ساعت خوش آمده بودند، با خودشان همان جنس آيتم ها را آورده بودند. يعني متن هاي ارژنگ را من خيلي دوست دارم، چون با ساعت خوش، حال مي كردم. ضمن اين كه جنس كار ما هم متفاوت بود. مثلا نويسنده ها با هم فرق داشتند، ژوله يك فضا داشت، مهراب يك فضاي ديگر. و مي دانستيم كه همين جوري مي توانيم يك تفاوت را ايجاد كنيم. نگران نبوديم كه يك چيز تكراري و خنكي از آب دربيايد. الان كه خودمان مي بينيم، حال مي كنيم.
ضمن اين كه انتخاب آيتم، دليلي داشت. وقتي كار را شروع كرديم، اول قرار بود 8 قسمتِ دنباله دار داستاني بسازيم. بعد حساب كرديم كه مردم شايد حال نكنند چيزي كه مي خرند، 8 قسمت دنباله دار باشد. اين كمي نامعقول بود. حتي اگر كار، مستقل باشد، مردم دوست ندارند چند بار 8 قسمت را نگاه كنند. در حالي كه آيتم، چيزي است كه طرف مي تواند چندين بار بگذارد و نگاه كند.
س: يا اصلا دو سه آيتم ببيند و وسطش خاموش كند.
پ: آره، دقيقا. آيتم براي فروش روي سي دي، فرمت معقول و درستي بود.
فكر نمي كني مي شود با همين گروه، داستاني متفاوت هم ساخت؟
س: توي اين تايمي كه ما داشتيم، نه.
انتخاب بازيگران به چه شكل بود؟ حضور رادش، ارژنگ، سليماني و... به خاطر تجربه شان در كارهاي آيتمي بود؟
س: حتما يكي اش همين بود. البته ما دنبال تنوع هم بوديم. رادش خيلي در آيتم خوب است، نادر هم همين طور. ولي امير جعفري هم كه در تئاتر خيلي خوب است، در كار ما بود. خود من هم خيلي آيتم بازي نكرده بودم. منتها همة اين ها به خاطر تنوع در كار بود. رنگ و لعاب كار خوب شد. وگرنه اگر شما در يك سي دي مجبور بودي همان بازيگرهاي برره را ببيني، كار كاملا غلطي بود.
در حالي كه هر كدام از اين بچه ها، طرفداران خودشان را دارند. رادش، هادي، رضا شفيعي جم، همه طرفداران خودشان را دارند و اين هم نكتة مثبت تنوع بازيگران بود.
الان كه كار را ديدم، فقط چند تا آيتم مربوط به فوتبال و جام جهاني بود. در حالي كه قبلا گفته شده بود اين سي دي ها مخصوص جام جهاني است و قرار است در آن زمان به فروش برسد.
پ: دقيقا، بيشترش به جام جهاني مربوط نيست. از اول هم قرارمان همين بود. به نظرم جام جهاني، اين قدر كشش و جاي كار ندارد كه 400 دقيقه آيتم بسازيم.
004944.jpg
اول قرار بود مهران مديري اين آيتم ها را بسازد ولي بنا به دلايلي نشد
پس چرا تبليغاتش براي جام جهاني صورت گرفت؟
پ: چون دورة جام جهاني بود و تهيه كننده روي آن زمان حساب كرده بود.
س: برنامه هم اين بود كه 8 تا سي دي باشد كه در پك هاي دوتايي به بازار بيايد. دو تاي اول در مورد جام جهاني بود و قرار بود همان موقع به فروش برسد، بقيه هم با فاصلة زماني به بازار بيايد.
قيمتش چقدر پيش بيني شده؟
پ: 1500 تومان.
زمان آيتم ها از چقدر تا چقدر است؟
پ: از زير يك دقيقه داريم تا 25 دقيقه كه در 3 قسمت پخش مي شود. به طور متوسط در هر سي دي 10 تا 11 آيتم هست.
تعريف خودت از كارهاي آيتمي چيست؟ با توجه به اين كه تا به حال آيتم كار نكرده بودي، كار برايت سخت نبود؟
پ: من هيچ وقت آدم خوبي براي تعريف كردن يك موضوع نيستم. به نظرم در درجة اول، آيتم بايد بامزه باشد. من چون سابقة كار آيتم نداشتم، وقتي شروع كرديم، يك دور همه نشستيم و كشفش كرديم. اول بچه ها فكر مي كردند كه شبيه جوك است، ولي كاملا با جوك فرق دارد. رفتيم جلو و ساختيم.
تو كارهاي گروه مانتي پايتون (گروه معروف طنز تلويزيوني انگليس) را زياد نگاه مي كني. از اين كارها كمك نگرفتي؟
پ: اتفاقا براي اين كار هم نشستم و ديدم. راستش حدود چهار پنج تا آيتم را هم از روي آن برداشتيم. به نظر بايد بيشتر از اين  ها از ايده هاي آن ها استفاده مي كرديم و اشتباه كرديم كه اين كار را نكرديم.
تو خيلي اين گروه را دوست داري؟
پ: به نظرم تكان دهنده است. توي حس طنز، خيلي عالي هستند. با وجود آن كه مال دهه 70 است، ولي به نظرم شبيه آن وجود ندارد. يك نوع طنز ساختارشكن دارد.
سيامك! تو هم كارهاي گروه مانتي پايتون را ديده اي؟
س: آره ديده ام. يك جورهايي از فرهنگ خنديدن عام مردم ايران فاصله دارد و بايد از فيلتر ايراني رد شود.
پ: همين طور است. من چند تا آيتم را براي دوستانم گذاشتم و اصلا نخنديدند.
توي كارهاي آيتم، متن، نقطة قوت كار است و شما هم اكثرا تجربة نوشتن كار آيتم نداشتيد. در طول كار به مشكل برنخورديد؟
پ: وقتي قرار شد آيتم كار كنيم، خشايار الوند را صدا زديم. او آمد و گفت من نمي توانم بنويسم، چون آيتم بلد نيستم. حميد برزگر را آورديم و چون با مديري كار آيتم كرده بود و بلد بود، توانست كمكمان كند. در حين كار به طرح هايي هم رسيديم. مثلا آيتم شفيعي جم، اصلا يك شكل ديگري داشت، ولي بعد تبديل شد به يك چيز ديگر.
چرا براي تلويزيون اين كار را نساختيد؟
پ: چون پيشنهاد نكردند. ولي بعد از اين كه كار را ساختيم، ديدند و خوششان آمد و پيشنهاد كردند.
س: فكر مي كنم با دستمزدهاي تلويزيون بچه ها كار نمي كنند.
يعني مي خواهي بگويي كار آيتمي دشوارتر است؟
س: آيتم كه كارِ دشوارتري هست.
چه چيز آن دشوارتر است؟
پ: ببين، تو در يك داستان 40 دقيقه اي تلويزيون، يك قصه داري و مي روي جلو. مجبور نيستي در هر لحظه، بيننده را بخنداني. ولي اگر بخواهي 40 دقيقه آيتم بسازي، 10، 12 موضوع خنده دار بامزه مي خواهي و براي همين سخت است. الان تلويزيون بعد از اين كه اين آيتم ها را ديد، پيشنهاد داد بسازيم و احتمال دارد كه 90 شبي بعدي آيتمي باشد.
اين را مي  دانستيد كه همه فكر مي كنند اين آيتم ها فقط براي جام جهاني است؟
004941.jpg
س: خب الان مي فهمند كه براي جام جهاني نيست.
پ: فقط در جريان باشند كه دو تاي اول، دربارة جام جهاني است.
وسط صحبت ها گفتي كه كارگرداني در اين كار، زياد معنا نداشت. بيشتر توضيح مي دهي؟
س: به آن شدتي كه تلفظ كردي، معنا نداشت.
پ: اين كار، خيلي گروهي است. يعني كار ما شايد خيلي گروهي بود. ما با همديگر خيلي نزديك بوديم و دور هم جمع مي شديم و هر كسي ايده اي مي داد.
چرا مهران مديري در گروه شما نبود؟ نمي  شد از تجربة او استفاده كرد؟
پ: اول قرار بود مهران اين آيتم ها را بسازد ولي بنا به دلايلي نشد. ضمن اين كه كارگرداني با سه دوربين كاري ندارد. من توصيه مي كنم در اين صورت همه كارگرداني كنند!
پس كارگرداني اش راحت است؟
پ: بله، ساده است. البته شايد اين جمع ما خيلي خوب بود. من يك چيزهايي مي نوشتم و بعد وقتي ضبط مي شد، كار را مي ديدم و لذت مي بردم. يعني همه كمك مي كردند تا كار خوب شود.
الان اين موقعيت هاي طنز كار، در متن درآمده يا در لحظه؟
پ: در اين كارها روي بداهه نمي تواني حساب كني. بداهه گويي مي تواند يك مقدار بامزه ترش كند، ولي نجاتش نمي دهد. در كارهاي داستاني مي شود يك كاري اش كرد. يعني اگر جايي متن نباشد، مي شود نجاتش داد، ولي آيتم را نمي شود كاري اش كرد.
داستان شوخي با علي دايي چگونه شكل گرفت؟
پ: علي دايي لطف كرد و يك روز آمد سر صحنة كار ما . كار را دوست داشت. ما هم آقاي دايي را دوست داريم.
س: قابل توجه آقاي دايي، چون خود امير جعفري اول شروع كرد.
پ: ما هم مدام به اش گفتيم نكن، ولي گوش نمي كرد.
س: من به جاي آقاي دايي بودم، مي زدم توي دهان امير جعفري!
شما هم كه موقع فيلم برداري اين صحنه ها نبوديد؟ درست است!
پ: من اين ور بودم!
س: من هم آن ور بودم!
تو نمي خواهي خودت يك كار براي تلويزيون بسازي؟
پ: اگر بخواهم بسازم، دوست دارم يك سينمايي بسازم.
توي فكر نيستي فيلمي دربارة فوتبال بسازي؟
پ: با بضاعت سينماي ايران نمي شود ساخت. من دوست دارم در فيلمي كه مي سازم، اولين لوكيشن ام يك استاديوم 100 هزار نفري باشد. وقتي امكانش نيست، با 5 نفر سر و ته قضيه را هم مي آوريم. اتفاقا من يك فيلم نامه دربارة فوتبال نوشتم، ولي با اين امكانات نمي شود. سركار مكس، من براي سكانس آخر، تالار وحدت را در نظر گرفتم. آخر سر، با هزار دردسر يك فرهنگسرا رديف شد.
تعدادي از آيتم ها كه به بازار سياه آمده، شما را ناراحت نكرده؟
پ: چرا، ناراحت كرد. ولي بعد كه فكرش را كردم گفتم شايد مردم همين را ببينند و دوست داشته باشند بقيه اش را بخرند. جدا از اين كه حركت، حركت زشت و ناپسندي است.
 
محمدرضا هدايتي
فرقي نداشت
004932.jpg
تفاوتي ميان اين آيتم ها و آيتم هاي دهه۷۰ بود؟
به نظرم تفاوت نداشت. شايد تنها تفاوت اش، داشتن مناسبت براي اين آيتم ها بود. البته بچه ها هم نسبت به هفت هشت سال قبل، پخته تر شده بودند.
نوع بازي ها در آيتم سخت تر است يا مجموعه هاي داستاني؟
آيتم، خيلي سخت است. چون شما وقتي نداري. ما يك بحث در موسيقي داريم به اسم سوئيت . در سوئيت، موسيقي خيلي كوتاه توسط آهنگساز نواخته مي شود. در آن تمام مهارت هاي موسيقي به كار گرفته مي شود. معادل ديگرش در ادبيات، داستان كوتاه است. نويسنده بايد در داستان چند صفحه اي، تمام حرفش را بزند. كار آيتم هم به همين شكل است و به نظرم آيتم، وابسته به متنش است.
سر اين كار اوضاع چگونه بود؟ راحت بود؟
كاملا راحت بوديم. چون جمع، جمع دوستانه اي بود. خيلي از مواقع پيش مي آمد كه مي گفتم من اين متن را دوست ندارم و بازي نمي كنم. به راحتي مي پذيرفتند. اين بده بستان ها عالي بود.
بامزه ترين آيتمي كه دوست داشتيد كدام بود؟
متن آيتم با كاروان شعر و ادب پارسي كه دربارة عادل فردوسي پور بود، عالي بود. آن را خيلي دوست داشتم.
 
مهراب قاسم خاني
مي شمرند، بيشتر مي شود!
004926.jpg
نوشتن كارهاي آيتم، چقــدر بــا كــارهاي داستاني تفاوت دارد؟
به نظرم آيتم خيلي راحت تر است يا حداقل براي من به اين شكل است. من قبلا هم آيتم كار كرده بودم. به نظرم جوك درست كردن خيلي راحت تر است تا نوشتن قصة داستان.
در كارهاي آيتمي، بازيگر نقش مهمي دارد يا نويسنده؟
هر دو. ولي بازيگر، پررنگ تر است. آيتم كاملا وابسته به بازيگرش است. در اين كار هم، انتخاب بازيگر خيلي مهم بود و به درستي انجام شد. حتي در بعضي از آيتم ها، اگر متن ها، چيز قابل توجهي نداشتند، بچه ها زنده اش مي كردند.
جالب است  كه نوشتن آيتم براي تو راحت نيست، ولي در همين كار خودتان، بيشترين تعداد آيتم را تو نوشتي؟
براي خودم هم جالب است. من هميشه تنبل ترين آدم مجموعة خودمان هستم. ولي وقتي بچه ها متن هاي مرا مي شمرند، تعدادشان بيشتر مي شود.
بامزه ترين متني كه نوشتي، كدام بود؟
آنونس  ها را خيلي دوست داشتم. يك سري آنونس فيلم بود كه با فيلم هاي كيارستمي، پناهي و كيميايي شوخي كردم.
 
اميرمهدي ژوله
خوراك نبود
004929.jpg
براي تو كه تا به حال كار آيتم نكرده بودي و ننوشته بودي، نوشتن اين آيتم ها چطوري بود؟
متن هاي من سر شب هاي برره، پرشوخي ترين متن ها بود و چون در كل طنزنويس بودم، اگر در قصه مشكل داشتم در شوخي ها جبران مي كردم. پيش از اين كه كار را شروع كنيم همه خيال مي كردند، نوشتن آيتم خوراك من است. موقعي كه شروع كرديم، خيلي براي من سخت بود. چون در يك كار 40 دقيقه اي مي تواني يك موقعيت را خلق كني و خيلي راحت تر، موقعيت بسازي. بيننده در كارهاي داستاني، شخصيت را مي شناسد و تكيه كلام هايش آشناست. ولي در آيتم، تو بايد در كمترين لحظه، موقعيت مكاني، زماني و شخصيتي فرد را با شوخي هايش پيوند بزني و...
با بازيگران راحت بودي؟ چقدر بازيگر در اين نوع كارها نقش دارد؟
بازيگران در سريع ترين زمان ممكن، مي فهميدند شوخي هاي متن چيست و جنس بازي چگونه است. درست تيپ مي گرفتند و اندازه، بازي مي كردند. مثل هادي كاظمي و نصرالله رادش كه به نظرم فوق العاده بودند.
به نظر تو بامزه ترين آيتم كار چه آيتمي بود؟
آيتم داروخانه كه پيمان نوشته بود. يا آناليز فوتبال كه خودم نوشتم.
 
هادي كاظمي
دوست ندارم
004923.jpg
بين بازيگران و تيم شب هاي برره، تو كار آيتم كرده بودي پس اين كار برايت راحت تر بود؟
من سال 75 با داريوش كاردان كار كردم و اولين كارم هم آيتم بود. بعد از آن ديگر كار آيتم نكردم. البته برنامة اكسيژن بود، ولي به آن معنا، آيتم محسوب نمي شد. قطعا براي كسي كه آيتم كار كرده باشد راحت تر است. ولي به هرحال بازي كردن در يك آيتم خوب، سخت است. آيتم هاي ما از 2 دقيقه تا 4 دقيقه بود و در اين مدت بايد تماشاگر با ما ارتباط برقرار مي كرد و بازيگر در اين مدت بايد مي خنداند. اين ها از هر بازيگري برنمي آيد.
انگار دوست نداري آيتم بازي كني؟
ذهنيت مردم نسبت به كارهاي آيتمي مناسب نيست و خودم هم زياد مايل نيستم اين كارها را بازي كنم. شايد به اين دليل باشد كه خلاقيت بالايي مي خواهد و تيپ سازي هاي مختلف. به خاطر همين از بازيگر، بسيار خرج مي شود.
تأثير متن را چقدر در اين كارها مؤثر مي داني؟
در هر كاري نه تنها آيتم، وقتي يك خط درست نداشته باشي، كار به مشكل برمي خورد حتي اگر بازيگر به بهترين شكل بازي كند.
بامزه ترين آيتمي كه بازي كردي كدام بود؟
خودم خواستگاري را خيلي دوست دارم.
 
چند تصوير از آيتم هاي اين مجموعه
ببخشين من تعويض نمي شم!
004938.jpg
004854.jpg
مجيد رئوفي
فضاي سرخوشانة آيتم ها، از تيتراژ مجموعه آغاز مي شود. (اين تيتراژ از جمله حذفي هاي كار است.) تيتراژي جذاب و رنگارنگ است با موتيف ساز زدن عوامل كار. شوخي ها هم از تيتراژ شروع مي شوند. وقتي مثلا جلوي عنوان دستيار كارگردان، مديرتوليد و برنامه ريز نوشته مي شود نبود ديگه و بعد از آن، دستيار دوم (با ارفاق): وحيد ميهن دوست. ساز زدن تمام عوامل يك طرف و كنار هم نشستن سه نويسنده اصلي مجموعه، مهراب قاسم خاني، امير ژوله و حميد برزگر هم همان طرف. ژوله، آن چنان غرق ترومپت زدن شده كه انگار پير سازهاي بادي است و مهراب هم به شدت مشغول ضرب گرفتن با پركاشن است. در آذين بخش تيتراژ هم نوشته مي شود: ترتيب اسامي براساس توهم، خيالي مي باشه! براي اين كه كمي در حال و هواي كار قرار بگيريد، ماجراي چند قطعه نمايشي را برايتان بازگو مي كنيم.
با جام جهاني تا جام جهاني
اين آيتم، به سبك مسابقات ساعت خوش شكل گرفته و حضور 3 تن از بازيگران آن مجموعه در اين آيتم، اين شباهت را بيشتر مي كند. سيامك انصاري مجري مسابقه اي است كه نام هر چهار شركت كننده اش پدرام كوهكن زاده (از تهران) است. همة شوخي ها بر مبناي بلاهت شركت كنندگان شكل مي گيرد. شوخي ابتدايي با اين نام و طرز بيان آن و گيج شدن سيامك شكل مي گيرد. زنگ زدن شركت كنندگان قبل از هر صحبتي هم باعث كلافه شدن مجري مي شود. سؤال مسابقه اين است: تيم ملي ايران چند بار در جام جهاني شركت كرده؛ رادش دستش را روي زنگ مي گذارد. مجري مي گويد: بفرماييد آقاي كوهكن زاده نادر سليماني كه حتي موقع معرفي خودش هم از مجري، راهنمايي مي خواست مي گويد لطفا يك راهنمايي بكنيد. ولي مجري مي گويد: با شما نبودم. ارژنگ مي گويد: با من بوديد؟ مجري مي گويد: نه. هادي كاظمي صدايي صاف مي كند و مي گويد: با من بودند. مجري مي گويد: نه خير و از رادش مي خواهد كه جواب دهد. او هم كه اولين كسي بود كه زنگ زده بود با لحن ملتمسانه اي مي گويد: لطف كنين يه راهنمايي كنين. تو رو خدا... يك بار؟ مجري دلش مي سوزد و مي گويد: نه، كمتر از انگشت يك دست دوباره رادش مي گويد: يك بار. ارژنگ مي گويد 2 بار. هادي كاظمي مي گويد 4 بار.
مجري اخم هايش باز مي شود و از شركت كنندة شماره 3 مي خواهد كه پاسخ بدهد. آن هم با تأكيد بر روي عدد 3. نادر طبق معمول راهنمايي مي خواهد. مجري مي گويد: 3 روز پيش، روز 3/2 ما رفتيم خونه 3 تا از دوستان تو سه راه آزادي كه سه تار خيلي خوب مي زنه. فوتبال سلتاويگو وسلتيك رو ديديم كه سلتاويگو، سه بر هيچ سلتيك رو برد. و نادر فقط صفر را مي گيرد و مي گويد: تيم ملي، هيچ بار به جام جهاني صعود نكرده است. و مجري ديوانه مي شود.
ليدرها
يكي از جالب ترين بخش هاي اين مجموعه، اين آيتم است كه احتمالا مُهر رد شد روي آن خواهد نشست. تكرار جمله از بچه هاي نيك روزگاره توسط شفيعي جم، تيپ جاهلي امير جعفري، لحن جالب رادش و بوق زدن هاي نادر سليماني با شنيدن كلمة جام جهاني و تيپ پيرمرد معتاد توسط محمدرضا هدايتي شوخي هاي بامزه اي مي آفريند.
شوخي با شعار معروف شير سماور كه در اين قطعة طنز، در حد يك شاهكار، ترفيع درجه پيدا كرده هم خيلي جذاب بود و محمدرضا هدايتي به نقش داوود سياه به عنوان شاعر اين شعار تا حد يك نابغه بالا مي رود. اما جالب ترين بخش ماجرا، تحت تأثير قرار گرفتن فضا با اعتراف داوود است. او مي گويد: اين شعار در اصل مال من نيست. نابغة اصلي ابرام فينگيل بوده كه اين شعار را ساخته. در بخشي از اين آيتم نمايندة فدراسيون از ليدرها مي پرسد: مردم آلمان به چه چيزي شهره اند. يكي مي گويد: مرداشون هم شهرام ان. سلام عزيزم، عزيزم سلام... نمايندة فدراسيون دوباره منظورش را مي گويد: خصوصيت مردم آلمان چيه؟ كه رادش مي گويد: همه شون بورن .
شفيعي جم مي گويد: زبونشون آلمانيه. شوارتزنگر، استنتاج، مدرن تا چينگ... امير جعفري مي گويد: خصوصي يه چيزي تو مايه هاي حموم نمره اس. خشك...
آناليز
بازيكنان نشسته اند و آناليزور تيم ملي پاي وايت بورد صحبت مي كند و از حريف آفريقايي تيم ملي مي پرسد. امير جعفري كه قرار است تيپ علي دايي را بازي كند و البته خيلي خيلي هم شبيه او صحبت مي كند، مي گويد: ببخشين ببخشين، هر خري مي دونه كه اونا آنگولان. اما سيامك كه نقش آناليزور را بازي مي كند، مي پرسد: نه، خصوصيت شون چيه؟
باز هم علي دايي مي گويد: ببخشين، به قولي همه شون سياهن. و يك سري شوخي با سياه بودن آنگولايي ها ساخته مي شود. در بخش استراتژي مقابله با آنگولا، محمدرضا هدايتي كه انگار از بقيه چيز فهم تر است پاسخ مي دهد: ما بايد با آن ها محتاطانه تر بازي كنيم و از ضد حمله استفاده كنيم.
آناليزور كه از خوشحالي، چشمانش برق مي زند، مي گويد: خب شما بيا پاي وايت بورد و براي همه توضيح بده. هدايتي هم ماژيك را مي گيرد و شكلي را مي كشد.
تجمع دفاعي ما در اين قسمت است. علي دايي مي پرسد: ببخشين من كجام؟ هدايتي توضيح مي دهد: از حلقة دفاعي، توپ را شوت مي كنيم براي علي دايي. علي دايي هم مي زنه توي گل. آناليزور مي  پرسد: خب شيوة ديگري هم بلديد؟ هدايتي مي گويد: از حلقة دفاعي توپ را شوت مي كنيم براي علي كريمي و او مي زند توي گل. علي دايي هم مي گويد: ببخشين من تعويض نمي شم ها!...
آناليزور كلافه و عصبي مي پرسد: اصلا ما نيمة اول 7 گل از آنگولا مي  خوريم بعد چه؟
هدايتي وايت بورد را از روي ديوار مي كند و آن را برعكس مي  گيرد. مي گويد: حالا تجمع حمله اي داريم. توپ را يحيي از دفاع مي فرستد و همه با هم مي زنيم توي گل.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 21:19  توسط رضا  | 

حرف هاي مهدي مظلومي

 
خشايار براي خود لولايي است

003813.jpg

با مهدي مظلومي چندين بار تماس گرفتيم تا نظر او را دربارة حرف هاي غفوريان بشنويم. ولي تلفن همراهش خاموش بود.براي  اين كه يك طرفه به قاضي نرفته باشيم، بخشي از حرف هاي او را از گفت وگويش با روزنامه شرق در تاريخ 23 خرداد نقل كرديم. اميدواريم در اولين فرصت حرف هاي او را نيز دربارة اين موضوع بشنويم.

درباره انتخاب حميد لولايي و شخصيت خشايار مستوفي اشتباه نكردي؟
نه. وقتي يك شخصيتي خوب جواب بدهد و ظرفيت هم داشته باشد، هيچ اشكالي ندارد كه در يك كار ديگر بازي كند. حميد لولايي اثبات شده است. هيچ كس نمي تواند منكر اين شود. او يكي از بهترين تيپ سازهاي ايران است.
خشايار مستوفي زاييده فكر نويسنده و كارگردان زير آسمان شهر نيست؟
اصلا خشايار براي خود لولايي است. براي مردم است.
از اين نمي ترسيدي كه مردم بگويند مظلومي، خشايار مستوفي را آورده كه كارش بگيرد؟
اين تفكر، تفكر بعضي ها است. اما مردم جور ديگر فكر مي كنند. آن ها اسم برنامه را خشايار صدا مي كنند. در ضمن من به اين صحبت ها كاري ندارم. به اين فكر نمي كنم كه مردم درباره من چه مي گويند.
پس به چي فكر مي كني؟ چه چيزي برايت اهميت دارد؟
من مي خواهم يك برنامه اي بسازم كه همه لذت ببرند. وقتي لذت ببرند، براي من كافي است. وقتيهه درصد بيننده دارم، براي من كافي است. من نمي توانم تابع سليقه هاي شخصي بعضي ها باشم. حميد لولايي مي گويد سال ها است كه مردم مي گويند چرا خشايار مستوفي را بازي نمي كني؟ اين يعني خشايار مستوفي خداحافظي خوبي نداشت، يعني سوخت و تمام شد. الان اين موقعيت را ندارد و هنوز محبوبيت خودش را دارد. اگر علي صادقي و يوسف تيموري محبوب اند، به خاطر حضور خشايار مستوفي است. پس حضور حميد لولايي يك پايه براي اين كار بود و من از اين پايه، درست استفاده كردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:23  توسط علی  | 

مهران غفوریان

سلام

برندگان مسابقه ۱ و ۲ و ۳ وبلاگ هم پس از مرور و صحت جوابها راس ساعت ۱۱:۳۰ به وقت ایران اعلام می شود!!!!!!(اگر بلاگفا مشکل نداشته باشد)

مجلات زرد با زندگي من شوخي كردند!
حرف هاي تند و تيز و البته كمي تا قسمتي دير مهران غفوريان درباره استفاده از شخصيت خشايار در مجموعه زندگي به شرط خنده
003804.jpg
اگر سريالي بسازم و آن وقت شخصيت داوود برره را بياورم هنر نمي كنم از شخصيتي بهره مي برم كه يكي ديگر آن را خلق كرده

دو سه سال مي شود كه وقتي تلويزيون را روشن مي كنيم، خبري از مهران غفوريان نيست. مجموعه هاي طنز 90 شبي يكي پس از ديگري ساخته مي شود و ما فقط يادمان است كه او را در زير آسمان شهر ديديم. همان زمان بود كه زير آسمان شهر توانست 92 درصد مخاطبان تلويزيون را جذب كند. اين كار بزرگي بود كه مهران غفوريان و عوامل اش كردند. حالا دو سه سال از آن روزها مي گذرد و براي مهران غفوريان، در اين دو سه سال اتفاقات بسياري افتاده. هم در زندگي شخصي و هم در زمينه كاري. از سينما گرفته تا تلويزيون، هيچ كدام براي او خوش يمن نبودند. از شايعه بي اساس خودكشي گرفته تا نگرفتن مجوز كارگرداني سينما. در اين زمان در دو فيلم سينمايي بازي كرد. يكي شارلاتان و يكي انتخاب كه اين روزها در سينماهاي محدودي اكران شده.
گفت وگوي ما با مهران غفوريان چند دليل دارد: اكران فيلم انتخاب، حضور در سينما و مجوز كارگرداني، صحبت درباره خشايار مستوفي و... نكته جالب اين گفت وگو، فضاي فانتزي است كه خود او به مصاحبه داده است.
چند سال بود كه از تلويزيون دور بودي و در سينما كار كردي. فيلم انتخاب هم كه الان اكران شده يكي از آن هاست. چي شد كه در اين فيلم بازي كردي؟
براي خيلي وقت پيش بود، پارسال و پيارسال. زياد يادم نيست. من چون خيلي خوش شانس بودم، فيلم هايي كه بازي كردم، شارلاتان و انتخاب، در جا مجوز اكران گرفتند و هر كدام 2سال بعد از ساخت، اكران شدند. روي همين حساب، زياد يادم نيست چه اتفاقي افتاد و چي شد. فقط يادم هست قرارداد بستم و كار كردم. در حين كار هم 6 روز در CCU بستري بودم.
چرا در CCU؟
براي قلبم. وسط كار، قلبم گرفت و بستري شدم و خوشبختانه چون وقتي ما سر كار مي رويم، بيمه مي شويم، به خاطر همين تمام مخارج بيمارستان را خودم پرداخت كردم! اين هم به خاطر اين بود كه تهيه كننده به وظايفش به خوبي عمل كرد. وقتي از ما ماليات كم مي شود، يعني بيمه هم هستيم و در جريان كار اگر اتفاقي رخ بدهد، بيمه مخارج را مي  دهد.
يعني آن ها اصلا به اين موضوع توجهي نكردند؟ پس چه كسي تو را بيمارستان برد؟
آقاي تورج منصوري من را به بيمارستان برد. پس احتمالا سر كار نبودم و توي خيابان من را پيدا كرده و برده. ايشان در بيمارستان مهر توي زرتشت يا بيمارستان زرتشت توي مهر من را بستري كردند؛ نمي دانم كدامش درست است. اتفاق جالبي كه افتاد اين بود كه در اين 6 روز ديدم عوامل خيلي مي آيند و مي روند، نگو اين ها مي گفتند زودتر مرخصش كنيد تا بيايد سر كار و اصلا نگران من نبودند. ولي با همه اين ها آخر سر مبالغ را من خودم پرداخت كردم و اين من را خوشحال و راضي كرد.
سر فيلم شارلاتان چطور بود؟ اتفاق خاصي نيفتاد؟
نه، آن جا مشكلي پيش نيامد. اتفاقا آن ها خيلي خوش حساب بودند و سر وقت قسط ها را پرداخت كردند. ولي در عوض يك ميليارد فيلم فروش كرد و يك تشكر هم نكردند.
پس با اين حساب توي سينما زياد شانس نداشتي، بدبياري هم بود؟
آره، توي سينما خيلي هواي من را داشتند. در عوض مجوز كارگرداني ام را هم ندادند و 3 -2 سال است كه دنبالش ام. اول كه مي گفتند گروه كارگرداني بايد تصميم بگيرد و من رفتم آن جا گفتند فيلم كوتاه مي خواهيم. يك فيلم كوتاه ساختم و دادم. آقاي رئيسان هم گفتند نه، نمي شود. فقط فيلم كوتاه نيست و يك چيزهاي ديگري هم هست. بعد من زنگ زدم كانون كارگردانان و دليل كسري امتيازم را خواستم و آن ها گفتند كه ما نمي توانيم بگوييم و تو بايد خودت حدس بزني كه در چه چيزي كسري امتياز آوردي. بعد اگر حدس نزدي برو پيش آينه  بين و يا فالگير و آن ها به ات مي گويند كه مشكل كار كجاست. من هم رفتم فرحزاد پيش آينه بين. آن هم گفت دو هزار تومان بده تا من طلسم كانون كارگردانان را بشكنم و من هم پول را دادم. غافل از اين كه پيرزن آينه بين هم نمي دانست مشكل كار كجاست. الان هم قانون عوض شده و مي گويند تهيه كننده بايد اقدام كند و حالا خوشبختانه تهيه كننده ندارم. اين ها اتفاقات بسيار خوبي است كه براي من در سينما افتاده.
در تلويزيون اوضاع چطور است؟
در تلويزيون هم كه ممنوع الكار نامحسوس هستم! من مانده ام درآمدم از كجا تأمين مي شود. البته بچه ها مي گويند دزدي كن. چون درآمدش خوب است. اتفاقا من يكي دو تا رفيق خلافكار دارم كه تو كار دزدي هستند. قرار است اگر كارم رديف نشد، (كه احتمالا نمي شود) از آخر هفته ديگر شروع كنيم. يعني وقتي اين مجله چاپ مي شود، من از شنبه آن هفته دزدي را شروع مي كنم. (با خنده)
003807.jpg
آقاي مظلومي كارگردان زندگي به شرط خنده بودند؟ ايشان كه اوايل تدوينگر زير آسمان شهر بودند. من هم اخراجشان كردم. چطور شده كارگردان شده اند؟
يعني واقعا درآمدي نداري؟
شما وقتي تلويزيون را روشن كنيد و من نباشم، يعني پول در نمي آورم. من پولم را از اين راه درمي آورم. برايم جالب است به صورت مجهول الهويه به من نه كار نمي دهند و نه مجوز. يك جورهايي در اين حرفه گمنام شدم.
خيلي از صحنه هاي فيلم انتخاب حذف شده بود. براي صحنه هاي شما اين مشكل نبود؟
نه، من حجابم كامل بود و آرايش نداشتم.
فيلم را با مردم تماشا كردي؟
آره. رفته بودم مشهد، توي سينما من بودم و 5 نفر ديگر.
آن ها از تماشاي فيلم راضي بودند؟
بيشتر از ديدن من راضي بودند تا فيلم. چون آمدند پيش من و با هم گپ زديم. كسي هم فيلم را نديد.
چرا مشهد؟
چون يك خوبي كه اين فيلم داشت اين بود كه اول در شهرستان ها اكران شد. در تهران هم 2 تا سينما اكران شده كه سينماهايش معلوم نيست. و احتمالا به صورت مخفي اكران مي شود. يعني مي روي توي سالن و بعدا مي فهمي انتخاب هم اكران مي شود. به اين نوع اكران مي گويند اكران يواشكي . اين يكي از ويژگي هاي فيلم است.
نمي خواهي خودت يك فيلم بسازي؟
چرا. اتفاقا طرح فيلم نامه را پيش آقاي شايسته بردم. اميدوارم امسال بتوانم آن را كار كنم. مطمئن هستم كه فيلم پرفروشي مي شود.
برويم سراغ تلويزيون. اين اواخر مجموعه زندگي به شرط خنده را مي ديدي؟
مگر زندگي به شرط خنده اسم يك برنامه است؟
آره. يك سريال كه 90شبه بود. (با خنده)
كي؟ كجا؟ براي چه شبكه اي؟
شبكه 5. به كارگرداني مهدي مظلومي.
اِ... آقاي مظلومي كارگردانش بودند؟ ايشان كه اوايل تدوينگر زير آسمان شهر بودند. من هم اخراجشان كردم. چطور شده كارگردان شده اند؟
يعني تو واقعا هيچي از آن سريال نمي داني؟
نه نمي دانم. فقط يادم مي آيد اين اواخر چند بار مردم وقتي من را مي ديدند، به خشايار فحش مي دادند. مي گفتند اين خشايار چقدر بد شده. تا آن جايي كه يادم هست، قبلا مي گفتند خشايار خيلي خوب است و همه تعريف مي كردند. من هم فكر مي كردم دوباره تلويزيون زير آسمان شهر را پخش مي كند و مردم از خشايار راضي نيستند. پس بگو، توي اين سريال بازي كرده. خيلي حيف شد كه نديدم. متأسفانه آنتن تلويزيون من خراب است، به خاطر همين تلويزيون نگاه نمي كنم.
پس تو از استفاده از شخصيت خشايار مستوفي در مجموعه زندگي به شرط خنده ناراضي نيستي؟
ببينيد، من يك بار به عنوان كارگردان و تهيه كننده از تلويزيون پول گرفتم، به خشايار پول داديم و او هم بازي كرد. حالا يك بار ديگر تلويزيون پول مي دهد به يكي ديگر تا شخصيتي را كارگرداني كند كه قبلا بابتش پول گرفته و... راستش من زياد رياضي ام خوب نيست. از اين معاملات سر درنمي آورم.
مهدي مظلومي در مصاحبه اي گفته بود شخصيت خشايار مستوفي نه براي مهران غفوريان است و نه براي رضا عطاران...
پس احتمالا براي عمة خشايار است. ببينيد، بازي كردن آن آدم مهم نيست، مهم اين است كه آقاي مظلومي آمده پول گرفته بابت كارگرداني خشايار مستوفي؛ كسي كه قبلا سازمان به يكي ديگر براي كارگرداني اش پول داده و بعد يكي ديگر... باور كنيد من رياضي ام خوب نيست.
تو فكر مي كني شخصيت خشايار بعد از زير آسمان شهر، جاي كار داشت؟
ببين، اصلا اين ها مهم نيست. شما فكر كنيد من يك سريال بسازم و آن وقت شخصيت داوود برره را كه آقاي مهران مديري آن را كارگرداني مي كردند بياورم. اولا كه اين از لحاظ حقوقي خلاف است. ثانيا آن وقت من ديگر يك كارگردان حرفه اي نيستم. ثالثا هنر نمي كنم از شخصيتي بهره مي برم كه قبلا يكي ديگر آن را خلق كرده است.
جواب سؤال من را ندادي. خشايار بعد از زير آسمان شهر جاي كار داشت؟
شما خودتان چي فكر مي كنيد؟ من كه زير آسمان شهر 3 را ساختم، صداي همه درآمد. پس اگر جاي كار داشت، كسي اعتراض نمي كرد. ما از اين شخصيت حدود 300 قسمت بازي گرفتيم.
بگذريم. مجموعة شب هاي برره را مي ديدي؟
گفتم كه آنتن تلويزيون من خراب است...
نمي خواهي درباره اين مجموعه چيزي بگويي؟
ببين، من معتقدم وقتي مردم از يك مجموعه راضي هستند و استقبال مي كنند، معلوم است كه آن مجموعه، كار خودش را به خوبي انجام داده. برره هم مورد استقبال مخاطبان تلويزيون بود. پس معلوم مي شود مهران مديري و گروهش كارشان را به خوبي انجام داده اند.
003810.jpg
خودت براي تلويزيون برنامه اي نداري؟ نمي خواهي مجموعه اي بسازي؟
چرا. يك صحبت هايي با گروه فيلم و سريال شبكه 2 سيما كردم و به احتمال زياد اواخر تابستان يك مجموعه 26 قسمتي را مي سازم. اسم مجموعه هم اينم از زندگي است.
چرا 90 شبي نمي سازي؟
حوصله 90 شبي را ندارم. احساس مي كنم مي توانم توانم را بگذارم و يك مجموعه طنز هفتگي بسازم. مطمئن هستم كه اينم از زندگي مي تواند مثل زير آسمان شهر مخاطبان را جذب كند.
مهران غفوريان، اين چند سال شرايط سختي را گذرانده. درست است؟
بله. به هر حال وقتي حاشيه به سراغ ما مي آيد، همين اتفاق مي افتد. يك سري روزنامه و مجلات زرد با زندگي من شوخي كردند. كاري كه من سال ها انجام مي دادم و مردم را مي خنداندم و بابتش پول مي گرفتم. شوخي كردن، كار هر كسي نيست. مجوز مي خواهد. من مجوزش را دارم. ولي بعضي ه